اسخ به شبهات گریه ، جزع و بر سر و صورت زدن برای امام حسین علیه السلام

دیدگاه معصومین در رابطه با عزای اباعبدالله علیه السلام:

قال الرضا علیه السلام :«من کان یوم عاشورا یوم مصیبته و حزنه و بکائه جعل الله عزّوجّل یوم القیامه یوم فرحه و سروده»: هر کس که عاشورا ، روز مصیبت و اندوه و گریه اش باشد ، خداوند روز قیامت را برای او روز شادی و سرور قرار می دهد/ بحارالانوار ، ج 44، ص 284.

امام رضا علیه السلام به پسر شبیب فرمودند:«... ان یوم الحسین اقرح جفوفننا و اسل دموعنا و اذل عزیزنا بارض کرب و بلاء و اورثنا الکرب و البلاء الی یوم الانقضاء ...»: همانا روز حسین علیه السلام ،پلک های ما را زخم کرده و اشک های ما را جاری ساخته و عزیز ما را در زمین کرب و بلاء ذلیل کرده است و تا روز انقضاء (دنیا) غصه و بلا را برای ما ارث گذارده است./بحارالانوار ، ج 44 ، ص 285.

شیخ طوسی از امام صادق(ع) نقل کرده که فرمودند: "لاشئ فیاللطم علی الخدود سوی الإستغفار والتوبه، وقد شققن الجیوب ولطمن الخدودالفاطمیات علی الحسین بن علی(ع) وعلی مثله تلطم الخدود وتشقّ الجیوب" :چیزی در زدن بر صورت به جز استغفار و توبه نیست؛ و زنان فاطمی در سوگ حسینبن علی(ع) گریبان چاک داده و به صورت زدند، و بر مثل حسین باید به صورتزده و گریبان چاک داد.("تهذیب الاحکام"، ج8، ص325)

امامصادق(ع) درباره جزع در عزا فرمودند: "کل جزع و بکاء مکروه سوی الجزع والبکاء علی الحسین(ع)." هر گونه جزع و گریه مکروه است مگر جزع و گریه برایامام حسین (ع) (بحارالانوار، ج44، ص280)

امام صادق(ع) به فضیل فرمودند: تجلسون وتحدثون؟ قال:نعم، جعلت فداک، قال: إن تلک المجالس أحبها فأحیوا أمرنا یا فضیل!، فرحمالله من أحیی أمرنا. یا فضیل! من ذکرنا او ذاکرنا عنده فخرج من عینه مثلجناح الذباب غفر الله له ذنوبه ولو کانت أکثر من زبد البحر

 آیا مجالس عزا برپا می کنید و از اهل بیت و آنچه بر آنان گذشته استصحبت می کنید؟ فضیل می گوید گفتم: آری قربانت گردم. امام فرمودند: اینگونه مجالس را دوست دارم. پس امر ما را زنده گردانید، که هر کس امر ما رازنده کند مورد لطف و رحمت خدا قرار می گیرد. ای فضیل! هر کس از ما یادکند، یا نزد او از ما یاد کنند و به اندازه بال مگسی اشک بریزد، خداگناهانش را می آمرزد، اگر چه بیش از کف دریا باشد

کلینی به سندخود از جابر نقل می کند که به امام باقر(ع) عرض کرد: جزع چیست؟ حضرتفرمودند: "أشد الجزع اصراخ بالویل و العویل و لطم الوجه و الصدر ..."شدیدترین جزع، فریاد واویلا و صیحه و زدن به صورت و سینه است...("وسائلالشیعه"، ج2، ص 915)

پاسخ به شبهه سیاه پوشی

رنگ سیاه همیشه در تاریخ، نماد عزاداری در سوگ عزیزان و ابراز غم و اندوه بوده است . اکنون نیز بسیاری از اقوام در عزای عزیزان خود جامه سیاه به تن می کنند، مجالس عزا برپا کرده ، در و دیوار را با رنگ سیاه می پوشانند . این رسم نه تنها در عرف امروز جامعه نهادینه شده است ، بلکه ریشه ای به قدمت بخشی از تاریخ بشریت دارد.
برای نسان دادن این امر به نمونه هایی چند از شعر و ادب کهن فارسی اشاره می کنیم و در ادامه مثالهایی در سوگ بزرگان اسلام حکایت خواهیم کرد.

سیاه پوشی در شعر و ادب کهن فارسی
دیوان شاعران پارسی گوی، مملو از ابیاتی است که در آن ها از رنگ سیاه به عنوان مصداق و نشانه عزا یاد شده است:
فرخی می گوید:
بسا جنگ جویا که پیش تو آمد                        سیه کرده بر سوگ او جامه مادر
اسدی طوسی چنین می سراید:
سَلَب(1) هر چه بدشان کبود و سیاه             فکندند یکسر ز شادی شاه
نظامی گنجوی گوید:
نرفت از حرمتش بر تخت ماهی                    نپوشید از سَلَب ها جز سیاهی
فخرالدین اسعد گرگانی نیز سیاهی را نشان سوگواری می داند:
که زرد است این ، سزای نابکاران                کبود است این ، سزای سوگواران
کبودش جامه همچون سوگواران                 رخانش لعل همچون لاله زاران
حکیم فردوسی می گوید:
همه جامه کرده کبود و سیاه                    همه، خاک بر سر به جای کلاه
فردوسی در بخش های متعدد دیگری از شاهنامه نیز به این رسم اشاره می کند. از یاد نبریم محققان بر این عقیده اند که او در گزارش وقایع از خود چیزی نیفزوده و تنها آنچه را که از متون کهن تاریخی یافته ، با پرداختی هنری - حماسی به رشته تنظیم کشیده است ، این بدین معناست که در ایران باستان هم سیاه پوشی نشانه سوگ بوده است.

سیاه پوشی در تاریخ اسلام
1- سیاه پوشی در سوگ جناب جعفر طیار:
جعفربن ابی طالب و حمزه سید الشهدا (علیهم السلام) دوتن از شاخص ترین چهره های بنی هاشم در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله بودند. این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله که پس از جنگ خیبر و به هنگام بازگشت جعفر از هجرت حبشه فرمودند:
((نمی دانم از بازگشت جعفر به مدینه خوشحال تر باشم یا از فتح خیبر؟))(2)
اهمیت این شخصیت و علاقه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به او را نشان می دهد. امیرمومنان (علیه السلام) نیز با اشاره به غصب حق خویش در مورد این دو بزرگوار فرمودند: اگر حمزه و جعفر زنده بودند، این چنین حقم به تاراج نمی رفت،ولی افسوس که آن دو رفتند ...!(3)
به شهادت تاریخ ، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در شهادت جانگداز جعفر در جنگ موته بسیار اندوهگین شدند و در فراق وی و یار هم رزم و شهیدش ، زیدبن حارثه بسیار گریستند،(4)همچنین ایشان به خانه جعفر رفته و دست نوازش بر سر کودکان وی کشیدند.(5)رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ضمن دلجویی از اسما بنت عمیس ، همسر جعفر ، به او فرمودند : سه روز  لباس ماتم بپوش و پس از آن هر چه خواهی کن(6).(از این جمله بر می آید که پس از سه روز ، اگر می خواهی بیرون آر و اگر می خواهی بپوش.)

سیاه پوشی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آستانه رحلت:
سیره پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  همچون دیگر انبیا (7)پوشیدن لباس سپید بوده است . آن حضرت بهترین لباس ها را لباس سپید می دانستند و همواره تاکیدمی نمودند:لباس سپیدبپوشیدکه که آن پاک تر وپاکیزه تر است. (8)اساسا پوشیدن لباس سیاه در زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  معمول نبوده است . با این اوصاف ، این نکته جالب توجه است :طبق تاریخ شیعه و سنی لباس (9)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  وحتی رو انداز (10)ایشان در آستانه رحلت و در آن روز های سرنوشت ساز سیاه بوده است .اگر تاملی عمیق در حوادث حساس و سرنوشت ساز چندین روز آخر زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داشته باشیم و به پیشامدها و فضای اندوهگین آن برهه نگاه کنیم ، حزن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علت سیاه پوشی ایشان را در می یابیم . به عنوان مثال :درروایتی که حکایتگراین دوران است می خوانیم که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم دربستر بیماری اشک میریزند، به گونه ای که محاسنش به اشک دیدگان تر می شود .چون از ایشان می پرسند: چه چیز شما را به گریه انداخته است؟ می فرمایند : اشک می ریزم برای فرزندانم  وآنچه از آزار امتمپس از من به آنان خواهد رسیدگویا می بینم دخترم فاطمه سلام الله علیها پس از من مورد ستم قرار گرفته است وپیوسته فریاد می زند یا ابتا ولی هیچ یکاز افراد امتم او را یاری نمی کنند.(11)درنگی در این سخن ونگاه کردن به مصائبی که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و خواندان ایشان وارد آمد ، ناگزیر ما را به این نتیجه می رساند که :نخستین شخصیتی کهدر سوگ مصائب آل عباجامه سیاهپوشیدهاست ، خود پیامبر بزرگواراسلام صلی الله علیه و آله بوده اند.

در سوگ پیامبر رحمت صلی الله علیه وآله و سلم :
حسان بن ثابت انصاری (شاعر مشهورعصر پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم) در دیوان خود قصاید غراّ و پرشوری در سوگ پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله و سلم دارد. در یکی از این اشعار خطاب به پیامبررحمت صلی الله علیه وآله و سلم میگوید :

«وسیع و جوشان بودم و (اکنون) همچون انسانی تنها و تشنه شده ام. ای بهترین خلق ،(با تو ) من در رود خانه ای »

زنان تو ، خانه ها را به حال خود رها کرده ، میخی بر دیوار نکوبیدند(کنایه از این که دیگر به امور معمول خانه داری نپرداخته اند).
آنان همچون زنان راهبه و کشیش های تارک دنیا ، جامه های زبر و مویین به رنگ سیاه پوشیدند ....(12)
تشبیه زنان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به راهبگان در پوشیدن لباس اندوه ، شاهدی بر سیاه پوشی در سوگ رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم است.

علاوه بر زنان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم که در بین آنها شخصیت بزرگی چون ام سلمه وجود داشت ، به روایتی در باب سوز و گداز شدید حضرت زهرا علیها السلام و بستن دستار سیاه (13)پس ار فقدان رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم بر می خوریم.(14)ابن شهر آشوب عالم بزرگ شیعی ، در کتاب مناقب خویش می نویسد:

((و روی انها ما زالت بعد ابیها معصبه الراس ، ناحله الجسم ، منهده الرکن ، باکیه العین محترقه القلب ...))(15)
روایت شده حضرت زهرا علیها السلام پس از مرگ پدرش پیوسته دستار سیاه (عصابه) بر سر، بیمار و نزار ، شکست قامت ، گریان و سوخته دل بود ... .

سیاه پوشی حسنین علیهما السلام در سوگ امیرالمومنان علیه السلام:
طبق نقل ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه(16) ، پس از شهادت امیرالمومنان علیه السلام زمانی که امام حسن علیه السلام به سوی مردم بیرون آمد، جامه های سیاه پوشیده بود... .
مرحوم آیت الله شیخ عبدالله مامقانی نیز از اصبغ بن نباته نقل کرده است که می گوید : پس از شهادت مولا ، وارد مسجد شدم و دیدم حسن و حسین علیهما السلام سیاه پوشیده اند.

در سوگ امام حسن مجتبی علیه السلام :
برخی از علمای اهل تسنن همانند ابن عساکر در بخش مربوط به شرح حال امام مجتبی علیه السلام در تاریخ خود(17) و حاکم نیشابوری در مستدرک (18)، از عایشه بنت سعد روایت کرده است:
زنان بنی هاشم در سوگ امام حسن مجتبی (علیه السلام) جامه های سیاه پوشیدند.(19)

در سوگ سالار شهیدان ، ابا عبدالله الحسین علبه السلام:
همان گونه که مصیبت شهادت سید الشهدا علیه السلام اعظم مصائب آل الله است(20) ، عزاداری و سیاه پوشی در سوگ آن حضرت نیز در تاریخ از برجستگی خاصی بر خوردار است.
با سیری در تاریخ به شواهد مکرر سیاه پوشی در سوگ امام حسین علیه السلام بر می خوریم . از آن جمله سیاه پوشی زنان بنی هاشم ، اهل بیت سیدالشهدا علیهم السلام ف جناب ام سلمه ، حضرت زینب علیها السلام ، شیعیان و در راس همه آن بزرگواران امام سجاد علیهالسلام است . که چند روایت در این رابطه را ذکر میکنیم:

سیاه پوشی زنان بنی هاشم در مدینه و مهیا کردن غذا توسط امام سجاد علیه السلام:
یکی از کتب مشهور و معتبر نزد شیعه، کتاب ((المحاسن)) نوشته ابو جعفر احمد برقی است که در عصر ائمه علیهم السلام تدوین شده است.
مرحوم ثقه الاسلام کلینی در فروع کافی، علامه مجلسی در بحارالانوار و شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه ، به نقل از محاسن برقی آورده اند:
"لما قتل الحسین بن علی علیهما السلام لبس سناء بنی هاشم السواد و المسوح وکن لا یشتکین من حر و لا برد و کان علی بن الحسین علیهما السلام یعمل لهن الطعام للماتم."
زمانی که امام حسین بن علی علیهما السلام به شهادت رسید ،زنان بنی هاشم لباس های سیاه و جامه های خشن مویین (مسوح) پوشیدند و از گرم و سرما شکایت نمی کردند، علی بن حسین علیهما السلام نیز به علت (اشتغالآنان به) مراسم عزاداری ، برایشان غذا درست می کرد.(21)

این روایت یکی از روشن ترین و معتبرترین روایات در باب سیاه پوشی اهل بیت علیهم السلام است . یکی از مهمترین نکات این روایت این است که کسانی که عمل سیاه پوشی در سوگ امام حسین علیه السلام را انجام داده اند، زنان بنی هاشم ، یعنی خواهران ، همسران ، دختران سید الشهدا علیه السلام و دیگر بستگان آن حضرت همچون ام سلمه از همسران نیکوکار خدا صلی الله علیه و آله بوده اند. به علاوه ، این عمل در برابر چشم امام معصوم علیه السلام صورت گرفته است . امام علیه السلام نیز منعی نفرموده اند و به امضای عملی ایشان رسیده است. همچنین بزرگوارانی مانند حضرت زینب علیهاالسلام در بین این گروه بوده اند که امام سجاد علیه السلام به وی فرمودند:
انت بحمد الله عالمه غیر معلمه فهمه غیر مفهمه"(22)
حتی ائمه علیهم السلام در برخی موارد برای اثبات مشروعیت شعائر حسینی ، به عمل فاطمیات استناد واستشهاد فرموده اند .

سیاه پوشی زنان بنی هاشم و قریش در شام:
علامه مجلسی و محدث نوری ضمن نقل خوابی عجیب از همسر یزید ، نوشته اند که فردای آن شب "زمانی که صبح شد ،یزید اسرای اهل بیت علیهم السلام را خواست و به آنان گفت : چه چیز را بیشتر دوست دارید ؟...
آنان گفتند: ما پیش از هر چیز دوست داریم بر حسینعلیه السلام گریه و زاری کنیم.گفت: هرچه می خواهیدانجام دهید . سپس حجره ها و خانه هایی را در دمشق برای ایشان مهیا ساخت و زنی از زنان بنی هاشم و طایفه قریش نماند جز آنکه بر حسین علیه السلام لباس سیاه پوشید و ..."

سیاه پوشی امام سجاد علیه السلام :
پس از خطبه ی تاریخی امام سجاد علیه السلام در مسجد دمشق ، منهال برخاست و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا ، چگونه صبح کردی؟
امام زین العابدین علیه السلام فرمودند :"چگونه می باشد حال کسی که پدرش به قتل رسیده و یارانش اندکند واهل و عیالش اسیر و بدون پوشش و حجاب و سرپرست و حامی هستند؟ مرا جز اسیری خوار که یاور و سرپرست خویش را از دست داده نمی بینی. همانا من و اهل بیتم لباس عزا پوشیده ایم و لباس نو بر ما روا نیست ...".(23)

نظرات و سیره ی علما در باب سیاه پوشی در سوگ اهل بیت علیهم السلام:
جمع کثیری از علما ، مراجع تقلید و فقهای بزرگ شیعه ، پوشیدن لباس سیاه در عزای سید الشهدا علیه السلام و ائمه معصومین علیهم السلام را نه تنها مباح ، بلکه مستحب شمرده اند. ایشان در بسیاری از موارد ، خود نیز به این سیره عمل کرده اند و هم اکنون نیز عمل می کنند.
متن استفتاء:
با سلام ، می خواستم از حضرت عالی بپرسم که پوشیدن لباس سیاه ، سوای عبا و عمامه در سوگ سیدالشهدا علیه السلام و سایر معصومین علیهم السلام چه حکمی دارد؟
در غیر این موارد و در حالت غیرعزاداری چه؟
1-مرجع عالیقدر ، آیت الله سید علی حسینی سیستانی:
ج)کراهت آن ثابت نیست.

2-مرجع عالیقدر ، آیت الله سید محمد حسینی شاهرودی:
ج)در غیر این صورت مذکور پوشیدن لباس سیاه کراهت دارد.

3-مرجع عالیقدر ، آیت الله سید محمد صادق حسینی روحانی:
ج)پوشیدن لباس سیاه در سوگ سید الشهدا علیه لسلام و سایر معصومین علیهم السلام از شعائر بسیار پسندیده و در حالت غیر عزاداری ، به نظر من جائز و حتی کراهت هم ندارد.

4-رهبر معظم انقلاب ، آیت الله سید علی خامنه ای :
ج)پوشیدن لباس مشکی در ایام عزاداری خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام به منظور تعظیم شعائر الهی و اظهار حزن و اندوه موجب تعظیم شعائر الهی حزن و اندوه موجب ترتب ثواب الهی است . در هر صورت کراهت پوشیدن لباس سیاه در غیر نماز ثابت نیست.

5-مرجع عالیقدر ، آیت الله سید صادق شیرازی:
ج)پوشیدن لباس سیاه ، در سوگ اهل بیت و خاصه سیدالشهدا -صلوات الله علیه و آله- مستحب است و ثواب دارد و در غیر آن مکروه است.

6-مرجع عالیقدر ، آیت الله شیخ لطف الله صافی گلپایگانی :
ج)پوشیدن لباس مشکی در عزاداری  اهل بیت علیهم السلام  خصوص سیدالشهدا علیه السلام مطلوب است و چون عزایش ، تعظیم آن بزرگوار است ، می توان گفت:در حال حاضر از شعائر مذهبی است.

7-مرجع عالیقدر ، آیت الله سید محمد سعید طباطبایی حکیم:
ج)پوشیدن لباس سیاه ، به جز عبا و عمامه ، در غیر سوگ حضرات معصومین علیهم السلام و مصائب دین مکروه است.

8-مرجع عالیقدر ، آیت الله ناصر مکارم شیرازی:
ج)به عنوان تعظیم شعائر در عزاداری های معصومین علیهم السلام کار خوبی است، ولی در غیر آن مکروه است.

9-مرجع عالیقدر ، آیت الله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی :
ج)پوشیدن لباس در روزهای سوگ و عزاداری معصو مین علیهم السلام و بالاخص در سوگ حضرت سیدالشهدا علیه السلام به عنوان شعائر عزاداری اشکال ندارد، ولی پوشیدن لباس سیاه در سایر روزها مکره است و عمامه و عبا استثنا شده است.

10-مرجع عالیقدر ، آیت الله حاج شیخ وحید خراسانی :
ج)پوشیدن لباس سیاه برای عزای ائمه علیهم السلام تعظیم شعائر است و پوشیدن لباس سیاه در نماز مکروه است.

***برگرفته از کتاب پیراهن کبود  به اهتمام سید علی باروتیان**
با تشکر از :
آقای محسن مختاری که در تایپ این قسمت زحمت کشیدند.

پانویس:

1-سلب:جامه
2-بحارالانوار 275/22 ، اسد الغابه ، ابن اثیر 287/1 ، شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید 128/4
3-بحارالانوار 14/30
4-وسائل الشیعه 922/2
5- همان 888/2-890
6-مسند احمد بن حنبل 591/70 ، حدیث 26922، المعجم الکبیر ، طبرانی 139/24
7-وسائل الشیعه،ابواب لباس المصلی 355/3 ، حدیث 2.
8-همان 355/3-356 ، حدیث1،3،5
9-بصائر الدرجات "الکبری" فی فضائل آل محمد صلی الله علیه و آله / 305-304 ، بحارالانوار22/ 465-464 ، به نقل از بصائر.
10-سیره ابن هاشم 316/4 ، اسباب الاشراف، بلاذری 550/1
11-بحارلانوار 156/43 ، المنتخب ، طریحی 34-33/1
12-دیوان حسان بن ثابت ، شرح و مقدمه عبدالله مهنا/67
13-هم اینک نیز درمیان عرب ، بستن دستار سیاه در هنگام عزای امری رایج است.
14-بحارالانوار 181/43 ، مناقب آل ابی طالب ، ابن شهر آشوب 262/315-همان
16-شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید 22/16
17-ترجمه الامام الحسن علیه السلام من تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر /228
18-المستدرک علی الصحیحین ، للحاکم النیشابوری ، بذیله: التلخیص للحافظ الذهبی 173/2
19-یا : حد نساء الحسن بن علی علیهما السلام سنه:زنان امام حسن علیه السلام در سوگ ایشان یک سال سیاه پوشیدند.
20-علل الشرایع، شیخ صدوق 225/1
21-طبق نظر علما از حدیث سند((حسنه))است و رجال آن همگی مورد وثوق و اطمینانند. رک: سیاه پوشی در سوگ ائمه نور /226، آیت الله صافی گلپایگانی.
22-نفس المهموم ، حاج شیخ عباس قمی/285
23-همان، باب الاشاره و النص علی بن الحسین.

تمام درها را ببنديد، جز درب خانه علی علیه السلام

سوال: ابن تيميه در مورد حدیث سد ابواب میگوید: «گفتار رسول خدا (تمام درها را ببنديد، جز درب خانه علي) از جمله احاديثي است كه شيعه جهت مقابله با عامه وضع كرده است.» (منهاج السّنة 3 ، 13 .) .

جواب:

ابن حجر در رد تضعیف ابن جوزي در مورد اين حديث مي گويد: «اين كار، اقدامي بر رد احاديث صحيح السند به مجرد توهم است».( القول المسدد، ص 26) او بعد از شمردن طرق اين حديث ادامه مي دهد: «پس اين طرق آشكار از روايات افراد ثقه، دلالت دارد بر اين كه اين حديث دلالت قوي داشته و صحيح است».

حافظ سيوطي نيز مي گويد: «گفتار ابن جوزي درباره اين حديث كه آن را باطل و جعلي دانسته ادعايي است كه بر آن دليلي اقامه نكرده جز آن كه مي گويد اين حديث مخالف با حديثي است كه در صحيحين آمده اما سزاوار نيست انسان حديثي را جعلي بداند مگر در صورتي كه جمع آن امكان پذير نباشد و لازم نيست اگر الان جمع كردن امكان ندارد بگوييم بعداً هم ممكن نيست. چون بالاتر از هر صاحب علمي عالمي ديگر است و در مثل اين موارد نبايد حكم به بطلان كرد بلكه بايد توقف نمود تا براي ديگري ظاهر شود آن چه براي او ظاهر نشده و اين حديث از اين قبيل است. حديثي است مشهور و صحيح داراي طرق متعدد و هر طريق آن به طور جداگانه كمتر از مرتبه حسن نيست و مجموع طرق آن مي تواند انسان را به قطع به صحتش بر طريق بسياري از اهل حديث برساند و اما اين كه اين حديث مخالف حديثي است كه درصحيحين آمده قبول نداريم زيرا بين اين دو معارضه وجود ندارد».

حدیث سد الابواب به چند لفظ با اسانید صحیح نقل شده است که برای رد قول ابن تیمیه به تعدادی اشاره میگردد:

1-قال سعد بن أبي وقاص أمرنا رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم بسد الابواب الشارعة في المسجد وترك باب علي، أخرجه أحمد والنسائي وإسناده قوي.

2-قال الطبراني في الاوسط: رجالها ثقات من الزيادة فقالوا يا رسول الله سددت ابوابنا ؟ فقال ما انا سددتها ولكن الله سدها.

3-عن زيد بن أرقم قال كان لنفر من الصحابة أبواب شارعة في المسجد، فقال رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم سدوا هذه الابواب الا باب علي، فتكلم ناس في ذلك فقال رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم اني والله ما سددت شيئا ولا فتحته ولكن أمرت بشئ فاتبعته، أخرجه أحمد والنسائي والحاكم ورجاله ثقات.

4-عن ابن عباس قال أمر رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم بأبواب المسجد فسدت الا باب علي.

5-امر بسد الابواب غير باب علي، فكان يدخل المسجد وهو جنب ليس له طريق غيره، اخرجهما أحمد والنسائي ورجالهما ثقات .

6-عن جابر بن سمرة قال أمرنا رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم بسد الابواب كلها غير باب علي، فربما مر فيه وهو جنب، أخرجه الطبراني.

7-عن ابن عمر قال كنا نقول في زمن رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم خير الناس ثم أبو بكر ثم عمر ولقد أعطى علي بن أبي طالب ثلاث خصال لان يكون لي واحدة منهن احب الي من حمر النعم زوجه رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم ابنته وولدت له وسد الابواب الا بابه في المسجد وأعطاه الراية يوم خيبر، أخرجه أحمد وإسناده حسن.

8-اخرج النسائي من طريق العلاء بن عرار بمهملات قال فقلت لابن عمر أخبرني عن علي وعثمان فذكر الحديث وفيه واما علي فلا تسأل عنه أحدا وانظر إلى منزلته من رسول الله صلی الله عليه وآله وسلّم قد سد ابوابنا في المسجد واقر بابه، ورجاله رجال الصحيح الا العلاء وقد وثقه يحيى بن معين وغيره.

نا رضایتی پاره تن پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) از خلفا

سؤال : دیدگاه حضرت زهرا (علیهاالسلام) در مورد خلفا را بیان کنید؟

جواب : هر کس با اندک مطالعه ای در حوادث بعد از رحلت پیغمبر(صلّی الله علیه وآله) می تواند پی ببرد که حضرت زهرا (علیهاالسلام)، نسبت به خلفا چه دیدگاهی می تواند داشته باشد؛ اما برای این که بحث ما مستند باشد به تعدادی مدارک از شیعه و سنی اشاره می کنیم و در پایان نتیجه گیری خواهیم کرد. اگرچه با ارائه مدارک تاریخی شما خود نتیجه لازم را خواهید گرفت.

آن چه که در منابع شیعه و سنی مشهود است دلالت بر نارضایتی و خشم حضرت فاطمه (علیهاالسلام) از خلفا و دستگاه خلافت دارد.

اسناد تاریخی:

إنّ فاطمه بنت النبی ارسلت الی ابی بکر تَسأله ميراثها من رسول الله ممّا أفاء الله عليه بالمدينه و فدک و ما بقی من خمس خيبر... فأبی ابوبکر أن يدفع إلی فاطمه منها شيئاً فوجدت فاطمة علی ابی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی توفيت... همانا فاطمه (علیهاالسلام)، دختر رسول خدا فردی را نزد ابوبکر فرستاد و میراث خود را از رسول خدا(صلّی الله علیه وآله)، از او طلب نمود. این مطالبه شامل فیء، فدک و باقی مانده خمس خیبر بود، اما ابوبکر از این که چیزی از این اموال را به وی پس بدهد خودداری ورزید، پس فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد، پس با او قطع رابطه کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت. (صحیح البخاری، ج5، ص82، باب غزوة خیبر).

همین روایات را با اندک تفاوت در الفاظ، صحیح مسلم (ج5، ص153-154، باب قول النبی(صلّی الله علیه وآله) لانورث...) و مسند احمد (ج1، ص9، مسند ابوبکر) ذکر کرده اند.

- «فغضبت فاطمه فهجرته فلم تزل بذلک حتی تُوُفّيت» فاطمه خشم گرفت و غضب کرد و ابوبکر را ترک نمود و این قطع رابطه پیوسته ادامه داشت تا از دنیا رفت. (جامع الاصول، ج9، ص637، ح7438).

- «فوجدت فاطمه علی ابی بکر فی ذلک فهجرته، فلم تکلمه حتی توفّيت» فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد و با او قطع رابطه کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت.» (مشکل الآثار، ج1، ص47-48).

- «فغضبت فاطمة و هجرته فلم تکلمه حتی ماتت» فاطمه غضبناک شد و او را ترک کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت. (سنن البیهقی، ج6، ص300).

 

همین روایات را با تفاوتی در الفاظ، تاریخ «الخمیس لدیار البکری» (ج2، ص173) و «المصنف للصنعانی» (ج5، ص472) و «مسند ابی عوانة» (ج4، ص251) بیان کرده اند.

تمامی این روایات از خشمی شدید، و غضبی دائمی نسبت به خلفا سخن می گویند و این که تا پایان حیات مبارکِ خود، حضرت زهرا (علیهاالسلام) لحظه ای سکوت نکردند.

بنابراین این خشم پیوسته و غضبِ دائمی، بسیار عمیق و شدید بود به گونه ای که به «وصیت به دفن مخفیانه» منجر شد.

تاریخ به رغم تزویر و تحریفی که در آن صورت گرفته، گوشه هایی از حقیقت را برای ما ثبت کرده است؛ از جمله: فاطمه (علیهاالسلام) از دنیا رفت در حالی که از آنان روی گردان بود؛ که نمونه ای از آن ها گذشت و علی( علیه السلام )او را شبانه دفن کرد و آنان را خبر نکرد. این چیزی است که در کتاب های معتبر و موثق گروه بزرگی از مسلمانان آمده است.

اسناد تاریخی مربوط به دفن شبانه:

- «بل يقع الاحتجاج بذلک علی ما وردت به الروايات المستفيضه الظاهرة التی هی کالتواتر، أنّها اوصت بأن تدفن لیلاً حتی لايصلی الرجلان عليها و صرَّحَتْ بذلک و عَهِدَتْ فيه...».

روایات مستفیضه (متعدد) که در حد تواتر است، دلالت می کند که ایشان وصیت نمود که وی را شبانه دفن کنند، برای آن که آن دو مرد [ابوبکر و عمر] بر او نماز نخوانند و به این خواسته اش تصریح و تأکید فرمود و بر انجام آن پیمان گرفت. (شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید، ج16، ص281)

و امثال این روایت از منابع شیعه و سنی فراوان است که جهت اختصار به آدرس آنها اکتفا می کنیم:

- المصنف للصنعانی، ج3، ص521

- تأویل مختلف الحدیث، ص300

- انساب الاشراف، ج2، ص34

- الاستیعاب، ج4، ص208

- البدایة و النهایة، ج5، ص250

- تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص308

- العمدة لابن بطریق، ص390

- سنن الکبری، ج6، ص300

- روضة المتقین، ج5، ص349

- الطرائف، ص262، 269، 257

- و هم چنین در بعضی از منابع آمده است که: «فاطمه (علیهاالسلام) از علی (علیه السلام) به خدا و رسولش پیمان گرفت که جز امّ سلمه و امّ أیمن و فضّه و حسنین (علیهما السلام) و سلمان و عمار و مقداد و ابوذر و حذیفه، کسی بر جنازه اش حاضر نشود». (بحار الانوار، ج78، ص310)

- و همچنین از امام رضا (علیه السلام) درباره شیخین سؤال شد. فرمود:

ما یک مادر نیکوکار داشتیم که وقتی از دنیا رفت، از آنان خشمگین بود. ما راضی نمی شویم تا او از آنان راضی شود. (الطرائف: ص 252 ؛ القاب الرسول وعترته: ص 44)

و حتی تاریخ گواه آن است که بیماری حضرت زهرا (سلام الله علیها) که بر اثر هجوم به بیت ایشان حاصل شده بود (که در جای دیگر به آن پرداختیم) بر اثر خشم و غضب بر شیخین و هواداران آن دو تشدید شد و بیماری ایشان را ، به رحلت متصل کرد.

و همچنین ابن ابی الحدید می گوید:

« لما مرضت فاطمه المرضه التی توفيت بها دخل النساء عليها فقلن کيف أصبحت من علتک يا بنت رسول الله؟ قالت أصبحت – والله – عائفه لدنيا کن قاليه لرجالکن».

هنگامی که فاطمه بیمار شد (یعنی همان مرضی که بر اثر آن از دنیا رفت) زنان مهاجرین و انصار به عیادت او آمدند وپرسیدند: با این بیماری چگونه اید ای دختر رسول خدا؟ فاطمه فرمود: به خدا سوگند چنین شده ام که به دنیای شما بی میلم و از مردانتان متنفرم. (بلاغات النساء: 32 ؛ شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید: ج 16، ص 233).

همه این روایات به خوبی دلالت دارند بر اینکه فاطمه(سلام الله علیها)از آنها ناراضی بودند و تا آخر عمر از آنها راضی نشدند و عمر و ابوبکر کاملا بر این مسأله[نارضایتی فاطمه] واقف بودند به هیمن خاطر تصمیم گرفتند برای جلب رضایت فاطمه(سلام الله علیها)به محضر ایشان بروند اما فاطمه(سلام الله علیها)به آنها اجازه ندادند.

سلیم به قیس در کتاب خود روایت نقل می کند که «عمر و ابوبکر به علی( علیه السلام )گفتند بین ما و فاطمه وقایعی گذشته که می دانی، اگر مصلحت می بینی از او برایمان اجازه بگیر تا از او معذرت خواهی کنیم.

علی گفت این با خود شماست. آنان آمدند تا در کنار در خانه فاطمه(سلام الله علیها)نشستند علی( علیه السلام )بر فاطمه(سلام الله علیها)وارد شد و گفت: ای زن آزاده عمر و ابوبکر در کنار در نشسته اند می خواهند بر تو سلام کنند نظر تو چیست؟».

فاطمه(سلام الله علیها)گفت: خانه، خانه توست و زن آزاده همسر تو. هر چه می خواهی انجام بده . علی گفت : مقنعه ات را محکم کن . فاطمه( علیه السلام )مقنعه اش را محکم و رویش را به طرف دیوار کرد. آن دو وارد شدند و سلام کردند و گفتند: از ما راضی شو، که خدا از تو راضی باشد فاطمه(سلام الله علیها)گفت: چه چیز شما را به این کار واداشت. گفتند به گناهمان اعتراف می کنیم و امیدواریم که ما را عفو فرمایی و کینه را از دلت بیرون کنی . فاطمه(سلام الله علیها)گفت: اگر راست می گویید، از آنچه از شما می پرسم، پاسخ دهید. بدانید که من چیزی از شما نمی پرسم مگر اینکه می دانم که شما از آن آگاه هستید. اگر راست گفتید، می دانم که در آمدنتان صادق هستید. گفتند: از آنچه می خواهی بپرس. فاطمه(سلام الله علیها)گفت شما را به خدا سوگند می دهم آیا از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدید که گفت:« فاطمه پاره تن من است، هر که او را اذیت کند مرا اذیت کرده است»؟ (صحیح البخاری: ج 4، ص 210 و صحیح مسلم: ج 7، ص 141) گفتند: بلی شنیدیم فاطمه دستانش را به سوی آسمان برد و گفت: پروردگارا این دو تن مرا اذیت کردند. من از این دو به تو و فرستاده ات شکایت می کنم. نه، به خدا سوگند ابدا از شما راضی نمی شوم تا پدرم رسول خدا را ملاقات کنم و از آنچه با من کردید به او خبر دهم تا او درباره شما حکم کند». (کتاب سلیم بن قیس : ج 2، ص 869؛ جلاء العیون: ج 1، ص 212؛ علل الشرایع : ج 1، ص 186 – 187)

حضرت زهرا(سلام الله علیها)پس از آنکه از آن دو اقرار صریح گرفتند که تعدی نسبت به او، تعدی به ساحت پیغمبر اکرم و در نتیجه جسارت به حریم ملکوتی پروردگار است و او حق ندارد که چنین متجاوزی را مورد عفو و گذشت خود قرار دهد و با بیان این جمله که از اینان نزد رسول خدا شکایت خواهد کرد، آنان را از این حقیقت (تجاوز به حریم خداوند) آگاه کرد.

آری؛ زهرا(سلام الله علیها)اینگونه موضع و دیدگاه خود را نسبت به خلفا و هواداران آنها اتخاذ و ابراز کرد

و برای آنکه به مردم گفته نشود که فاطمه(سلام الله علیها)آن دو را بخشید و یا به فلانی پیغام داده که از آنان راضی شده است، وصیت کرد که شبانه دفن شود تا این لکه ننگ در پیشانی تاریخ بماند که دختر پیغمبر خدا با خشم و غضب از خلفا از دنیا رفت.

با توجه به معانی مختلف واژه مولی شیعه چگونه از حدیث غدیر بر ولایت و امامت علی (ع) استدلال می کند

پرسش:
شیعه چگونه از حدیث غدیر بر مدعای خود «ولایت و امامت علی علیه السلام» استدلال می کند و حال آنکه واژه مولی در معانی مختلف استعمال می شود که یکی از آن معانی ولایت و اولویت است؟
پاسخ:
بله، معانی فراوانی در لغت عرب برای واژه مولی ذکر شد لکن قرائن و شواهدی در خطبه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم وجود دارد که به روشنی معلوم می کند مقصود از مولی در کلام آن حضرت چیست؟
بسیاری از علما و بزرگان اهل سنّت این چنین نقل کردند که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بعد از حمد ستایش خداوند فرمودند:
ای مردم، آیا اینگونه نیست که من از شما نسبت به خودتان نیز اولویت دارم؟
گفتند: بله، یا رسول الله.
پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در این هنگام فرمودند: هرکس که من مولای اویم علی علیه السلام مولای اوست. «مسند احمد، مصنف ابن ابی شیبه، مسند بزار کنزالعمال، صحیح ابن حبان، سنن کبری، نسائی، جامع الاحادیث، معجم الکبیر طبرانی و ...»
خواننده عزیز:
پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمود هرکس که من از خودش هم به او، اولویت دارم، علی علیه السلام بعد از من مولای اوست. آیا غیز از اولویت فهمیده می شود؟
به بیان دیگر:
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم جمله «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» را متفرّع بر جمله «ألستُ أولی بالمؤمنین من أنفسهم» می کند.
مثل آن که کسی بگوید هرکس که مرا امین خود می-داند پس پسرم بعد از من امین اوست.
هر انسان عاقلی از تفرّع جمله دوم بر اول می فهمد که گوینده در صدد اثبات امین بودن فرزندش می باشد و الاّ معنا نداشت که یکی را متفرع بر دیگری کند.
جالب است بدانیم علمای اهل سنت فقره ألست أولی المؤمنین من أنفسهم را چگونه معنا کردند. جمله شریف «الست أولی بالمؤمنین» برگرفته از آیه شریفه «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم» (احزاب/ 6) می باشد.
مفسرین اهل سنت ذیل آیه شریفه این چنین می گویند:
زمخشری «از علمای بزرگ اهل سنت» در تفسیر کشّاف:
النبی أولی بالمؤمنین فی کل شییء من اُمور الدین والدنیا... وحکمه انفذ علیهم من حکمها.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در تمام مسائل دینی و دنیوی از همه مردم به خودشان نیز اولویت دارد... و حکم پیامبر از حکم آنها نسبت به خودشان مقدم است.
ابن کثیر در تفسیرش می گوید:
... فجعله اولی بهم من أنفسهم وحکمه فیهم مقدماً علی اختیارهم لأنفسهم.
خداوند پیامبرش را از خودشان به خودشان اولویت داد و حکم او را مقدم بر حکم خودشان کرد.
بنابراین: اگر پیامبر به کسی بگوید با کسی ازدواج کن و آن شخص خودش هم نخواهد باید ازدواج کند. حتی اگر به کسی بگوید زوجه ات را طلاق بده آن شخص علی رغم میل باطنی خودش باید طلاق دهد.
«البته این بدین معنا نیست که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم چنین کاری را کرده باشد بلکه یک مقام است که خداوند به پیامبر داده است».
از جمله شواهدی که می شود به روشنی مراد پیامبر اکرم را فهمید اشعاری است که حسّان بن ثابت در حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در همان جمعیت خواند و نبی مکرم نیز تقدیر و تصدیق نمودند: او در ضمن اشعارش این چنین گفت:
فقال له قم یا علی خانّنی         رضیتک من بعدی اماماً وهادیا
پیامبر به علی فرمود بلند شو که من راضی به امامت تو برای بعد از خودم شدم.
خواننده عزیز:
چنانچه ملاحظه می فرمائید حسان بن ثابت که خود حاضر در جمعیت بود از این جمله پیامبر صلی الله علیه وآله «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» امامت و ولایت علی علیه السلام می فهمد، و پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نیز تصدیق می کند.
نکته:
اشعار حسان بن ثابت در برخی از کتب اهل سنت مانند کفایه الطالب «گنجی شافعی» تذکره الخواص «سبط ابن جوزی» مناقب «ابن مردویه» مناقب «خوارزمی» آمده است.

آیا در صحیح بخاری ، حدیثی در بارۀ حرمت آزار و اذیت فاطمۀ زهرا س وجود دارد؟

توضیح سؤال :

بسم اللّه الرحمن الرحیم

با سلام فراوان به آن خواهران و برادران محترم

غرض از مزاحمت سؤالیست در باره دو حدیث درصحیح بخاری است. 

 در کجا و در چه صفحه ای ودر چه بخشی  از صحیح بخاری این دو حدیث زیر آمده است؟

1- حضرت محمّد (ص) فرمودند:

هر که فاطمه(س) را اذیّت کند واو را ناراحت کند مرا اذیّت و آزار کرده و هر که مرا اذیّت و آزار کند خدا را اذیّت و آزار کرده!

2- حضرت فاطمه(س) فرمودند:

من از ابوبکرو عمراذیّت شدم و از دست این دو نفر دلگیرم !!!!!!!!

الطفات کنید نام و صفحه وشماره این دو حدیث را برای بنده ارسال فرمایید .

من با افرادی از برادران تسنن بحث دارم و این موضوع را در سخنرانی آقای دکتر گرمارودی شنیده ام ولی ایشان اشاره ای  به صفحه و شماره آن نفرمودند.

از زحمات شما بینهایت سپاگزارم واجر شما بزرگواران را از حضرت احد خواستارم.

   در هر صورت منت گذاشته مرا راهنمایی بفرمایید.

با تشکر دوباره از لطف شما خوبان با امید فرج امام بزرگوارمان حضرت صاحب(ع) شما را به خدای بزرگ میسپارم

س.سلیمی

پاسخ :

روایت اول :

حدثنا أبو الولید حدثنا ابن عیینة عن عمر و ابن دینار عن ابن أبى ملیکة عن المِسْوَر بن مَخْرَمَة أنّ رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم قال: «فاطمة بَضْعَة منّى فمن أغضبها أغضبنی».

صحیح البخارى 4/210، (ص 710، ح 3714)، کتاب فضائل الصحابة، ب 12 ـ باب مَنَاقِبُ قَرَابَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیهوسلم . و4/219، (ص 717، ح 3767) کتاب فضائل الصحابة، ب 29 ـ باب مَنَاقِبُ فَاطِمَةَ عَلَیْهَا السَّلاَمُ .

عَنِ ابْنِ أَبِی مُلَیْکَةَ، عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ، قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم یَقُولُ وَهْوَ عَلَى الْمِنْبَرِ: «إِنَّ بَنِی هِشَامِ بْنِ الْمُغِیرَةِ اسْتَأْذَنُوا فِی أَنْ یُنْکِحُوا ابْنَتَهُمْ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِب فَلاَ آذَنُ، ثُمَّ لاَ آذَنُ، ثُمَّ لاَ آذَنُ، إِلاَّ أَنْ یُرِیدَ ابْنُ أَبِی طَالِب أَنْ یُطَلِّقَ ابْنَتِی وَیَنْکِحَ ابْنَتَهُمْ، فَإِنَّمَا هِیَ بَضْعَةٌ مِنِّی، یُرِیبُنِی مَا أَرَابَهَا وَیُؤْذِینِی مَا آذَاهَا».

صحیح البخاری ج 6، ص 158، ح 5230، کتاب النکاح، ب 109 ـ باب ذَبِّ الرَّجُلِ عَنِ ابْنَتِهِ، فِی الْغَیْرَةِ وَالإِنْصَافِ .

صحیح مسلم،  ج 7، ص 141، ح 6201، کتاب فضائل الصحابة رضى الله تعالى عنهم، ب 15 ـباب فَضَائِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ النَّبِیِّ عَلَیْهَا الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ  .

روایت دوم :

«فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَکْر، فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّى تُوُفِّیَتْ».

صحیح البخارى: 4/42، ح 3093، کتاب فرض الخمس، ب 1 ـ باب فَرْضِ الْخُمُسِ .

و نیز در روایت دیگری بخاری نقل می‌کند :

فَوَجَدَتْ فَاطِمَةُ عَلَى أَبِی بَکْر فِی ذَلِکَ - قَالَ - فَهَجَرَتْهُ فَلَمْ تُکَلِّمْهُ حَتَّى تُوُفِّیَتْ .

صحیح البخارى: 5/82، (ص 802 ح 4240) کتاب المغازى،  ب 38 ـ باب غَزْوَةُ خَیْبَرَ.

صحیح مسلم: ج 5، ص 154، ح 4471، کتاب الجهاد والسیر (المغازى )، ب 16 ـ باب قَوْلِ النَّبِیِّ صلى الله علیه وسلم، ج لاَ نُورَثُ مَا تَرَکْنَا فَهُوَ صَدَقَةٌ.

و در روایت سوم می‌نویسد :

فَهَجَرَتْهُ فَاطِمَةُ، فَلَمْ تُکَلِّمْهُ حَتَّى مَاتَتْ .

صحیح البخارى، ج 8، ص 3، ح 6726، کتاب الفرائض، ب 3 ـ باب قَوْلِ النَّبِیِّ صلى الله علیه وسلم  لاَ نُورَثُ مَا تَرَکْنَا صَدَقَةٌ .

اگر به سایت ما مراجعه کنید ، تمامی سؤالات شما و بسیاری از شبهات دیگر جواب داده شده است :

در بخش مقالات سایت بحث مفصلی در همین باره با این عناوین :

هجوم به خانۀ حضرت زهرا

افسانۀ خواستگاری امام علی علیه السلام از دختر ابوجهل

در همین باره انجام شده است .

 

موفق باشید

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

مگر صحابه غدیر را انکار کرده اند؟

پرسش:
اگر بگويند ما به خاطر آن به ارتداد و بازگشت به عقب صحابه حكم كرديم چون كه نص خلافت علي را انكار كردند، به آنها مي گوييم آيا مگر شيعه اثنا عشري نمي گويند كه حديث غدير متواتر است، و صدها صحابه آن را روايت كرده اند؟ پس كجا آن را انكار كردند؟ وقتي من با زبان خودم مي گويم كه پيامبر به علي گفت: «هر كس من مولا و دوست او هستم علي مولا و دوست اوست»، كجا نص را انكار كرده ام؟! اگر بگويند كه آنها معني و مفهوم نص را انكار كردند، به شيعه گفته مي شود: چه كسي گفته كه تفسيري كه شما از اين حديث ارائه مي دهيد حق و درست است؟! آيا شما از اصحاب پيامبر خدا كه در آن وقت بودند و با گوش هاي خودشان حديث را شنيدند عاقل تر هستيد و بهتر مي فهميد؟! يا اينكه شما زبان عربي را از آنها بهتر مي فهميد بنابراين چيزي از حديث فهميده اند كه آنها آن را نفهميده اند!.
پاسخ:
براي روشن شدن پاسخ پرسش فوق، خواننده را به دقت و توجه به شواهد و قرائن متصل و منفصل زنده و گويايي كه در حديث غدير وجود دارد و دلالت مي كند بر اين كه مولا به معناي امامت و اولي به تصرف است، توصيه نموده و به عنوان نمونه به تعدادي از آنها اشاره مي كنيم:
1. در حديث حذيفه بن اسيد، به سند صحيح نقل شده است كه پيامبر فرمود: آيا شهادت نمي دهيد كه جز خدا الهي نيست و محمد رسول اوست؟... گفتند: بلي، شهادت مي دهيم. در اين هنگام پيامبر عرض كرد: خدايا شاهد باش سپس فرمود: اي مردم، خدا، مولاي من، و من مولاي مومنانم.
و من اولي به مومنين از خود آنهايم. پس هر كه من مولاي اويم علي مولاي اوست.(1) قرار گرفتن ولايت در سياق شهادت به توحيد و رسالت و در رديف مولويت خدا و رسول، دليل بر آن است كه ولايت در حديث، به معناي (امامت) و (اولي به تصرف) است، زيرا هيچ دليلي وجود ندارد كه بگويد معناي مولا در مورد رسول خدا غير از معناي آن در مورد علي ـ عليه السلام ـ است.
2. آيه تبليغ شاهد و قرينه گويايي ديگر است بر اين كه مراد از مولا در حديث غدير، امامت و ولايت است، خداوند در اين آيه مي فرمايد: اي رسول، ابلاغ كن، آنچه را كه پروردگار بر تو نازل نموده است و چنان چه ابلاغ نكني رسالتت را ابلاغ ننموده اي و خداوند تو را از مردم محافظت مي نمايد.(2)
در اين آيه خداوند به پيامبرش ابلاغ امر بسيار مهم و در عين حال خطيري را دستور مي دهد اهميت آن تا جايي است كه عدم ابلاغ آن را مساوي با عدم ابلاغ رسالت مي داند و خطر آن جدي است كه خداوند به او اطمينان مي دهد كه تو را از مردم حفظ خواهد كرد، جز عدم ابلاغ امامت و خلافت، عدم ابلاغ هيچ چيز ديگر مساوي با عدم ابلاغ رسالت نمي تواند باشد، چون با عدم ابلاغ امامت است كه رسالت ناقص و ناتمام مي ماند. از آنجا كه دين اسلام به عنوان كامل ترين دين الهي تا روز قيامت ادامه دارد، پس خط رسالت هم بايد با نصب امامت تا روز قيامت ادامه داشته باشد تا بتواند از اين راه پاسخ گويي نيازمندي هاي بشريت باشد. رسول خدا از اعلام رسمي همين مسأله حياتي و مهم از اصحاب خود هراس و وحشت داشت كه عملكردهاي اصحاب بعدا اين مطلب را اثبات نمود. بنابراين طبق روايات اهل سنت اين آيه در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است.
ابن عساكر به سند صحيح از ابي سعيد خدري نقل مي كند كه آيه شريفه در روز غدير خم، بر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است.(3)
حبري به سند صحيح از ابن عباس نقل مي كند كه اين آيه در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به تبليغ ولايت امر شد، سپس دست علي را گرفت و فرمود: هر كه من مولاي اويم اين علي مولاي اوست.(4)
بنابراين بسيار شگفت انگيز و خنده دار و دور از خرد خواهد بود كه كسي بگويد: خداوند در مورد محبت و دوستي علي به رسولش فرمود: اگر دوستي علي ـ عليه السلام ـ را ابلاغ نكني رسالتت را ابلاغ نكرده اي، و رسول خدا هم از ابلاغ دوستي وي اين همه هراس و وحشت داشته باشد كه خداوند او را دلداري بدهد. و رسول خدا براي ابلاغ اين دوستي كاروان حجاج را در هواي گرم و سوزان متوقف نموده و مراسمي برپا دارد و طي آن اعلام كند، هر كه من مولا و سرپرست او هستم علي دوست اوست، جز كنار گذاشتن قرآن و عترت و به بازي گرفتن آيات الهي و اهانت به رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ معناي ديگري نمي تواند داشته باشد. روي اين حساب هيچ معنا و محملي صحيح و متناسب با شأن قرآن و مطابق با عقل و نقل وجود ندارد جز اين كه بگوييم مولا به معناي امامت و اولي به تصرف است.
3. حاكم حسكاني، به سند صحيح از ابي هريره نقل مي كند: هر كس روز هجده ذي الحجه را روزه بدارد، خداوند براي او ثواب شصت ماه روزه را مي نويسد و آن، روز غدير است، آن زماني كه پيامبر دست علي را گرفت و فرمود: آيا من ولي مؤمنان نيستم، گفتند آري فرمود: هر كه من مولاي اويم، علي مولاي اوست، در اين هنگام عمر بن خطاب گفت: مبارك باد مبارك باد، اي پسر ابي طالب، مولاي من و مولاي هر مسلماني گرديدي. آنگاه آيه: امروز دينتان را براي شما كامل نمودم و نعمتم را بر شما تمام كرده و راضي شدم بر شما كه اسلام دين شما باشد.(5) نازل شدن آيه اكمال، بعد از خطبه غدير، شاهد گويا و صادقي است بر اين كه مولا به معناي امامت است، زيرا هيچ معنايي غير از امامت و خلافت، سزاوار نيست كه از آن به اكمال دين تعبير شود.(6)
4. ابو اسحاق ثعلبي، مي گويد: از سفيان بن عيينه سئوال شد: آيه (سأل سائل...) در حق چه كسي نازل شده است او در جواب گفت: از من سئوالي كردي كه هيچ كس قبل از تو نپرسيده بود پدرم حديثي از جعفر بن محمد از پدرانش براي من نقل كرد: هنگامي كه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به غديرخم رسيد مردم را ندا داد و پس از اجتماع مردم، دست علي ـ عليه السلام ـ را گرفت و بلند نمود، و فرمود: هر كس من مولاي اويم پس علي مولاي اوست. اين خبر در تمام بلاد، پخش شد وقتي اين خبر به حارث بن نعمان رسيد، نزد رسول خدا آمد از شتر خود پياده شد، و به رسول خدا گفت: اي محمد! ما را به شهادت دادن به توحيد و رسالت امر نمودي، قبول كرديم. ما را به نماز پنج گانه، زكات، روزه و حج امر نمودي، همه را پذيرفتيم و قبول كرديم، به اين امور اكتفا نكردي و دست پسر عموي خود را بلند كردي و او را بر ما تفضيل دادي و گفتي: هر كه من مولاي اويم اين علي مولاي اوست. آيا اين عمل از جانب توست يا از جانب خدا؟ پيامبر فرمود: قسم به كسي كه به جز او خدايي نيست، اين عمل از جانب خداوند بوده است! در اين هنگام حارث بن نعمان برگشت در حالي كه اين گونه زمزمه مي كرد: خدايا اگر آنچه محمد مي گويد حق است، از آسمان بر ما سنگي ببار و يا ما را به عذابي دردناك مبتلا گردان. هنوز به شتر خود نرسيده بود كه سنگي از آسمان بر زمين فرود آمد و بر فرق او رسيد و از پايين او بيرون آمد، و او را به جهنم واصل كرد.(7)
حارث بن نعمان از حديث غدير، ولايت و سرپرستي را فهميده، و لذا به جهت عنادي كه داشته تقاضاي مرگ كرده است.
5. روشن ترين دليل بر اين كه مولا به معناي امامت است فهم خود عمر است، زيرا اگر او از حديث غدير امامت و خلافت علي را نفهميده بود از كجا فهميد كه وقتي رسول خدا قلم و كاغذ خواست تا براي نجات امت از ضلالت چيزي بنويسد، عمر به ابن عباس گفت: من فهميدم كه رسول خدا مي خواهند خلافت را به علي واگذار كند ولي من نگذاشتم.(8)
با توجه به شواهد زنده و گويايي كه ارائه شد، پاسخ پرسش فوق كاملا روشن وآشكار است، بنابراين در پاسخ گفت: اين شواهد و قرائن است كه مي گويند: تفسيري كه شيعه از حديث غدير ارائه مي دهند حق و درست است، و صحابه هم همان معناي شيعه را از حديث فهميده بودند، زيرا اگر آنها از مولا امامت را نمي فهميدند، عمر چگونه و از كجا فهميد كه رسول خدا مي خواست خلافت را به علي واگذار كند؟
پی نوشت:
1. طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، بيروت، داراحياءالتراث العربي، 1404ق، ج3، ص180.
2. مائده : 67.
3. رضواني، علي اصغر، شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، نشر مشعر، 1384، ج1، ص647، به نقل از تفسير حبري، ص262.
4. همان، به نقل از ترجمه الامام علي(ع)، ج2،ص86، ابن عساكر.
5. مائده : 3.
6. حاكم حسكاني، عبيدالله بن احمد، شواهد التنزيل، موسسه الطبع و النشر التابعه لوزارة الثقافه و الارشاد الاسلامي، 1411ق، ج1، ص203.
7. رضواني، علي اصغر، شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، ج1، ص651. همان، به نقل از الكشف و البيان، ص234.
8. ابن ابي الحديد، قم، موسسه اسماعيليان للطباعة و النشر و التوزيع، ج12، ص78.

آیا حدیث غدیر در منابع معتبر اهل سنّت آمده است؟

پاسخ:
حدیث مذکور در بسیاری از منابع مهم اهل سنت وارد شده است. نظیر:
احمد بن حنبل «مسند احمد»
ابن ابی شیبه «المصنف»
ابن حجر عسقلانی «فتح الباری»
ابن ماجه «سنن»
بلاذری «انساب الاشراف»
طبری «به نقل متقی هندی»
طبرانی «المعجم الکبیر»
خطیب بغدادی «تاریخ بغداد»
ابن اثیر «اسد الغابه»
ذهبی «تذکره الحفاظ»
ابن کثیر «تاریخ ابن کثیر»
سمهودی «جواهر العقدین»
سیوطی «تاریخ الخلفاء»
ابن حجر مکی «صواعق المحرقه»
آلوسی «به نقل از ابن حجر در فتح الباری»
نسائی «به نقل از ابن حجر در فتح الباری»
روایت احمد بن حنبل
حدثنا عبدالله حدثنی ابی ثنا عفان ثنا حماد بن سلمه أنا علی بن زید عن عدی بن ثابت عن البراء بن عازب قال: کنا مع رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم فی سفر فنزلنا بغدیر خم فنودی فینا الصلاة جامعة وکسع لرسول الله صلی الله علیه وآله وسلم تحت شجرتین فصلّی الظهور واخذ بید علیّ رضی الله عنه فقال: ألستم تعلمون انّی اولی بالمؤمنین من أنفسهم قالوا: بلی قال: ألستم تعلمون انّی اولی بکل مؤمن من نفسه قالوا بلی قال: من کنت مولاه فعلیّ مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه قال فلقیه عمر بعد ذالک فقال: هنیئاً یابن ابی طالب اصبحت وأمسیت مولی کل مؤمن وهو منه.
شعیب الارنووط ذیل روایت می گوید: صحیح لغیره «روایت صحیح است».مسند احمد، حدیث براء بن عازب
روایت طبرانی
عن زید بن ارقم قال: لمّا رجع رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم من حجّة الوداع ونزل غدیر خم امر بدوحات فقمت ثم قال فقال: کانّی دعیت فأجیب انّی تارک فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر کتاب الله وعترتی اهل بیتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما فانها لن یفترعا حتی یردا علی الحوض ثم قال: ان الله مولای وأنا ولی کل مؤمن ثم أخذ علیّ فقال: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. فقلت لزید انت سمعته من رسول الله؟ قال: ما کان فی الدوحات أحد الا وقد وأه بعینیه وسمعه باذنیه. المعجم الکبیر زید بن ارقم

پاسخ به شبهات حديث غدير

استاد حسيني قزويني

قبلا عرض کرديم که امروز وهابيت از همه ظرفيت‌ها و امکانات استفاده مي‌کنند براي زير سوال بردن فرهنگ ائمه عصمت و طهارت (عليهم السلام). هدف نهائي آنها حذف اهل بيت (عليهم السلام) است از فرهنگ اسلامي و دنبال اسلامِ منهاي اهل بيت (عليهم السلام) هستند و در نتيجه، دنياي جهانِ اسلامِ منهاي شيعه. براي اين هدف، از هيچ کوششي فروگذاري نمي‌کنند و سرمايه‌هاي هنگفتي که در اختيار دارند و نيروهاي ورزيده‌اي که تربيت کرده‌اند و امکاناتي که امروز به دست گرفته‌اند، در اين زمينه، يکّه‌تازي مي‌کنند.

من وقتي بررسي مي‌کردم شبهاتي را که وهابيت عليه شيعه داشتند، نزديک به ده هزار شبهه در کتاب‌ها و جزوات و سايت‌ها و ماهواره‌ها بود و من آنها را جمع کردم. ده هزار شبهه، رقم بزرگي است. بر فرض که 70٪ اين شبهات، بي‌اساس و بي‌پايه و تهمت و افتراء است ـ گرچه همان تهمت‌ها هم نياز به پاسخ دارد ـ ، ولي 30٪ از اين شبهات را بايد بنشينيم و جواب‌هاي مستند و قوي و محکم و دندان‌شکن بدهيم تا جوانان ما خيال نکنند که آنها عددي هستند يا شبهات آنها، چيزي است. خود آنها بايد احساس کنند که نيروهاي توانمندي در برابر القائات و شبهات‌شان وجود دارد که پاسخ مي‌دهند و آنها را مفتضح مي‌کنند.

فقط در مورد حديث ثقلين ـ از اساسي‌ترين ادله شيعه ـ که شبهات آن را ديدم، حدود 148 مورد شبهه و ترديد در اين روايت مطرح کرده‌اند‌. ما اگر به فکر پاسخ نباشيم، انتظار داريم که کسبه، تجّار، مسئولين نظامي و انتظامي يا دانشگاهي‌ها بيايند به اين پاسخ‌ها بپردازند؟! در مرتبه اول، مسئوليت پاسخ‌گويي به عهده ماست. اگر دوستان به جسارت تلقّي نکنند، بايد بگويم که ما بايد در اين زمينه استغفار کنيم و عذر تقصير به پيشگاه حضرت ولي عصر (ارواحنا لتراب مقدمه الفداه) ببريم که در اين زمينه کوتاهي کرده‌ايم. اگر ما بخواهيم يک مورد مصداق دقيق واجب عيني فوري تعييني معرفي کنيم، امروز، بحث پاسخگويي به شبهات است. در بررسي‌اي که در مورد حديث غدير داشتيم، سايت‌هاي مختلف و دوستان که در داخل يا خارج از کشور، پيرامون غدير سوالاتي دارند و بعضي از شبهات مطرح مي‌شود که حتي در کتاب‌هاي اينها هم سابقه ندارد. چون آنها مي‌نشينند 30، 40 ساعت فکر مي‌کنند و يک شبهه مطرح مي‌کنند و وقتي اين شبهه را در سايت مي‌گذارند، يک دفعه اين شبهه روي 10 يا 20 هزار سايت منتشر مي‌شود، ولي وقتي ما جواب مي‌دهيم، اگر خيلي زياد شقّ القمر کنيم، بر روي 50 يا 60 سايت، پاسخ‌هاي ما منتشر مي‌شود. اين هم دليل ديگري بر بي‌حالي ما و نياز ديگري بر استغفار است.

ما تمام شبهاتي که از زمان‌هاي سابق از اولين کتابي که عليه شيعه نوشته شده به نام العثمانية براي آقاي جاحظ ـ متوفاي 255 هجري - و بعد از او هم قاضي عبد الجبار ـ متوفاي 415 هجري ـ و بعد از او هم شبهه‌ها به اوج خود رسيد توسط ابن‌تيميه ـ متوفاي 728 هجري ـ ، فقط در رابطه غدير، 53 مورد شبهه دارند. اين شبهات احتياج به جواب دارد. من در اين جلسه و جلسه بعد، يکي دو مورد از شبهات را عرض مي‌کنم و راه پاسخ‌گويي را هم اشاره مي‌کنم. باشد که ان شاء الله ران ملخي به پيشگاه سليمان هستي، حضرت بقية الله الأعظم (ارواحنا لتراب مقدمه الفداه).

در رابطه با حديث غدير، ابن‌تيميه حراني يک تعبيري دارد که مي‌گويد:

إن لم يکن النبي صلي الله عليه و سلم قاله فلا کلام، فإن قاله فلم يرد به قطعا الخلافة بعده، اذ ليس في اللفظ ما يدل عليه و هذا الأمر العظيم يجب أن يبلّغ بلاغا مبينا.

اگر نبي مكرم صلي الله عليه و سلم حديث غدير را نفرموده است و اين حديث دروغ است، ما حرفي نداريم. اگر هم حديث غدير را فرموده باشد، قطعا مراد پيامبر اكرم صلي الله عليه و سلم، خلافت بعد از خويش نبوده است؛ زيرا در حديث غدير، مطلبي که نشان‌گر اراده نبي مكرم صلي الله عليه و سلم بر خلافت باشد، نمي‌بينيم. اين امر خلافت به اين بزرگي، بايد به يک جمله صريح و واضح و روشن بيان شود.

بعد ايشان يک بحث‌هايي را مطرح مي‌کند و عبارتي را از حسن مثني ـ حسن بن حسن علي بن أبي طالب که در خيلي از اين سايت‌ها، در اين چند ماه أخير، اين عبارت حسن مثني آمده است و بعضي از جوانان ما هم که با اينچنين تعابيري بر‌مي‌خورند، جا مي‌خورند که علي آباد هم شهري است ـ نقل مي‌کند:

قال الحسن بن الحسن بن علي کما يروي البيهقي حين ما قيل له أ لم يقل رسول الله لعلي: من کنت مولاه فعلي مولاه، فقال: أ ما و الله إن رسول الله صلي الله عليه و سلم إن کان يعني الإمرة و السلطان و القيام علي الناس بعده لأفصح لهم بذلک کما أفصح لهم بالصلاة و الزکاة و الصيام و حج البيت و لقال لهم: إن هذا ولي أمركم من بعدي فاسمعوا له و أطيعوا.

آيا پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در غدير نفرمود: من کنت مولاه فعلي مولاه. اگر نبي مکرم هدفش إمارت و خلافت و جانشيني بود، بايد با يک کلام فصيح و روشني بيان مي‌کرد، مانند نماز و زکات و روزه و حج، و بايد مي‌فرمود: علي، ولي امر شماست بعد از من سخن او را گوش کنيد و از او اطاعت کنيد.

أصول مذهب الشيعة للدکتر القفاري، ج2، ص840

عبد العزيز دهلوي در کتاب تحفة الإثني عشرية ـ که در عصر خودش به خيال خودش، کليه شبهاتي که از سابق عليه شيعه مطرح بود را در اين کتاب جمع کرده است و مرحوم مير حامد حسين (ره) کتاب عبقات الأنوار را در نقد اين کتاب نوشته است ـ مي‌گويد:

إن أول ما في هذا الإستدلال هو أن أهل العربية قاطبتا ينکرون أن يکون المولي قد جاء بمعني الأولي.

أدباي عرب و بنيان‌گذاران و آشنايان به قواعد عربي، منکر هستند که کلمه مولي به معني أولي آمده باشد.

شرح مقاصد تفتازاني، ج2، ص290 ـ عبقات الأنوار، ج8، ص15

مشابه اين بحث‌ها در کتاب‌هاي جديدي که وهابيت نوشته‌اند، به‌ويژه در کتابي که عبد الرحمان سليمي ـ از علماي اهل سنت ايران که اصالتا اهل تربت است و در همين دانشگاه فردوسي مشهد تدريس دارد ـ نوشته است به نام خلافت و انتخاب از ديدگاه اهل سنت ـ که با کمال تأسف، اين کتاب در همين دانشگاه فردوسي چاپ شد ـ و همان شبهات وهابيت و حرف‌هاي ابن‌تيميه را با يک زبان فارسي سليس و روان در اين کتاب از اول تا آخر مطرح شده و در رابطه با غدير هم 18 مورد شبهه مطرح مي‌کند و رد مي‌شود. يکي از اساسي‌ترين شبهاتي که اين آقايان مطرح مي‌کنند، اين است که در رابطه با کلمه مولي، آقايان ادباي عرب و اهل لغت معترف‌اند که کلمه مولي به معناي أولي نيامده است و اگر به معني أولي آمده بود، مسئله تمام بود. به معناي محبت و دوستي است.

در اين رابطه، ما چند جواب به صورت طلبگي و خودماني به اين شبهه جواب مي‌دهيم تا روشن شود اينها در القاء شبهه، حتي ضروريات مسائل ادبي خودشان را هم ناديده مي‌گيرند. اينها آگاه هستند، ولي يا از جهل ما يا از عدم اطلاع جوانان ما مي‌آيند يک‌دفعه مي‌گويند که هيچ‌يک از لغويين نگفته‌اند که مولي به معني أولي است و اگر اين‌گونه بود، حرف شيعه تمام بود. ما بنيان‌گذاران ادبيات عرب مانند أخفش و فراء و زجاج را به ميدان مي‌آوريم تا ببينيم که اينها از اصول ادبيات عرب بي‌خبر و جاهل و نادان‌اند يا عالم‌اند و خود را به تغافل مي‌زنند.

از بنيان‌گذاران ادبيات عرب، ابو اسحاق زجاج ـ متوفاي 311 هجري ـ  و فراء، ابو زکريا يحيي بن زياد ـ متوفاي 207 هجري ـ ابو عبيدة لغوي ـ که از مادران علم لغت به شمار مي‌رود و متوفاي 210 هجري ـ و أخفش ابو الحسن سعيد بن مسعده ـ که شخصيتي شناخته شده است و متوفاي 215 هجري ـ هستند و ما فعلا از همين‌ها که از بنيان‌گذاران نحو و صرف و ادبيات عرب هستند ـ که اگر اينها نبودند، ادبياتي براي عرب نبود ـ عباراتي را نقل مي‌کنيم تا ببينيم اينها چه مي‌گويند.

جواب اول:

فخر رازي ـ که نظرياتش مورد قبول تمام مذاهب اسلامي است ـ در ذيل آيه شريفه:

مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلَاكُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ                                                           (سوره حديد/آيه15)

مي‌گويد:

قال الکلبي: يعني أولى بكم و هو قول الزجاج و الفراء و أبي عبيدة.

تفسير الرازي، ج29، ص227

پس اين آقايان که مي‌گويند: ادبيات عرب، منکر اين قضيه هستند و ادباي عرب و لغويين منکرند که کلمه مولي به معني أولي آمده باشد، سه تن از بنيان‌گذاران ادبيات عرب مي‌گويند که مولاکم يعني أولي بکم. پس کلمه مولي به معني أولي آمده است به تصريح بنيان‌گذاران ادبيات عرب.

همچنين فخر رازي در ذيل اين آيه شريفه مي‌گويد:

معناه هي أولى بكم و ذكر هذا أيضا الأخفش.

در رابطه با اين چهار تن، مختصري توضيح بدهم. ذهبي ـ از علماي بزرگ علم رجال ـ در رابطه با زجاج ـ که از شخصيت‌هاي برجسته ادبيات عرب است و متوفاي 311 هجري ـ مي‌گويد:

شيخ العربية.

استاد عربية است.

سير أعلام النبلاء للذهبي، ج14، ص482

خطيب بغدادي مي‌گويد:

کان من أهل الفضل و الدين، حسن الإعتقاد، جميل المذهب و له مصنّفات حسان في الأدب.

. . .  تأليات زيادي در ادبيات عرب دارد.

تاريخ بغداد للخطيب البغدادي، ج6، ص87

خطيب بغدادي در رابطه با فرّاء مي‌گويد:

کان ثقة إماما لو لا الفرّاء لما کانت عربية.

اگر فرّاء نبود، ادبيات عرب وجود نداشت.

تاريخ بغداد للخطيب البغدادي، ج14، ص154

ذهبي نسبت به ابو عبيده مي‌گويد:

الإمام العلامة البحر، النحوي، صاحب التصانيف. قال الجاحظ: لم يكن في الأرض جماعي و لا خارجي أعلم بجميع العلوم من أبي عبيدة.

پيشوا و علامه و درياي علم است . . . ، در ادبيات عرب، مانند ابوعبيده وجود ندارد.

سير أعلام النبلاء للذهبي، ج9، ص445

ابن خلّکان و ديگران در رابطه با أخفش گفته‌اند:

أحد نحاة البصرة من ائمة العربية و أخذ النحو عن سيبويه و كان أكبر منه.

يکي از نحوييون بصره است و از پيشوايان عربية است و با اينکه شاگرد سيبويه بود، در ادبيات عرب از او قوي‌تر است.

وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان لإبن خلكان، ج2، ص380

اينها بنيان‌گذاران ادبيات عرب هستند که اگر مفسّرين، مطالبي در واژه‌هاي قرآني دارند، از اين بنيان‌گذاران ادبيات عرب گرفته‌اند. اين چهار تن، صراحت دارند که معناي مولي، أولي است. کساني که مي‌آيند روي ماهواره‌ها و سايت‌ها مانور مي‌دهند و مي‌گويند حديث غدير را که پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

من کنت مولاه فعلي مولاه.

به درد امامت نمي‌خورد، در صورتي حديث غدير مي‌تواند دلالت بر خلافت حضرت علي (عليه السلام) داشته باشد که مولي به معني أولي باشد، آيا شما گفته اين بنيان‌گذاران ادبيات عرب را قبول مي‌کنيد يا نه؟ يا به تعبير يکي از وهابي‌ها که دو سال قبل در يکي از سايت‌ها گفت:

ما معتقديم که توسّل به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شرک است و اگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم زنده شود و از قبر بيرون بيايد و بگويد که توسّل جايز است، ما از او هم قبول نمي‌کنيم.

اگر اين منطق است، ما حرفي نداريم و مي‌گوييم:

تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ                                                                               (سوره مسد/آيه1)

غير از اين، منطق ديگري نداريم. در اينجا، منطق:

فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَيِّنًا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى                                                                (سوره طه/آيه44)

تأثير ندارد و بايد بگوييم:

خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ                 (سوره بقره/آيه7)

ولي اگر اهل منطق هستيد، اين هم منطق.

جواب دوم:

از همه اينها جالب‌تر اين‌که خود صحيح بخاري ـ که براي اهل سنت، مخصوصا وهابيت، از سخن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم بالاتر باشد و معتقد هستند که صحيح بخاري، تالي تلو قرآن است و أصح الکتب بعد القرآن است. حتي آقايان احناف همايشي به نام ختم صحيح بخاري در سال گذشته در زاهدان داشتند و رسما اعلام کردند: هرگونه تحقيق و بررسي در صحيح بخاري، بدعت است. يعني گفته‌هاي بخاري، همانند گفته‌هاي قرآن است ـ در تفسير سوره حديد مي‌گويد:

مولاکم، أولي بکم.

صحيح البخاري، ج6، ص57

آقاي ابن‌تيميه! آقاي دهلوي! آيا حاضريد بپذيريد؟ يا نه، چون بخاري در اينجا به نفع شيعه نظر مي‌دهد، حرف بخاري ارزش ندارد. آيا اين مردانگي را داريد که بگوييد حرف بخاري را قبول نداريد؟ بر سر دو راهي قرار مي‌گيريد و يا بايد بگوييد حرفي که من گفتم که مولي به معني أولي نيامده است، اشتباه بود و حرف شيعه درست است و يا بايد بگوييد آقاي بخاري در اينجا اشتباه کرده است و راه سومي نداريد.

همچنين آقاي ابن حجر عسقلاني ـ از ارکان علماي رجال اهل سنت و از شخصيت‌هاي برجسته علمي اهل سنت و متوفاي 852 هجري که از او به الحافظ تعبير مي‌کنند ـ در کتاب فتح الباري في شرح صحيح البخاري در ذيل عبارت بخاري مي‌گويد:

قال الفراء في قوله تعالى مأواكم النار هي مولاكم يعني أولى بكم و كذا قال أبو عبيدة و في بعض نسخ البخاري هو أولي بكم و كذا هو في كلام أبي عبيدة.

فتح الباري في شرح صحيح البخاري، ج8، ص482

اسم دو تن از بنيان‌گذاران ادبيات عرب را مي‌آورد و مي‌گويد اين کلمه مولي به معني أولي آمده است.

جواب سوم:

شما کتاب‌هاي تفسيري اهل سنت و آن‌دسته از مفسّراني که براي آنها ارزش قائل‌اند و قول‌شان در نزد امثال ابن‌تيميه اعتبار دارد را تورّقي بکنيد و ببينيد که آيا در کلمه مولي و أولي چه دارند؟

اولين تفسيري که مي‌بينيم، تفسير طبري است ـ متوفاي 310 هجري ـ که خود ابن‌تيميه مي‌گويد:

تفسير طبري از تفاسير معتبر است و مانند ديگر مفسران مثل ثعلبي، احاديث جعلي و دروغ را در کتاب تفسيرش نياورده است.

حتي ابن کثير دمشقي هم تلخيصي از تفسير طبري را آورده است و چيز زائدي ندارد.

آقاي طبري در تفسيرش مي‌گويد:

قوله: هي مولاكم، يقول: النار أولى بكم.

جامع البيان للطبري، ج27، ص296

آقاي ابو الليث سمرقندي ـ از مفسران بنام اهل سنت ـ مي‌گويد:

يعني أولي بکم بما أسلفتم من الذنوب.

اين آتش، أولي به شماست به خاطر گناهاني که در گذشته از شما سر زده است.

تفسير السمرقندي، ج3، ص384 - تفسير ابن كثير، ج4، ص332

تفسير سمعاني مي‌گويد:

هي مولاكم أي النار أولى بكم.

تفسير السمعاني، ج5، ص371

آقاي ابن جوزي هم در زاد المسير، جلد 7، صفحه 304 همين تعبير را دارد.

آقاي ابن کثير دمشقي سلفي ـ که وهابيت معتقدند حتي يک کلمه و يک حرف از تفسير او، از روي حساب بيان شده است ـ مي‌گويد:

و قوله تعالي هي مولاکم أي هي أولي بکم.

تفسير ابن كثير، ج4، ص332

علامه اميني (ره) تعبير زيبائي دارد و من حيفم آمد که تعبير ايشان را براي شما عرض نکنم. ايشان مي‌فرمايد:

أنا لا ألوم القوم على عدم وقوفهم على كلمات أهل اللغة و استعمالات العرب لألفاظها، فإنهم بعداء عن الفن، بعداء عن العربية، فمن رازي إلى أيجي و من هندي إلى كابلي و من دهلوي إلى پاني پتي و أين هؤلاء من العرب الأقحاح؟ و أين هم من العربية؟ نعم ـ حن قدح ليس منها ـ و إذا اختلط الحابل بالنابل طفق يحكم في لغة العرب من ليس منها في حل و لا مرتحل.

 من اين آقاياني را که در حديث غدير شبهه مي‌کنند و بحث اهل لغت را پيش مي‌کشند، مذمّت و ملامت نمي‌کنم که چطور اينچنين حرف بي‌پروا مي‌زنند که در لغت، مولي به معني أولي نيامده است، اينها از فنّ ادبيات و قواعد عربي به دور هستند؛ از فخر رازي گرفته تا ايجي و از هندي تا کابلي و از دحلوي تا پاني پتي. کجايند که اينها که سخن عرب صحيح و سالم را ياد بگيرند؟ آشنائي اينها به قواعد عربي کجاست؟

الغدير للشيخ الأميني، ج1، ص357

جواب چهارم:

ما حديث غدير را کنار مي‌گذاريم و ابدا به آن استدلال نمي‌کنيم. ما در رابطه با غدير، روايات صحيحي داريم از نظر سند که حتي استوانه‌هاي رجالي معاصر شما مانند الباني هم گفته‌اند صحيح است و ذهبي و ابن کثير و ديگران گفته‌اند روايت صحيح است و کلمه مولي هم ندارد که پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز غدير فرمود:

من کنت وليه فعلي وليه.

آيا در اينجا هم حرف داريد؟ ما اصلا به حديث من کنت مولاه فعلي مولاه استدلال نمي‌کنيم. روايات صحيح با سند‌هاي معتبر با شواهد زنده که پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اين حديث را فرموده است.

سنن ابن ماجه ـ از صحاح سته ـ در جلد 1، صفحه 43 نقل مي‌کند از براء بن عازب ـ صحابه جليل القدر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ـ که مي‌گويد:

در حجة الوداع بوديم که پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد:

فأخذ بيد على، فقال: ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: بلى. قال: ألست أولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى. قال: فهذا ولى من أنا مولاه. أللهم وال من والاه، أللهم عاد من عاداه.

بحث در مورد ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم، بحث جداگانه‌اي است که بهترين شاهد و گواه است که مراد، تثبيت ولايت مطلقه حضرت علي (عليه السلام) بر مردم است. يکي از بالاترين مقامي که قرآن براي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مطرح کرده است، همين آيه است:

النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ                                                                   (سوره احزاب/آيه6)

يعني ولايت تامّه و مطلقه بر خود مؤمنين. شما تفسير طبري و ابن کثير و ديگر تفاسير اهل سنت را ببينيد که در ذيل اين آيه، درباره ولايت مطلقه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بر خود مردم چه تعابير زيبائي دارند! نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) قبل از بيان غدير، يکي از شاخص‌ترين مقامي را که خداوند براي او مقدر کرده است، مطرح مي‌کند.

در اين حديثي که خوانديم، کلمه مولي ندارد که آقاي ايجي و دهلوي و ابن‌تيميه بگويند مولي به معني أولي نيست. اگر حرف دارند، ما جواب مي‌دهيم که کلمه ولي به معني سرپرست است، در صحيح مسلم، خود جناب آقاي عمر بن خطاب، خِطاب به حضرت علي (عليه السلام) و عباس مي‌گويد:

لما توفى رسول الله صلى الله عليه و سلم قال أبو بكر: أنا ولى رسول الله صلى الله عليه و سلم، . . . ، ثم توفى أبو بكر و أنا ولى رسول الله صلى الله عليه و سلم.

صحيح مسلم، ج5، ص152، کتاب الجهاد، باب الفئ

خود خليفه دوم وقتي داشت از دنيا مي‌رفت، گفت:

لو کان سالم مولي أبي حذيفه حيّا لولّيته.

اگر سالم، مولاي ابو حذيفه زنده بود، من او را ولي شما قرار مي‌دادم.

در اينجا که ديگر به معناي دوست و ناصر نيست؛ يعني به معني ولي أمر شما و حاکم و خليفه و امام شما قرار مي‌دادم.

آقاي ناصر الدين الباني ـ که از او به بخاري دوران ياد مي‌کنند که خود بن‌باز، مفتي أعظم عربستان سعودي گفته بود بايد به ألباني بگوييم إمام الحديث ـ وقتي به اين روايت مي‌رسد، در ذيل سنن ابن ماجه با تحقيق خودش، ج1، ص43 مي‌گويد:

الحديث صحيح.

روايت صحيح است.

همچنين در مسند بزار، جلد 4، صفحه 41 از سعد بن أبي وقاص نقل مي‌کند:

إن رسول الله أخذ بيد علي، فقال: ألست أولي بالمؤمنين من أنفسهم؟ من کنت وليه فإن عليا وليه.

هر کس که من ولي او بودم، علي هم ولي اوست.

آقاي هيثمي ـ از استوانه‌هاي علمي اهل سنت ـ در مجمع الزوائد، جلد9، صفحه 107 مي‌گويد:

رواه البزار و رجاله ثقات.

روايت ديگري را آقاي نسائي در خصائص اميرالمؤمنين نقل مي‌کند از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) که فرمود:

إن الله مولاي و أنا ولي کل مؤمن، ثم أخذ بيد علي فقال: من کنت وليه فهذا وليه.

هر کس که من ولي او بودم، اين علي هم ولي اوست.

خصائص اميرالمؤمنين (عليه السلام)، ص93  ـ أسد الغابة لإبن الأثير، ج1، ص308 ـ انساب الأشراف للبلاذري، ص111

حاکم نيشابوري اين را در مستدرک الصحيحين آورده است و مي‌گويد:

هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين.

اين حديث، صحيح است و شرايط صحتِ صحيح مسلم و صحيح بخاري را دارد.

مستدرک الصحيحين للحاکم النيشابوري، ج3، ص109

بعد از اين قضايا، آقايان چه مي‌فرمايند؟ آيا باز هم مدعي هستند که پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در غدير مطلبي را که گفته، به تعبير ابن‌تيميه:

فلم يرد به قطعا الخلافة بعده.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و سلم، قطعاً اراده خلافت علي را اراده نکرده است.

پس ما در جواب، چند نکته را عرض کرديم. بنيان‌گذاران ادبيات عرب مانند اخفش و زجاج و فراء و ابو عبيده گفته‌اند که مولي به معني أولي است. مفسران بنام‌شان گفته‌اند که مولي به معني أولي است. همچنين در روايات صحيح داشته‌اند که کلمه مولي نيامده است و کلمه ولي آمده است. اينها را به ما جواب بدهيد.

اما نسبت به حديثي که از حسن مثني نقل کرده‌اند که حديث غدير دلالت بر ولايت ندارد، جواب داده‌ايم. چند روز پيش، دوستان، مرتب نسبت به اين جمله حسن مثني سوال مي‌کردند. اينها مي‌گردند از گوشه و کنار، عباراتي را از بعضي از شيعيان يا روايات ضعيفي را از بحار الأنوار پيدا مي‌کنند يا در شرح نهج‌البلاغه ابن ميثم يا در لابلاي نهج‌البلاغه که ذو وجوه (چند وجهي) است پيدا مي‌کنند و به زور مي‌خواهند بچسبانند که در ميان شيعيان، کساني هستند که منکر خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام) هستند.

يکي از بحث‌هايي که اينها در ماه رمضان امسال، خيلي بي‌حيائي کردند، برخي عبارت نهج‌البلاغه يا شرح نهج‌البلاغه ابن ميثم يا إبن أبي الحديد را آورده‌اند که تعدادي از بزرگان شيعه، معتقدند که پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، اميرالمؤمنين (عليه السلام) را به عنوان امام و جانشين و خليفه معين نکرده است.

 

پاسخ به شبهه روايت حسن مثني

در رابطه با حديث حسن مثني ـ که عمدتا در کتاب الإعتقاد بيهقي، صفحه 355 نقل شده است و همچنين مرحوم مير حامد حسين (ره) در عبقات الأنوار، جلد 9، صفحه 240 آورده است ـ آمده است:

إن کان يعني الإمرة و السلطان و القيام علي الناس بعده لأفصح لهم بذلک کما أفصح لهم بالصلاة و الزکاة و الصيام و حج البيت و لقال لهم: إن هذا ولي أمركم من بعدي فاسمعوا له و أطيعوا.

اگر بنا بود که پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، حضرت علي (عليه السلام) را به عنوان خليفه و جانشين معيّن کند، يک عبارت فصيح‌تري بيان مي‌کرد.

آقاي قفاري هم در أصول مذهب الشيعة، جلد 2، صفحه 840، با آب و تاب نقل مي‌کند.

در پاسخ‌گويي به اين‌گونه شبهات، اساس کار و يکي از اهرم‌هاي اساسي، تسلط به علم رجال است. يعني در جايي که توپ را به زمين ما مي‌اندازند و بعضي از روايات ضعيف و مرسل يا تقيه‌اي را که صادر شده، اگر در مباحث رجالي، ضعيف باشيم، قطعا نمي‌توانيم جواب بدهيم. يعني اگر در تسلّط به رجال، نيمه متخصص نباشيم، در پاسخ‌گويي، با مشکلات زيادي مواجه مي‌شويم.

جواب اول:

خود ابن‌تيميه اين روايت حسن مثني را از آقاي ابو نُعيم نقل مي‌کند. ما از همين‌جا، مُچ ابن‌تيميه را مي‌گيريم. ما عبارت ابن‌تيميه را از جاي ديگري مي‌آوريم و در اين مورد، او را تخريب مي‌کنيم. ابن‌تيميه در منهاج السنة لإبن‌تيمية، جلد7، صفحه52، در جايي که مي‌‌خواهد حديث ابو نُعيم را رد کند، مي‌گويد:

فإن أبا نعيم روي کثيرا من الأحاديث التي ضعيفة بل موضوعة بإتفاق علماء الحديث و اهل السنة و الشيعة.

کتاب ابو نعيم، مملوّ است از أحاديث جعلي و ضعيف، به إجماع علماي حديث و اهل سنت و شيعه.

خب، آقاي ابن‌تيميه! چطور شد؟ يک بام و دو هوا؟ در جايي که مي‌خواهي از ابو نعيم، عليه شيعه استفاده کني، اين حرف‌ها را نمي‌زني و مسئله را مسلّم و قطعي مي‌گيري، ولي در جايي که مي‌خواهي رد کني، اجماع علماء  و اهل سنت و شيعه را مي‌آوري؟!!!

همچنين ابن‌تيميه در همين کتاب، در جلد 5، صفحه 79 مي‌گويد:

مجرد رواية صاحب الحلية و نحوه لا يفيد و لا يدل على الصحة، فإن صاحب الحلية قد روى في فضائل أبي بكر و عمر و عثمان و علي و الأولياء و غيرهم أحاديث ضعيفة، بل موضوعة بإتفاق أهل العلم.

اگر يک روايت در حلية الأولياء آقاي ابو نُعيم آمده باشد، هيچ فائده‌اي ندارد و دلالت بر صحت نمي‌کند. ابو نعيم، رواياتي را در فضائل خلفاء و ديگر اولياء نقل کرده است که يا ضعيف‌اند و يا جعلي، به اتفاق اهل علم.

جواب دوم:

اشکال سندي

در سند روايت آمده است:

عن يحيي بن ابراهيم بن محمد بن علي.

اگر شما تمام کتاب‌هاي رجالي اهل سنت را ببينيد، مانند تهذيب الكمال مزي و سير أعلام النبلاء ذهبي و تهذيب التهذيب إبن حجر عسقلاني، يک نفر هم در رابطه با ايشان، سخن نگفته است و مجهول است. آقايان مي‌گويند که روايتِ راويِ مجهول، بي‌ارزش است.

در ادامه آمده است:

عن فضيل بن مرزوق.

آقاي ذهبي در ميزان الإعتدال از قول آقاي نَسائي ـ صاحب کتاب سنن و از شخصيت‌هاي برجسته يکي از صحاح سته ـ مي‌گويد:

قال النَسائي: ضعيف.

قال ابن حبان: منكر الحديث جدا، كان ممن يخطئ على الثقات و يروى عن عطية الموضوعات.

احاديث او منکر است. نسبت به برخي از ثقات، مطالب ضعيفي نقل مي‌کند و از عطيه، احاديث جعلي.

ميزان الاعتدال للذهبي، ج3، ص362

همچنين در کتاب المغني في الضعفاء آقاي ذهبي در جلد 2، صفحه 515 مي‌گويد:

ضعّفه النسائي و ابن معين و قال الحاکم عيب علي المسلم إخراجه في الصحيح.

نسائي و ابن معين گفته‌اند که او ضعيف است. يکي از اشکالاتي که به صحيح مسلم گرفته‌اند، اين است که ايشان در صحيحش از اين آقا روايت نقل کرده است.

پس اين روايتي که آقايان از حسن مثني به رخ ما مي‌کشند، از نظر سندي بي‌ارزش است و روايتي که بي‌ارزش باشد، شايستگي ذکر کردن ندارد. يعني اينها به رواياتي که بر مبناي خودشان، ضعيف است، استناد مي‌کنند. اگر ما به همچنين روايتي استناد کنيم، آقايان، هفت آسمان را بر سر ما خراب مي‌کنند که علم رجال بلد نيستيد و تحقيق نکرده‌ايد و اين روايت، جعلي و موضوع است و ... . در همين منهاج السنة، رواياتي را که علامه حلي (ره) به آنها استناد مي‌کند و گاهي در روايتش، يک راوي ضعيف پيدا مي‌کند، ابن‌تيميه آسمان و ريسمان را به هم مي‌پيوندد.

جواب سوم:

اشکال دِلالي

اولا:

اين روايت، در کتب اهل سنت آمده است نه در کتب شيعه. روايتي که در کتب اهل سنت آمده باشد، شما حق نداريد آن را به رخ شيعه بکشيد. ابن حزم اندلسي صراحت دارد:

لا معنا لإستدلالنا علي الشيعة بکتبنا و هم لا يصدقونها و لا معنا لاستدلالهم علينا بکتبهم و نحن لا نصدقونها.

معنا ندارد که ما بر کتاب‌هاي خودمان که شيعيان قبول ندارند، بر آنها استدلال کنيم. همچنين معنا ندارد که آنها از کتاب‌هاي خودشان که ما قبول نداريم، بر ما استدلال کنند.

ثانيا:

اين روايت حسن مثني در هيچ‌کدام از صحاح سته نيامده است. آقاي ابن‌تيميه، بارها عليه علامه حلي (ره) سخن مي‌گويد که فلان روايت در صحيحين نيامده است و بي‌ارزش است. اين روايت در مسند احمد ـ که خارج از صحاح سته است، ولي رواياتش اعتبار دارد ـ هم نيامده است. خود احمد بن حنبل مي‌گويد:

فإن وجدتموه فيه و إلا فليس بحجة.

اگر روايتي را در کتاب من پيدا نکرديد، بدانيد که آن روايت، حجت نيست.

سير أعلام النبلاء للذهبي، ج11، ص329

جواب چهارم:

بر فرض که اين روايت صحيح است و با سند صحيح آمده است و متواتر است. آيا حسن مثني معصوم است که سخنش براي ما حجت باشد؟ ايشان از ديدگاه شيعه چه جايگاهي دارد؟ ما به جز 14 معصوم، سخن احدي را حجت نمي‌دانيم. آنچه که ما در مباني فقهي و اصولي و رجالي به آن پاي‌بنديم، قول و فعل و تقرير امام (عليه السلام) است و سنت از ديدگاه ما همين است. آقاي حسن مثني هم جزء معصومين نيست.

جواب پنجم:

اين‌که آقاي حسن مثني چنين گفته است، منافات دارد با ده‌ها و صدها رواياتي که از امام باقر (عليه السلام) و امام صادق (عليه السلام) و ديگر ائمه (عليهم السلام) آمده است که براي امامت اميرالمؤمنين (عليه السلام) بر حديث غدير استدلال کرده‌اند.

جواب ششم:

اين سخن حسن مثني، متضاد است با استدلال خود اميرالمؤمنين (عليه السلام) به حديث غدير براي اثبات حقانيت خودش. اين را به ما جواب بدهيد:

احمد حنبل در مسندش نقل مي‌کند از ابو طفيل صحابي و مي‌گويد:

جمع على رضى الله تعالى عنه الناس في الرحبة، ثم قال لهم: أنشد الله كل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول يوم غدير خم ما سمع لما قام، فقام ثلاثون من الناس و قال أبو نعيم: فقام ناس كثير، فشهدوا حين أخذ بيده، فقال للناس أتعلمون انى أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: نعم يا رسول الله، قال: من كنت مولاه فهذا مولاه، أللهم وال من والاه و عاد من عاداه.

علي مردم را در رُحبه ـ در حيات مسجد کوفه يا منطقه‌اي در نزديک کوفه ـ جمع کرد و قسم داد آنهايي را که در روز غدير خم از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هر چه شنيده‌اند، بلند شوند و شنيده‌هايشان را بگويند. 30 نفر از ميان مردم بلند شدند و شهادت دادند که ما در غدير خم بوديم و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دست مردم را گرفت و فرمود: من كنت مولاه فهذا مولاه، أللهم وال من والاه و عاد من عاداه.

مسند احمد، ج4، ص370

آقاي هيثمي ـ از بنيان‌گذاران علم رجال اهل سنت ـ در کتاب مجمع الزوائد اين روايت را نقل مي‌کند و مي‌گويد:

رواه احمد و رجاله رجال الصحيح.

احمد اين روايت را نقل کرده و راويانش، صحيح هستند.

مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص104

آقاي احمد زين ـ از محققين بنام اهل سنت ـ مسند احمد را تحقيق کرده و در ذيل روايت نوشته است:

اسناده صحيح.

مسند احمد با تحقيق احمد زين، ج14، ص436

آقاي شعيب ارنؤط ـ از محققين بنام معاصرين اهل سنت ـ بر احاديث احمد بن حنبل تعليقه و شرح زده است و در تعليقه همين روايت مي‌گويد:

اسناده صحيح، رجاله ثقات، رجال الشيخين.

مسند احمد با تحقيق شعيب ارنؤط، ج4، ص370

آقاي الباني وقتي به اين روايت مي‌رسد، مي‌گويد:

اسناده صحيح علي شرط البخاري.

سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج4، ص331

پس اميرالمؤمنين (عليه السلام) استناد و استشهاد مي‌کند به حديث غدير براي حقانيت خودش و اثبات ولايت و خلافت و جانشيني خودش و 30 نفر هم بلند مي‌شوند و شهادت مي‌دهند که همچنين سخني را از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده‌اند.

همچنين روايات متعددي داريم در رابطه با مناشده اميرالمؤمنين (عليه السلام)، از جمله مناشده اميرالمؤمنين (عليه السلام) در جنگ جمل با طلحه. اين هم شنيدني است. وقتي اميرالمؤمنين (عليه السلام)، سه تن از صحابه مانند طلحة الخير و زبير سيف الله و عايشه أم المؤمنين را در يک طرف مي‌بيند و در طرف ديگر، آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) و نزديک به 400 نفر از أصحاب بدر هستند، براي اينکه اميرالمؤمنين (عليه السلام) براي ديگران اثبات کند که حق با اوست و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، اميرالمؤمنين (عليه السلام) را به عنوان خليفه معين کرده بود و آن سه نفر هم آمدند و حق حضرت علي (عليه السلام) را غصب کرده بودند، حاکم نيشابوري نقل مي‌کند:

رفاعة بن اياس الضبي عن أبيه عن جده، قال: كنا مع علي يوم الجمل فبعث إلى طلحة بن عبيد الله ان القنى فأتاه طلحة، فقال: نشدتك الله! هل سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: من كنت مولاه فعلى مولاه، أللهم وال من والاه و عاد من عاداه؟ قال: نعم، قال: فلم تقاتلني، قال: لم أذكر، قال: فانصرف طلحة.

طلحه آمد و حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مي‌دهم! آيا نشنيدي که رسول الله فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه؟ طلحه گفت: بله، شنيدم. حضرت فرمود: پس چرا با من مي‌جنگي؟ گفت: فراموش کرده بودم. سپس طلحه از جنگ منصرف شد.

مستدرک الصحيحين للحاکم النيشابوري، ج3، ص371

البته بعدا قضايايي پيش آمد که خود زبير هم منصرف شد و ... اينها نشان مي‌دهد که حضرت علي (عليه السلام) حتي در گير و دار جنگ هم براي سرکرده جنگ جمل که اين‌همه جمعيت را از شهرهاي اسلامي کشانده و آورده و حدود 30 هزار انسان کشته شدند، بحث امامت و خلافت و حقانيت خودش را مطرح کرده است. اينها به دنبال چه بودند؟ به قول ابن‌تيميه که اينها آمده بودند براي انتقام خون عثمان. عثمان را که در بصره نکشتند، او را در مدينه کشتند و قاتلين او هم در مدينه بودند.

اين عبارتي را که آقايان از حسن مثني نقل کردند، اضافه بر آن اشکالات اساسي که داشت، مخالف با مناشده و احتجاج اميرالمؤمنين (عليه السلام) بر حقانيت خودش با حديث غدير است. چرا طلحه برنگشت بگويد مراد پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اين نبود که شما خليفه و جانشين هستي. ادبيات عرب که نگفته‌اند مولي به معني أولي است و ... .؟

طلحه که بهتر از شما به سخن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وارد بود. طلحه که از شما واردتر است به ادبيات عرب. خود طلحه که در همايش بزرگ غدير بوده است، چرا او همچنين اشکالي نکرد؟

اين خلاصه‌اي از اين شبهه بود.

بعد از پايان سخنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز غدير، صحابه آمدند و به اميرالمؤمنين (عليه السلام) تبريک گفتند. در پيشاپيش اينها هم خليفه اول و خليفه دوم بودند.

من اين روايت را که از نظر سندي هم صحيح است، عرض کنم و الان فرصت بررسي سند آن نيست. روايت هم از ابوهريره است و شما (اهل سنت) هم حرفي در مورد او نداريد:

أخذ النبي بيد علي بن أبي طالب، فقال: ألست ولي بالمؤمنين؟ قالوا: بلى يا رسول الله، قال: من كنت مولاه فعلي مولاه، فقال عمر بن الخطاب: بخ بخ لك يا ابن أبي طالب، أصبحت مولاي و مولى كل مسلم، فأنزل الله: اليوم أکملت لکم دينکم و أتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا.

                                                                                                     تاريخ بغداد للخطيب بغدادي، ج8، ص284

از نظر سندي هيچ مشکلي ندارد و ما حاضريم با هر سني و وهابي روي سند اين روايت مناظره کنيم؛ بلکه مباهله کنيم. چون از روايات خيلي حساسي است.

اگر چنانچه مراد از مولي، خلافت و إمارت نبود و به معني محبت و نصرت بود، بايد اينچنين مي‌فرمود:

من أنا أحبه فعلي يحبه  * يا من أنا ناصره فعلي ناصره

که در اين صورت معناي لَغْوي مي‌شد و دون شأن نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است که 120 هزار نفر را جمع کند و بگويد که هر که را که من دوست دارم، علي هم او را دوست دارد. يعني چه؟

اگر مراد از مولي، محبت بود، مگر خود قرآن نگفته است:

وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ                                                      (سوره توبه/آيه71)

و ارتباطي به اين قضيه نداشته است. آقاي عمر بن خطاب که مي‌آيد اين‌گونه تبريک مي‌گويد، آيا با غير از ولايت، سازگاري دارد؟ اگر کلمه مولي با ولايت سازگاري ندارد، اليوم أکملت لکم دينکم را براي ما معني کنيد و ما نمي‌فهميم. يعني هر کس که علي را دوست داشته باشد، دينش کامل است؟ چه ارتباطي دارد اين کلمه مولي به معني محبت و نصرت با إکمال دين؟ شما با اين توجيه‌تان، نه تنها به نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) جسارت مي‌کنيد، به ساحت أقدس ربوبي هم جسارت مي‌کنيد! معناي آيه از فصاحت و بلاغت مي‌افتد!

در همانجا آقاي حسان بن ثابت برمي‌خيزد و شعري را مي‌سرايد و مي‌گويد:

قال له: قم يا علي فإني    رضيتک من بعدي اماما و هاديا

الإزدهار للسيوطي، ص19

شعراء، يکي از أدباي عرب هستند و آشنا به عرفيات عرب هستند.

مطالب متعدد ديگري در اينجا هست که ما حديث غدير را جز به معناي أولي الأمر و ولي أمر و خلافت و إمارت و جانشيني، نمي‌توانيم معنا کنيم. اينها همه شبهاتي است که آنها از باب:

الغريقُ يَتَشَبّثُ بِکُلّ حَشيش.

مطرح مي‌کنند.

پاسخ به شبهات پیرامون حدیث قرطاس

علمای اهل تسنن در مقابل این حدیث ساکت ننشسته و در صدد توجیه این حدیث بوده‌اند. به یاری خداوند و حضرت ولیعصر (عج) این ایرادات را ذکر کرده و به بررسي آن‌ها خواهيم پرداخت تا درجه علمی توجیه کنندگان این حدیث، برای همگان روشن شود!

اما دلایل ارائه شده بر ضعف این حدیث:
(دلایل ذکر شده در ذیل، از مقاله ای که توسط دارالعلوم زاهدان منتشر گردیده انتخاب شده است.)
1- سند این حدیث ضعیف است !
اولین ایراد را اینگونه بیان می کنند: «از میان آن همه صحابه که در جلسه حضور داشتند بغیر از عبد الله بن عباس هیچ کسی روای حدیث قرطاس نیست و وی نیز 10 سال بیشتر نداشت، معلوم است که در آن جلسه افراد خردسال حضور نداشته‌اند لذا ابن عباس در جلسه حضور نداشته و اگر پیامبر(ص) چنین سخنی را بیان می‌داشتند، حتماً صحابه دیگر آنرا روایت می‌كردند. عدم روایت دیگران بیانگر این است که پیامبر (ص) چنین سخنی را بیان نكرده‌اند و این نشانه دروغ بودن این حدیث است.»

با بیان این مطلب 7 حدیث از کتاب صحیح بخاری را تنها به اين علت که ابن عباس يک کودک خردسال بوده و به او اجازه ورود به چنين مجلسي را نمي‌دادند و اين روايت هم غير از طريق ابن عباس نقل نشده، رد کرده‌اند با توجه به این نکته که علمای اهل سنت بر این باورند که احادیث این کتاب قابل مناقشه نیستند.
اما گویا فراموش کرده‌اند کتب روایی اهل تسنن بیش از 1600 حدیث از ابن عباس نقل کرده‌اند و اگر قرار باشد ما این روایت را به دلیل سن ایشان در زمان شهادت حضرت رسول(ص) زیر سوال ببریم باید تمام آن 1600 حدیث نقل شده توسط ابن عباس در ابواب فقه، تاریخ و تفسیر که فقهای اهل سنت در گذر زمان به آنها استناد کرده‌اند، را نیز رد کنیم! آیا علمای اهل تسنن حاضر به انجام چنین کاری هستند؟! آيا بعد از اين چيزي از فقه، تفسير و ... براي اهل سنت باقي مي‌ماند.
نکته دیگر اینکه ابن عباس در زمان شهادت نبی مکرم اسلام (ص) 15 ساله بودند. ابن حجر عسقلانی از ابن عباس نقل می‌کند: «زمانيكه رسول الله(ص) از دنيا رفتند من 15 سال داشتم.»(1) و اضافه می‌کند که این نظر، نظر احمد بن حنبل (امام فرقه حنابله) است.
ذکر این نکته در اینجا خالی از لطف نیست که محدثان بزرگ اهل سنت از کودکان 3 و 4 ساله احاديثي نقل کرده و آن‌ها را معتبر می‌دانند:
مسلم در صحیحش از فردی که تنها 4 سال داشته است روایت نقل كرده و مي‌گويد اگر يك كودك 4 ساله هم روايتي نقل كند براي ما حجت است.(2)
شبيه اين نظر را خطيب بغدادي (که از بنيانگزاران علم درايه اهل سنت است) دارد.
با توجه به مطالب گفته شده قطعا حدیث نقل شده توسط ابن عباس 15 ساله را بايد علمای اهل سنت بپذیرند.
حتی اگر ابن عباس یک کودک 10 ساله می‌بود باز هم این ایراد وارد نبود زیرا ایشان در زمان حیات نبی مکرم اسلام (ص) از جایگاه علمی ویژه‌ای برخوردار بودند. زيرا پيامبر (ص) در حق او اينگونه دعا كردند: «اللهم فقهه في الدين وعلمه‌ التأويل» (خداي او را فقيه در دين نما و تاويل در قرآن را به او بياموز)(3)
ابن حجر عسقلاني از ابن عباس نقل مي‌کند: «نزد رسول الله (ص) رفتم جبرئيل نيز در نزد ايشان(ص) بود و جبرئيل در مورد من گفت: إنه كائن حبر هذه الأمة فاستوص به خيرا»(4)
ابن اثير مي‌گويد: «ديدم 70 نفر از اصحاب رسول الله (ص) وقتي در امري با يك ديگر رقابت داشتند به قول ابن عباس رجوع مي‌كردند»(5)
آیا این نهایت جفا و ظلم در حق کسی نیست که پیامبر(ص) برای او دعا کرده، جبرئیل او را «حبر امت» خوانده و 70 تن از صحابه از او علم آموخته‌اند، را زیر سوال برده و او را تضعیف کنیم؟
گذشته از اینها حدیث قرطاس از افراد دیگری نیز نقل شده است که ما به ذکر دو نمونه اکتفا می‌کنیم:
1- طبرانی در معجم اوسط از خلیفه دوم عمر بن خطاب نقل می کند:
عن عمر بن الخطاب قال: لما مرض النبي صلى الله عليه و سلم قال: «ادعوا لي بصحيفة و دواة، أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا»، فكرهنا ذلك أشد الكراهة، ثم قال: «ادعوا لي بصحيفة أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا»، فقال النسوة من وراء الستر: ألا تسمعون ما يقول رسول الله صلى الله عليه و سلم؟ فقلت: إنكن صواحبات يوسف، إذا مرض رسول الله صلى الله عليه و سلم عصرتن أعينكن، و إذا صح ركبتن عنقه فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «دعوهن؟ فإنهن خير منكم» (6)
2- احمد بن حنبل از جابر بن عبدالله انصاري (صحابه عظيم الشان پيامبر) نقل می‌کند:
«ان النبي صلى الله عليه وسلم دعا عند موته بصحيفة ليكتب فيها كتابا لا يضلون بعده قال فخالف عليها عمر بن الخطاب حتى رفضها .»(7)
پس بیان این مطلب که این حدیث به خاطر ناقل آن یعنی ابن عباس ضعیف و غیر قابل استناد است تنها نشان دهنده جهل گوینده این مطلب، حتی از منابع حدیثی خودشان است.

2- پيامبري كه بي‌سواد است چگونه مي‌تواند وصيت را بنويسد!
مي‌گويند: «خداوند در آیات متعددی آنحضرت را اُمّی معرفی نموده است و اُمّی به کسی گفته می‌شود که سواد خواندن و نوشتن را ندارد. اگر بگوییم که پیامبر(ص) در آخرین لحظات زندگی‌اش دستور می‌دهد که قلم و کاغذ بیاورند تا برای شما چیزی بنویسم، این مخالف صریح با آیات و کلام خداوند است که می‌فرماید: «ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون» (و قبل از آن نتوانستی کتابی را بخوانی و به خطی بنویسی تا مبادا مبطلان در نبوت تو شک کنند) و یا اینکه در جای دیگر می‌فرماید: «فامنوا بالله و رسوله النبی الامی الذی یؤمن بالله و کلماته واتبعوه لعلکم تهتدون» (پس ایمان بیاورید به خدا و رسولش پیغمبر امی، آن پیامبری که فقط به خدا و سخنان خدا بگرود و شما باید پیرو او شوید تا هدایت یابید) از گفته فوق (تقاضای کتابت توسط شخص پیامبر) چنین بر می‌آید که در طول سالهای مدیدی قصه امی بودن آنحضرت یک قصه ساختگی بوده و وی می‌توانسته است بنویسد و در پایان عمرش قصه امی بودن را برملا ساخته‌اند»

اولا، رسم بر اين است كه رهبران اگر بخواهند نامه‌اي را بنويسند، خودشان دست به قلم نشده و نمي‌نويسند. بلكه كاتبان و نويسندگاني دارند كه آن‌ها مسئول نوشتن نامه‌ها هستند و در نهايت آن رهبر نامه را فقط مهر زده و تاييد مي‌كند. و اگر بپرسند نويسنده نامه كيست؟ پاسخ داده مي‌شود فلان رهبر (نه آن کاتب).
ابن كثير دمشقي نیز گفته ما را تایید می‌کند:
«كان له كتاب يكتبون بين يديه الوحي والرسائل إلى الأقاليم» (8)
اگر فرض كنيم پيامبر بي‌سواد باشند (شيعه به اين مسئله معتقد نيست و انشاء الله در جايش به بررسي آن خواهيم پرداخت) وقتي فرمودند: «اكتب لكم» (با توجه به توضیح فوق) يعني «دستور مي‌دهم كه كسي بنويسد و من تاييد كنم»
ثانيا، پيامبر در گذشته براي افراد مختلف نامه‌هايي را نوشته بودند، اين بار هم، همانطور كه در گذشته نوشته بودند، مي‌نوشتند:
بخاري در حديث 63 صحيحش مي‌گويد:
«كَتَبَ لِأَمِيرِ السَّرِيَّةِ كِتَابًا»
در حديث 64 مي‌خوانيم:
«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم بَعَثَ بِكِتَابِهِ رَجُلاً، وَأَمَرَهُ أَنْ يَدْفَعَهُ إِلَى عَظِيمِ الْبَحْرَيْنِ، فَدَفَعَهُ عَظِيمُ الْبَحْرَيْنِ إِلَى كِسْرَى»
در حديث 65 نيز دارد:
«كَتَبَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم كِتَابًا»
و ...
حتي اگر ايراد كننده نام باب‌هاي كتاب صحيح بخاري را مي‌خواند ديگر اين ايراد را وارد نمي‌كرد. در صحيح بخاري باب مستقلي تحت عنوان «بَاب كِتَابِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِلَى كِسْرَى وَقَيْصَرَ» وجود دارد.
ثالثا، احمد بن حنبل از امير المومنين علي (ع) نقل مي‌كند:
«پيامبر به من دستور داد كاغذ و قلمي را بياورم و بنويسم چيزي را كه امت بعد از آن گمراه نشوند» (9)
ابن حجر و عيني نيز گفته‌اند، امير المومنين علي (ع) مامور نوشتن بوده است. (10)
رابعا، اگر عقيده شيعه (با سواد بودن پيامبر) را قبول نداريد در صحيحين آمده است كه پيامبر با دست مباركشان نوشته‌اند. (11)
اما آياتي كه براي اثبات بي‌سواد بودن پيامبر(ص) به آن‌ها اشاره شد:
1- آيه 48 سوره عنكبوت:
«وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ» (تو هرگز پيش از اين كتابى نمى‏خواندى، و با دست خود چيزى نمى‏نوشتى‏)
آيه درباره قبل از رسالت نبي مكرم اسلام(ص) صحبت مي‌كند، پس اين آيه دليلي بر عدم توانايي نوشتن و خواندن پيامبر(ص) بعد از رسالت نيست. با اين آيه حتي نمي‌توان اثبات كرد كه پيامبر قبل از رسالت هم نمي‌توانستند بخوانند و بنويسند، بهتر است كمي در آيه دقت كنيم، خداوند مي‌فرمايد «تو هرگز پيش از اين كتابى نمى‏خواندى، و با دست خود چيزى نمى‏نوشتى‏»، خداوند نمي‌فرمايد «تو توان نوشتن و خواندن نداشتي». ننوشتن يك شخص نشان دهنده عدم توانايي آن فرد بر نوشتن نيست. لذا با اين آيه نمي‌توان گفت پيامبر(ص) سواد خواندن و نوشتن نداشتند.
2- سوره اعراف آيات 157 و 158:
«الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتي‏ كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَميعاً الَّذي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ يُحْيي‏ وَ يُميتُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذي يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ كَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُون»
همانطور كه در گذشته بيان شد نبي مكرم اسلام(ص) بي‌سواد نبودند. اما چرا خداوند پيامبر را «امي» مي‌خواند؟ نام ديگر مكه، «ام القري» است، همانطور كه ما در زبان فارسي وقتي شخصي اهل تهران باشد او را تهراني صدا مي‌زنيم، پيامبر نيز اهل «ام القري» بودند و به اين علت خداوند پيامبر را «امي» معرفي مي‌كند.

3- لفظ «هلموا» برخلاف لغت اهل حجاز است و پيامبر (ص) با لغت اهل حجاز سخن می‌گفتند!
مي‌گويند: «پیامبر اکرم(ص) با لغت اهل حجاز صحبت می‌کردند و الفاظی که در حدیث است مانند «هلمّوا»، صیغه جمع استعمال شده، مخالف با عادت و روش وی می‌باشد زیرا که اهل حجاز کلمه هلمّ (صیغه مفرد) را برای تثنیه و جمع بطور یکسان استعمال می‌کردند ولی در حدیث صیغه «هلمّوا» که لغت بنی تمیم است بکار رفته است.»

اولا، به نظر مي‌آيد مطرح كنندگان اين نوع ايرادات حتي معتبرترين كتب خودشان را هم نخوانده‌اند. اگر اين دليلي بر رد حديث قرطاس است پس بايد بسياري از احاديث موجود در مجامع حدیثی اهل سنت را نيز رد كنند.
بخاري در صحيح حديث 6408، ابن ماجه در سنن جلد 2 صفحه 1439 حديث 4306، نسائي در سنن جلد 4 صفحه 145حديث 2163، حاکم نيشابوري در مستدرک علي الصحيحين احاديث 1310 و 3620 و 8781 و 8804، احمد بن حنبل در مسند احاديث 6178 و 6555 و 7418 و 8439 و 13289 و 15223 و 17192 و 21769 و 22869 و 26588، لفظ «هلموا» را به كار نقل كرده‌اند و اگر استعمال کلمه «هلموا» برخلاف صيغه و استعمال رايج حجاز و دليلي بر رد حديث قرطاس باشد، بايد خيلي از رواياتي که کلمه «هلموا» در آنها به كار رفته است را رد كرد. (ما تنها به ذكر نمونه‌اي از اين احاديث اكتفا كرديم)
ثانيا، ما شيعيان به حديثي كه در آن لفظ «هلموا» به كار رفته است استناد نمي‌كنيم، بلكه احاديث متعددي در صحيحين آمده که اين لفظ را به كار نبرده‌اند. بخاري در صحيحش احاديث 114 و 3053 و 3168 و 4431 و مسلم در صحيحش احاديث 4319 و 4321، عبارت «ائْتُونِي» را نقل مي‌كنند. مگر اينكه بگويند «ائْتُونِي» بر مصطلح اهل حجاز نيست!!!

4- به كار بردن عبارت « قوموا عنّی» بر خلاف عادت و اخلاق پيامبر (ص) است !
يكي ديگر از ايرادات اين است كه برخي مي‌گويند «اينكه پيامبر فرمودند «قوموا عني» (از خانه من بيرون برويد) بر خلاف عادت و اخلاق آن حضرت(ص) مي‌باشد . کسي که رحمه للعالمين است و خداوند در وصف وي مي‌فرمايد: «وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» چگونه اصحابش را از محفل خارج مي‌کند؟»

اولا، غضب پيامبر (ص) و برخورد تند آن حضرت به خاطر امر شخصي نبود بلکه اين يک امر الهي بود و پيامبر اکرم براي کارهاي شخصي غضبناک نمي‌شدند همانطور كه عايشه مي‌گويد:
«پيامبر غضبناک نمي‌شد، انتقام از كسي نمي‌گرفت، مگر انتقام و غضبش براي خدا بود»(12)
ثانيا، دستور رسول اکرم در اين مورد که فرمودند «قلم و كاغذي بياوريد تا چيزي بنويسم كه شما را از گمراهي مصون بدارد» يک دستور عادي نبود بلکه مربوط به هدايت جاودانگي امت و مصون داشتن امت از انحراف و گمراهي در طول تاريخ بود.
حضرت مي‌دانستند که در آينده تنها چيزي که موجب فروپاشي جامعه اسلامي مي‌شود اختلاف و چند دستگي مسلمانان است، لذا مي‌خواستند در اين نامه موضوعي را مطرح كنند که براي هميشه جامعه اسلامي از هر گونه اختلاف مصون بماند، لذا فرمودند:
«أَكْتُبُ لَكُمْ كِتَابًا لا تَخْتَلِفُوا بَعْدِي أَبَدًا» (نامه اي بنويسم که براي هميشه جلوي اختلاف شما را بگيرد) (13)
«اکتب لکم فيه كتاباً لا يختلف منكم رجلان بعدي» (چيزي بنويسم که حتي دو نفر با هم به اختلاف نيافتند) (14)
پس نامه حضرت هم مانع گمراهي و هم جلوگيري از اختلاف بين مردم بود. اما افرادي با نوشتن پيامبر مخالفت كرده و در حقيقت با دستور خداوند مخالفت كردند، زيرا خداوند مي‌فرمايد:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّه» (آل‏عمران : 31)
«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّه‏» (النساء : 80)
«وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا» (الاحزاب : 36)
«مَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (الحشر : 7)
خداوند مي‌فرمايد هرآنچه پيامبر بگويد مبتنی بر وحي است:
«وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى» (النجم : 3-4)
اما افرادي در آن جمع گفتند كه (نعوذ بالله) پيامبر هذيان مي‌گويد.
خداوند مي‌فرمايد صداي خود را فراتر از صداي پيامبر نكنيد، در مقابل او بلند سخن مگوييد، داد و فرياد نزنيد:
«لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ» (الحجرات : 2)
اما آنها در نز پيامبر داد و فرياد كردند.
خداوند مي‌فرمايد در هر امري نزاع كرديد نزد خدا و پيامبر برويد:
«فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ» (النساء : 59)
اما آنان در نزد پيامبر با پيامبر به نزاع پرداختند.
با اين همه تضاد بين رفتار صحابه و آيات قرآن، آيا باز هم مي‌توان گفت خداوند از همه آنان راضي بوده و مومن هستند، خداوند وعده بهشت به آنان داده است؟ به هركدام از آنان كه خواستيم مي‌توانيم اقتدا كنيم؟ آيا بهتر نيست كه بگوييم آنان لحظه‌اي به پيامبر ايمان نداشتند؟ و اين مورد مانند ده‌ها مورد ديگري است كه حاكي از نفاق آنان است؟
در نتيجه، اخلاق تند پيامبر(ص) و بيرون کردن افراد از منزل اعتراض عملي ايشان(ص)، از برخورد نادرست صحابه‌اي بود که پس از 23 سال تلاش براي هدايتشان در برابر درخواست حضرت آن هم درخواستی که باعث هدايتشان مي‌‌شد كوتاهي كرده، پيامبر را ناراحت و دلتنگ كردند. پيامبر اکرم(ص) با اين تندي سخنان قبيح افرادي را که نسبت هذيان به حضرت(ص) دادند را محکوم نموده و آن‌ها را از خانه بيرون كردند تا اولا، در آينده ياوه‌گويان و سودجويان از اين رهگذر، بر سخنان ديگر حضرت بر چسب هذيان نزنند و ديگر احاديث حضرت را زير سوال نبرند، ثانيا حضرت با اين برخورد تند خواستند عمل قبيح آنان را تقبيح و حجت را بر آنان تمام کنند تا فرداي قيامت عذري نداشته باشند و ثالثا، کساني در آينده مانند بيهقي (رجوع كنيد به دلائل النبوه ج 8 ص 273 ش 3109) نگويند سکوت پيامبر دليل بر صحت عملکرد صحابه بود.

5- پيامبر(ص) باعث گمراهي امت شدند!

مي‌گويند: «در این روایت آمده است که آنحضرت(ص) فرمودند: قلم و دوات بیاورید تا گمراه نشوید و اصحاب، قلم و دوات نیاوردند و پیامبر(ص) نیز از مسئله قلم و دوات سکوت کردند و آنرا دیگر مطرح نساخت؛ از مفهوم این قضیه بر می‌آید که پیامبر(ص)، خودش اسباب گمراهی امت را فراهم ساخته‌اند.»

بهتر است كمي آيات قرآن را با هم مرور كنيم:
وظيفه پيامبر ابلاغ است، نه اجبار:
«فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَعَلَيْنَا الْحِسَابُ» (پيامبر، تو فقط مأمور ابلاغ هستى و حساب آنها بر ماست‏ - الرعد : 40)
«وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ» (و بر پيامبر چيزى جز رساندن آشكار نيست - النور : 54)
خداوند در سوره مائده آيه 92 به صراحت مي‌فرمايد:
«وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ»
(اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد و (از مخالفت فرمان او) بترسيد و اگر روى برگردانيد، بدانيد بر پيامبر ما، جز ابلاغ آشكار، چيز ديگرى نيست)
اگر پيامبر(ص) مي‌فرمايند: كاغذ و قلمي بياوريد (وظيفه‌شان را انجام داده‌اند) و اگر مردم مخالفت كردند و دچار گمراهي شدند، مسئوليتش به عهده مانعين كتابت است نه پيامبر(ص).
كوتاهي كردن پيامبر از نوشتن به اين خاطر بود كه پس از صدور آن سخن از آنان، ايشان مجبور شدند صرفنظر كنند، زيرا پس از آنچنان سخني (هذيان گفتن پيامبر) اثري براي نوشته جز فتنه و اختلاف باقي نمي‌ماند و در اين باره به نزاع پرداخته مي‌شد و بحث و گفتگو در مي‌گرفت كه آيا آن حضرت در وصيتش (العياذ بالله) هذيان و مطلبي دور از عقل گفته‌اند يا خير؟ همانگونه كه اختلاف كردند و اين سخن ناروا را پيش چشمش گفتند. در آن روز بيش از اين براي حضرت چاره‌اي نبود جز اينكه بفرمايند «از كنارم برخيزيد» و اگر اصرار در نوشتن مي‌فرمود آن‌ها نيز در اينكه وي هذيان مي‌گويد پافشاري مي‌كردند و طرفداران آن‌ها (نعوذ بالله) در اثبات ديوانه شدن پيامبر در آخر عمرش سخت به تلاش مي‌افتادند، كتاب‌ها و طومارهايي در رد نوشته پيامبر و كساني كه به آن احتجاج مي‌كردند، مي‌نگاشتند.
به اين خاطر بود كه حكمت بالغه حضرت اقتضا كرد كه از نوشتن صرفنظر كند تا اين مخالفان بابي را در طعن نبوت نگشايند و از طرفي پيامبر مي‌ديدند علي (ع) و پيروانش در برابر مضنون آن نوشته (چه بنويسد و چه ننويسد) خاضعند. بنابراين حكمت در چنين وضعي اقتضاي ترك و عدم نوشتن آن را داشت زيرا پس از آن معارضه و اختلاف اثري جز فتنه نمي‌توانست داشته باشد.

6- اهل بيت نيز گمراه شده‌اند!
در ادامه مي‌گويند: «مسئله دیگر اینکه اصحاب وقتی که قلم و دوات نیاوردند آیا گمراه شدند یا خیر؟ در صورتیکه معتقد به گمراهی همه صحابه باشیم در آنوقت هیچ یک از اهل بیت نیز از این قاعده استثناء نمی‌شود و مسئله ضلالت و گمراهی در حق آنها نیز ثابت می‌شود که این خود مخالف آیات و احادیث و اجماع امت است و اگر بگویم که گمراه نشده‌اند این مخالف حدیث قرطاس می‌شود که می‌فرماید: ائتونی اکتب لکم کتاباً لا تضلوا بعدی ابداً»

مگر‌ شيعيان مي‌گويند تمامي اصحاب گمراه شدند؟ گمراهي تمامي اصحاب مخالفت با قرآن و احاديث است و شيعه به اين مساله معتقد نيست. بلکه گمراه شدن تمامي امت بعد از پیامبر(ص) اعتقاد عایشه است. (انشاء الله این مساله را در بحث عدالت صحابه به تفصیل خواهیم آورد.)
در حديث صحيح بخاري ذكر شد كه بعضي با سخن عمر موافق بودند، اما بعضي هم گفتند: «دوات و قلم بياوريد تا پيامبر(ص) وصيتشان را بنويسند.» قطعاً اهل بيت جزء كساني‌اند كه موافق كتابت اين وصيت بودند. بنابراين، كساني كه موافق بودند، از «لن تضلوا» مبرا هستند. چون اهل بيت، بني هاشم و عده‌اي از صحابه هدف پيامبر(ص) را مي‌دانستند كه تصريح به خلافت اميرالمومنين علي(ع) است (در شرح حديث قرطاس اين موضوع را به تفصيل بيان كرديم) و به همين علت بعد از شهادت پيامبر(ص) با ابوبكر بيعت نكرده و به مخالفت برخواستند و گفتند ما جز با علي (ع) بيعت نمي‌كنيم. ابن اثير، طبري و ... به اين امر صراحت دارند.
در تاريخ طبري مي‌خوانيم:
«فقالت الأنصار ابو بعض الأنصار: لا نبايع الا علياً» (همه يا بعضي از انصار گفتند ما جز با علي با كس ديگري بيعت نمي‌كنيم) (15)
«و قال الزبير: لا اغمد سيفا حتي يبايع علي» (زبير گفت: شمشير را در غلاف نمي‌گذارم تا اين كه مردم با علي بيعت كنند) (16)
بخاري از خليفه دوم عمر بن خطاب نقل مي‌كند:
«زماني كه رسول خدا(ص) از دنيا رفت انصار با ما مخالفت كردند ... علي و زبير و تمام كساني كه با آن‌ها بودند، با ما مخالفت كردند» (17)
پس اين حرف كه اگر همه صحابه گمراه شدند، پس اهل بيت هم گمراه شده‌اند، حرفي بي اساس و خلاف واقعيت است.

7- «هجر» به معني «وداع» است، نه «هذيان»!
مي‌گويند: «مصدر هجر بر دو وزن فُعل و فَعل (هُجر و هَجر) می‌آید که هجر به معنی ترک کردن و هجرت نمودن می‌آید و در اینجا مراد از اَهَجَرَ همان معنای دوم (ترک کردن) منظور بوده، لذا معنی جمله بدینگونه می‌باشد: «استفهموا رسول الله هل یفارقنا؟ حیث یامرنا بکتابة وصیة». از آنحضرت بپرسید آیا ما را ترک می‌نماید که به نوشتن وصیت دستور می‌فرماید. این یک نوع استفهامی است که عمر بن خطاب از دیگران پرسید که از آنحضرت(ص) بپرسید آیا دنیا را وداع می‌گوید و به دار باقی می‌پیوندد؟ جمله اهجر رسول الله استفهام انکاری است و به معنای لم یهجر رسول الله (یعنی پیامبرهذیان نمی‌گوید) می‌آید.»

در ابتدا بايد كتب لغت مرور كنيم تا بدانيم كلمه «هجر» به چه معني مي‌باشد. شما در هيچ جاي لغت پيدا نمي‌كنيد كه «هُجْر» و «هَجَرَ» به معناي «ترك كردن» باشد. ابن اثير مي‌گويد:
«أهْجَر في مَنْطقه يُهْجِرُ إهْجاراً إذا أفْحَش . وكذلك إذا أكثر الكلام فيما لا ينبغي ... فيكون إمَّا من الفُحْش أو الهَذَيان . والقائل كانَ عُمَر ولا يُظَنُّ به ذلك» (مي‌گويد «هجر» به معناي فحش دادن است و اين سخن عمر بن خطاب بود كه از او چنين انتظاري را نداشتيم.)(18)
عيني از شارحين صحيح بخاري مي‌گويد:
«هذه العبارات كلها فيها ترك الأدب والذكر بما لا يليق بحق النبي ولقد أفحش من أتى بهذه العبارة» (تمام عباراتي كه در مجلس پيامبر گفتند، بي ادبي بود كه آن‌ها كردند، سخني ناشايست نسبت به پيامبر گفتند، اين جسارت و فحشي است كه آن شخص به كار برده است) (19)
اهل لغت نيز «هجر» را وقتى كه به بيمار نسبت داده شود، به معناى هذيان گويى دانسته‌اند:
در المفردات مي‌خوانيم: «أَهْجَرَ فلان: او عمدا ناسزا گفت و هَجَرَ المريض: بيمار بدون عمد ناسزا گفت»
در مصباح المنير مي‌خوانيم: «هَجَرَ المريض في كلامه هَجْرًا أيضا خلط و هذي»
در لسان العرب نيز آمده است: «والهُجْرُ الهَذيان والهُجْر بالضم الاسم من الإِهْجار وهو الإِفحاش وكذلك إِذا أَكثر الكلام فيما لا ينبغي وهَجَرَ في نومه ومرضه يَهْجُرُ هَجْراً وهِجِّيرَى وإِهْجِيرَى هَذَى هَجر»
براستى آيا گوينده اين سخن به پيامبر(ص) ايمان داشت كه اين كلمات و سخنان را درباره نبي مكرم اسلام (ص) بر زبان جاري كرد؟

8- امر پیامبر (به آوردن قلم و کاغذ)، استحبابی بود!
می‌گویند: «باید دانست که کلیه اقوال و افعال آنحضرت به عنوان وحی تلقی نمی‌شود بلکه در بعضی جاها امر و دستور ایشان جنبه استحبابی و مشورتی دارد، چنانچه صیغه‌های امر زیادی در احادیث وجود دارد که برای استحباب است و اگر کسی به آن عمل نکند گنهکار نمی‌شود همچون آیه «وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا» که صید بعد از احرام مستحب است نه واجب و کسی که صید نکند عاصی و گنهکار نیست و نمی‌توانیم این فرد را مخالف دستور خداوند قلمداد کنیم و او را از دایره اسلام خارج نماییم.»

اينكه گفته شد «كليه اقوال و افعال آنحضرت به عنوان وحي تلقي نمي‌شود» بر خلاف گفته خداوند است، خداوند مي‌فرمايد هرآنچه رسول ما گويد مبتني بر وحي است (النجم : 3 و 4)
اولا، آيه‌اي را كه به عنوان نمونه بيان كرده‌اند، اگر چنانچه امري بعد از نهي به كار رود دلالت بر وجوب ندارد، در اين جا وقتي مُحرِم بودند، صيد كردن حرام بوده است، خداوند مي‌فرمايد: وقتي از احرام بيرون آمديد، صيد كنيد. يعني الآن براي شما صيد كردن مجاز است.
بنابراين، اين آيه شريفه با حديث قرطاس، قياس مع الفارق است. آنجا وقوع امر بعد از نهي است و اين دليل بر حذر نيست.
ثانيا، استوانه‌های علمی اهل سنت (ابن حجر عسقلانی، عینی، آلوسی، ابن عابدین و ...) به صراحت گفته‌اند دستور خدا و پيامبر، اولاً و بالذات وجوب را مي‌رساند.(20) اگر به كتب اصولي اهل سنت رجوع كنيم مي‌بينيم كه همه علماي آنان اعتراف كرده‌اند، اوامر شرعي حقيقت در وجوب هستند مگر قرينه‌اي دال بر استحباب وجود داشته باشد.
ثالثا، با توجه به آیات قرآن اوامر پیامبر(ص)، اوامر وجوبی هستند. مگر قرینه‌‌ای دال بر انصراف از وجوب، در حدیث باشد. (سوره نسا آیات 14 و 59، سوره احزاب آیه 36 ، سوره حشر آیه 7 و ...)
رابعا، در حديث قرطاس نكاتي آمده است كه صراحت بر وجوب دارد. پيامبر مي‌فرمايند: «چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد.» كدام امر استحبابي چنين كاربردي را دارد؟ اگر امر استحبابي بود پس چرا پيامبر آن برخورد تند را نشان دادند و فرمودند از خانه من بيرون برويد؟
سادسا، ابن عباس مي‌گويد:
«تمام مصيبت‌ها از آنجا شروع شد كه نگذاشتند رسول الله(ص) وصيت نامه را بنويسد»
اگر امر پيامبر استحبابي بود، چرا ابن عباس اين چنين تعبيري را به كار مي‌برد؟
سابعا، اعتراض زنان پيامبر از پشت پرده براي چه بود؟ اينكه ديگر اعراف خليفه دوم است!
عمر بن خطاب نقل مي‌كند: وقتي پيامبر گفت قلم و كاغذي بياوريد تا بنويسيم كه بعد از آن تا ابد گمراه نشويد، ما از اين قضيه ناراحت شديم، زنان پيامبر گفتند: مگر نمي‌شنويد اين سخنان پيامبر را (چرا قلم و كاغذ نمي‌آوريد؟) من گفتم: شما زن‌ها مثل همان افرادي كه در اطراف يوسف و دلباخته او بودند، هستيد، هر وقت پيامبر مريض مي‌شود، از چشمانتان اشك مي‌ريزد و وقتي سالم مي‌شود، بر گردنش سوار مي‌شويد. پيامبر فرمود: اين زن‌ها را رها كنيد، آن‌ها از شما بهتر هستند. (21)
طبراني نقل مي‌كند: يكي از آن‌هايي كه در خانه بود خطاب به پيامبر(ص) گفت: ساكت باش، تو عقل و شعور نداري. پيامبر فرمود: خود شما عقل نداريد. (22)
اگر اين امر استحبابي بود، پس اين تعابير چيست؟

9- علی بن ابیطالب(ع) در برخی موارد با پیامبر مخالف کرده است!
می‌گویند: «اگر کلیه اقوال آنحضرت را واجب العمل بدانیم در اینصورت بر حضرت علی و بسیاری از صحابه جلیل القدر اعتراض وارد می‌شود. زیرا که آنها در بسیاری جاها به دستور آنحضرت عمل نکرده‌اند و در این‌باره روایت‌های متعددی وجود دارد، مانند: 1- هنگامیکه آنحضرت در صلح حدیبیه صلح نامه نوشتند و در پایان آن، دستور دادند که محمد رسول الله را بنویسد بعد از آن مشرکین اعتراض کردند که ما شما را رسول الله نمی‌دانیم، لذا رسول الله را حذف کنید و تنها محمد بنویسید، آنحضرت صلی الله علیه وسلم به حضرت علی فرمودند: «امح رسول الله» (لفظ رسول الله را از پایان صلح نامه پاک کنید) اما حضرت علی در جواب ایشان فرمودند: «و الله لا امحوک ابداً» قسم به خدا اسم شما را پاک نخواهم کرد (صحیح بخاری 2/610) حتی مسئله به آنجا رسید که آنحضرت فرمودند: به من نشان بدهید تا آنرا پاک کنم. لذا خودش آنرا پاک کرد. اگر قرار باشد که کلیه اقوال آنحضرت واجب العمل باشد در این صورت آیا بر علی واجب بود که لفظ رسول الله را پاک کند یا خیر؟ اگر واجب بود چرا به واجب عمل نکرد؟ اگر مستحب بوده در مسئله قلم و دوات نیز مستحب بوده است. 2- روزی آنحضرت (ص) به منزل حضرت فاطمة الزهرا تشریف آوردند و به ایشان هفت دینار دادند و فرمودند: وقتی که علی آمد هفت دینار را به او بده و بگو که پیامبر فرموده‌اند تا برای اهلیه خود طعام بخرید. وقتی که حضرت علی آمدند حضرت فاطمه هفت دینار را به ایشان تحویل داده و دستور پیامبر را نیز بیان داشتند. حضرت علی در حالیکه به طرف بازار می‌رفت، در بین راه به سائلی برخورد و هفت دینار را به او داد و برای اهلیه خود طعام نخرید. (محمد بن بابویه در امالی و دیلمی در ارشاد القلوب این روایت را نقل کرده‌اند) اگر قرار باشد که اقوال و دستورات آنحضرت(ص) واجب العمل باشد، در اینجا نیز آن دستور باید واجب الاجرا می‌شد ولی حضرت علی به آن توجهی نکرد و به آن جامعه عمل نپوشاند. لذا حضرت علی در عدم توجه به این دستور حتماً دارای یکی از اندیشه‌های ذیل بوده‌اند: یا اینکه معتقد به وجوب بودند و یا اینکه معتقد به استحباب و درجه مشورتی مصلحتی را قائل بودند، بدون شک صورت اول (وجوب) نمی‌تواند بعنوان اعتقاد حضرت علی معرفی گردد، زیرا که ایشان به آن عمل نکردند. اگر بگوییم که قائل به وجوب بودند در اینصورت بر آن اعتراض وارد می‌شود که چرا شئ واجب الاجرا و واجب الدستور را ترک کردند. لذا اعتقاد حضرت علی دستور دوم (امر استحبابی) می‌باشد و بر ترک آن بنابر مصلحت‌هایی هیچگونه گناه و اعتراضی مرتب نمی‌شود. همانند این دستور، امر به آوردن قلم و دوات نیز امر مشورتی و استحبابی است لذا اگر عمر بن خطاب به آن عمل نکند بر او هیچ اعتراضی وارد نمی‌شود»

اميرالمومنين علی(ع) دست پرورده پیامبر، از اول طفوليت در دامن پيامبر بزرگ شدند، پیامبر در دهان علی (ع) غذا می‌گذاشتند، حتی در دوران کودکی نیز پیامبر(ع) خطا و اشتباهی در گفتار و کردار علی(ع) مشاهده نکردند. امیرالمومنین شاهد نور وحی و رسالت بودند و پيامبر فرمودند «هر آن چه را كه من مي‌بينم ، علي مي‌بيند و آن چه را كه من مي‌شنوم مي‌شنود ؛ جز اين كه او پيامبر نيست»(23) علی (ع) در برابر پیامبر(ص) مانند یک عبد مطیع بودند(24) و لحظه‌ای با خدا و رسولش مخالفت نکردند.(25)
از زمان ولادت امیرالمومنین كوچكترين مخالفي و حتی نشانه مخالفتي از ایشان با پیامبر(ص) در تاريخ ثبت نشده است؛ ولی از خلفا ... . همان کسی که در نبوت پیامبر شک داشت (ما شككت في نبوة محمد كشكي في يومي هذا)، همان کسانیکه بر خلاف دستور پیامبر از سپاه اسامه جدا شده و مورد لعن پیامبر قرار گرفتند و ... ، همان افراد به پیامبر اهانت کرده، گفتند پیامبر(ص) هذیان می‌گوید.
در اين جا برای طولانی نشدن مطلب به ذکر چند نکته در مورد صلح حدیبیه اکتفا می‌کنیم. در رابطه با مخالفت اميرالمؤمنين علی(ع) در پاك كردن كلمه رسول الله، در منابع معتبر اهل سنت آمده است که مشرکین قریش دستور پاک کردن نام رسول الله را دادند که امیرالمومنین علی (ع) از انجام این عمل خودداری کردند.(26)
حتی اگر فرض کنیم پیامبر دستور به پاک کردن داده بودند، باز هم پاک کردن نام رسول الله کار ساده‌ای نبود. پیامبر نیز در برابر فشار مشرکین قریش به اجبار و اکراه این دستور را دادند لذا امیر المومنین علی (ع) فرمودند مرا وادار نکنید که اسم شما را حذف کنم، پیامبر نیز عذر علی (ع) را پذیرفتند و عصبانی هم نشدند و نفرمودند که این عمل تو باعث گمراهی امت بعد از من شد. ابن حجر عسقلاني نیز حرف ما را تایید می‌کند و مي‌گويد اين دستور پيامبر يك دستور جدي و واقعي نبود.(27)
پس ماجرای صلح حدیبیه قابل مقایسه با حدیث قرطاس نیست که گفتند پیامبر هذیان‌ می‌گوید، باعث ناراحتی و عصبانیت پیامبر شدند، باعث گمراهی امت بعد از پيامبر شدند و ... .
اما ماجرای طعام اهل بیت، بد نیست این ماجرا را هم با هم مرور کنیم:
« ... فاطمه فرمايد پدرم بسوئى رفت و على بسوى ديگر و درنگى نشد كه پدرم هفت درهم آورد و فرمود اى فاطمه پسر عمم كجا است؟ گفتم بيرون رفت رسول خدا فرمود اين هفت درهم را بگير و چون پسر عمم آمد بگو با آن براى شما خوراكى بخرد درنگى نشد كه على آمد و فرمود پسر عمم برگشت، من بوى خوشى ميشنوم فاطمه گفت آرى چيزى هم بمن داد كه با آن خوراكى بخريم على فرمود آن را بياور، من آن هفت درهم هجرى را باو دادم فرمود بسم اللَّه و الحمد للَّه كثيرا طيبا اين روزى خداى عز و جل است سپس فرمود اى حسن با من به بازار بيا در اين ميان بمردى رسيدند كه ميگفت كيست كه بداراى وفادار قرضى بدهد، فرمود پسر جان باو بدهيم؟ فرمود آرى بخدا پدر جان، على هفت درهم را هم باو داد حسن عرضكرد پدر جان همه درهمها را باو دادى؟ فرمود آرى پسرم آنكه كم داده ميتواند بسيار بدهد گويد على (ع) بخانه كسى رفت كه از او چيزى قرض كند يك اعرابى باو رسيد و گفت اى على اين شتر مرا بخر، فرمود بهايش با من نيست گفت مهلت ميدهم فرمود بچند درهم ميدهى؟ گفت صد درهم، فرمود اى حسن آن را بگير آن را گرفت و رفت يك اعرابى ديگر مثل او در جامه ديگرى رسيد و گفت يا على اين شتر را ميفروشى؟ فرمود براى چه ميخواهى؟ گفت اول غزوه‏اى كه پسر عمت رود از آن استفاده كنم فرمود اگر ميخواهى بى‏بها بتو ميدهم، گفت بهايش همراه من است و ببها ميخرم چند آن را خريدى؟ فرمود صد درهم اعرابى گفت من آن را صد و هفتاد درهم ميخرم على فرمود صد و هفتاد درهم را بگير و شتر را بده تا صد درهم را باعرابى بدهيم و با هفتاد درهم چيزى بخريم حسن دراهم را تحويل گرفت و شتر را تسليم داد، على فرمايد رفتم دنبال اعرابى كه از او شتر را خريده بودم تا بهايش را باو بدهم ديدم رسول خدا ميان راه در جايى نشسته كه هرگز در آنجا نديده بودمش و چون نگاهش بمن افتاد لبخندى زد تا دندان‏هاى آسيايش نمايان شد على فرمود هميشه خندان و خوشرو باشيد مانند امروز فرمود اى أبو الحسن آن اعرابى را ميجوئى كه بتو شتر داد تا بها باو بدهى؟ گفتم پدر و مادرم قربانت آرى بخدا فرمود اى أبو الحسن آنكه بتو فروخت جبرئيل بود و آنكه خريد ميكائيل و آن درهمها از نزد رب العالمين بود بخوبى انفاق كن و از ندارى و تنگدستي نترس.»(28)
این ماجرا نيز اطاعت و پیروی از دستور نبی را می‌رساند نه مخالفت با دستور ایشان را. پيامبر وقتي علي(ع) را ديدند خشنود شده و لبخند زدند و علي(ع) را تشويق كرده و فرمودند در اين مواقع به خوبي انفاق كن. آيا مي‌شود اين روايت را با حديث قرطاس مقايسه كرد كه عمر بن خطاب باعث عصبانيت و ناراحتي پيامبر و گمراهي امت شد؟

10- علی بن ابیطالب (ع) با گفته عمر بن خطاب موافق بوده! پس او نيز با پيامبر(ص) مخالفت كرده است!
می‌گویند: «اگر بالفرض عمر بن خطاب کوتاهی کرد و مخالفت دستور رسول الله(ص) را نمود پس چرا حضرت علی مخالفت ورزیدند و قلم و دوات نیاوردند؟ مگر قادر براین کار نبود؟ اگر قادر بود با وجود قدرت چرا به آن عمل نکرد؟ آیا ترک دستور پیامبر، مخالفت با دستور خداوند نیست؟ اگر مخالفت با دستور خداوند است پس چرا حضرت علی را مخالف دستورالهی معرفی نمی‌کنید؟! مخاطبین آنحضرت جمعی از اصحاب و اهل بیت بوده‌اند، بنابراین همان اعتراضی که بر عمر بن خطاب شده، بر اهل بیت نیز صادق می‌آید. در اینصورت آیا آنها را معذور می‌دانید و یا اینکه مخالف امر خدا و رسول می‌دانید؟»

همانطور که همه مي‌دانيم مخالفت و سرپیچی از دستور پيامبر(ص)، مخالفت و سرپیچی از فرمان الهي است و اگر كسي بدون دستور پيامبر دست به كاري بزند، انجام آن فعل بدون امر الهی است که این هم غلط است، زيرا خداوند در سوره حجرات آيه 1 مي‌فرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِه‏» (اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چيزى را بر خدا و رسولش مقدّم نشمريد و پيشى مگيريد)
اميرالمومنين (همانطور که بیان شد) تابع دستور پيامبر(ص) بودند، اگر پیامبر(ص) دستور می‌دادند: «ای علی با مخالفین برخورد کن» قطعا فاتح خیبر به حساب مخالفین می‌رسیدند. اما سیاست پیامبر اینگونه نبود. حتی زمانیکه عمار و حذیفه از پیامبر اجازه خواستند تا آن افرادی را که قصد کشتن ایشان را داشتند، بکشند. پیامبر فرمودند «دوست ندارم که مردم بگویند محمد(ص) اصحابش را می‌کشد»(29)
باز هم روایت را مرور می‌کنیم: «عده‌ای گفتند کاغذ و قلم بیاورید (قطعا اهل بیت جز این گروه بوده‌اند زیرا حتی یک نمونه هم وجود ندارد که اهل بیت با پیامبر مخالفت کرده باشند) که پیامبر بنویسند تا شما را برای همیشه از گمراهی حفظ کند، عده‌ای گفته عمر بن خطاب را تکرار کردند.»
بنابر نقل احمد بن حنبل پیامبر به امیرالمومنین علی (ع) دستور آوردن کاغذ و قلم را دادند، پس اعتراض مخالفان در ابتدا به پیامبر (که چرا می‌خواهید بنویسید) و بعد به امیر المومنین علی (ع) (چرا می‌خواهید قلم و کاغذ بیاورید) بود.
درست است كه پيامبر در آن لحظه از نوشتن وصيت منصرف شدند، اما در آخرين روزهاي زندگي‌شان اين خطبه را خواند: «ايها الناس اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي»

پی نوشتها

1) تهذيب والتهذيب جلد 5 ص 243 - 244
2) شرح صحيح مسلم نووي ج15ص189
3) تفسير ابن كثير ج 1 ص 8 و ج 2 ص 11 ، تفسير البغوي ج 1 ص 34 ، تفسير آلوسي ج 7 ص 422 و 425 ، تفسير قرطبي ج1 ص 66 و ...
4) تهذيب التهذيب ج 5 ص 244
5) اسد الغابه ج 1 ص 630
6) المعجم الاوسط للطبراني ج 12 ص 75 ، مجمع الزوائد هيثمي جلد 8 ص 609 ش 14257 ، کنز العمال متقي هندي ج5 ص 859 ش 14133 ، طبقات الكبري ابن سعد ج 2 ص 243 (بيان‌ها ممكن است متفاوت باشد.)
7) مسند احمد بن حنبل ج3 ص 346 ح 14768 ، طبقات الكبري ابن سعد ج 2 ص 243
8) تفسير ابن كثير ، ج6 ، ص 286 و 285 (در ذيل تفسير آيات 47 الي 49 سوره عنكبوت)
9) مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 90 ح 693
10) فتح الباري ج 1 ص 208 ح 114 و عمدة القاري ج2 ص 171
11) صحيح بخاري ح 2699 و صحيح مسلم ح 4731
12) الكشف و البيان للثعلبي ج 14 ص 272
13) معجم کبير طبراني ج 9 ص 248 ح 10799 .
14) مسند احمد ج 1 ص 293 ح 2676 و شبيه به اين عبارت معجم کبير طبراني ج 9 ص 249 ح 10800
15) الكامل في التاريخ ج 1 ص 358
16) همان ماخذ
17) صحيح البخاري ح 6830
18) النهاية في غريب و الأثر، باب الهاء مع الجيم ج 5 ص 557
19) عمدة القاري ج 14 ص 298
20) ابن حجر عسقلاني در فتح الباري ج 13 ص 339 مي‌گويد: «ان الأمر حقيقة في الوجوب». عيني در عمدة القاري ج 21 ص 160 مي‌گويد: «ظاهره حقيقة في الوجوب». آلوسي در تفسيرش ج 2 ص 309 مي‌گويد: «لأن الأمر حقيقة في الوجوب» و ... .
21) المعجم الاوسط للطبراني ج 12 ص 75 ، مجمع الزوائد هيثمي جلد 8 ص 609 ش 14257 ، کنز العمال متقي هندي ج5 ص 859 ش 14133 ، طبقات الكبري ابن سعد ج 2 ص 243 (بيان‌ها ممكن است متفاوت باشد.)
22) المعجم الكبير للطبراني ج 9 ص 248 «فَقَالَ بَعْضُ الْقَوْمِ: اسْكُتِي، فَإِنَّهُ لا عَقْلَ لَكِ، فَقَالَ النَّبِيُّ: أَنْتُمْ لا أَحْلامَ لَكُمْ»
23) نهج البلاغه خطبه قاصعه
24) كافي ج 1 ص 90 ح 8
25) نهج البلاغه خطبه 197 (أَنِّي لَمْ أَرُدَّ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ سَاعَةً قَط)
26) خصائص نسائي ص 202 ، فتح الباري ج 7 ص 503 السنن الكبري للنسائي ج 5 ص 167 «هو والله رسول الله صلى الله عليه و سلم وإن رغم أنفك لا والله لا أمحوها»
27) فتح الباري ج7 ص 503 «وكأن عليا فهم أن أمره له بذلك ليس متحتما»
28) امالي شيخ صدوق مجلس 71
29) البداية والنهاية ج 5 ص 19 و ... «اكره أن يتحدث الناس أن محمدا يقتل اصحابه»

ادامه نوشته

آيا ‌آيه 54 سوره مائده « يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ. ..» در مورد ابوبكر ا



اهل سنت ادعا مي‌كنند كه اين آيه از قرآن كريم در باره ابوبكر و جنگ‌هاي وي با مرتدين نازل شده است، جواب شما چيست ؟

يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتىِ اللَّهُ بِقَوْمٍ يحُِبهُُّمْ وَ يحُِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلىَ الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلىَ الْكَافِرِينَ يجَُاهِدُونَ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ وَ لَا يخََافُونَ لَوْمَةَ لَائمٍ ذَالِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيم‏. المائده / 54.

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هر كس از شما از دين خود برگردد، به زودى خدا گروهى ديگر را مى‏آورد كه آنان را دوست مى‏دارد و آنان نيز او را دوست دارند. اينان‏ با مؤمنان، فروتن، و بر كافران سرفرازند. در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى‏ترسند. اين فضل خداست. آن را به هر كه بخواهد مى‏دهد، و خدا گشايشگر داناست.
پاسخ :

1. خداوند در اين آيه، سه وصف را براي اين قومي که آمدن آن را وعده داده، بيان مي‌کند که به طور قطع هيچ يک از آن ها در ابوبکر يافت نمي شود ؛ بلکه اين سه وصف به صورت اکمل و اتم فقط در امير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام بوده و در هيچ يک از خلفاي سه گانه ديگر نبوده است.
الف : قوم يحبهم ويحبونه

اين ويژگي را رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم در روز جنگ خيبر به امام علي عليه السلام داده است. در همان جنگي که پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم قبل از آن ابوبکر و عمر را براي فتح قلعۀ خيبر فرستاده بود ؛ اما آن دو، ميدان نبرد را ترک و فرار را بر قرار ترجيح داده بودند. فرداي آن روز رسول گرامي اسلام اعلام فرمود :

فردا پرچم را به دست کسي خواهم سپرد که خدا و رسول او را دوست دارند و او نيز خدا و رسول را دوست دارد، کرّاري است که هرگز فرار نمي کند و تا سنگر دشمن را فتح نکند، باز نخواهد گشت.

تمامي صحابه اي که آن جا جمع بودند و از جمله ابوبکر و عمر منتظر بودند که فردا اين افتخار نصيب آن ها شود ؛ اما فقط يک فرد لياقت اين را داشت که اين صفت ويژه (يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله) را داشته باشد و ديگران لايق چنين وصفي نبودند. و نبي مکرم اسلام صلي الله عليه و آله و سلم نيز فرداي آن روز پرچم را به دست تواناي حيدر کرار سپرد.

محمد اسماعيل بخاري در صحيحش داستان را اين گونه نقل مي کند :

أَخْبَرَنِي سَهْلٌ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ يَعْنِي ابْنَ سَعْدٍ قَالَ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَوْمَ خَيْبَرَ لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يُفْتَحُ عَلَى يَدَيْهِ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ فَبَاتَ النَّاسُ لَيْلَتَهُمْ أَيُّهُمْ يُعْطَى فَغَدَوْا كُلُّهُمْ يَرْجُوهُ فَقَالَ أَيْنَ عَلِيٌّ فَقِيلَ يَشْتَكِي عَيْنَيْهِ فَبَصَقَ فِي عَيْنَيْهِ وَدَعَا لَهُ فَبَرَأَ كَأَنْ لَمْ يَكُنْ بِهِ وَجَعٌ فَأَعْطَاهُ فَقَالَ أُقَاتِلُهُمْ حَتَّى يَكُونُوا مِثْلَنَا فَقَالَ انْفُذْ عَلَى رِسْلِكَ حَتَّى تَنْزِلَ بِسَاحَتِهِمْ ثُمَّ ادْعُهُمْ إِلَى الْإِسْلَامِ وَأَخْبِرْهُمْ بِمَا يَجِبُ عَلَيْهِمْ فَوَاللَّهِ لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ بِكَ رَجُلًا خَيْرٌ لَكَ مِنْ أَنْ يَكُونَ لَكَ حُمْرُ النَّعَمِ.

صحيح البخاري، ج 4، ص 2 و صحيح مسلم، ج 7، ص 121، 122.

از سهل بن سعد روايت كرده است گفت كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در روز خيبر، فرمود: فردا پرچم اسلام را به مردى اعطا مى‏كنم كه خيبر به دست او فتح مى‏شود و خدا و رسول را دوست مى‏دارد، و خدا و رسول هم او را دوست مى‏دارند. مسلمانان آن شب را استراحت كردند در حالى كه در انديشه بودند كه فردا پرچمدار اسلام چه كسى خواهد بود؟ اينك فردا رسيده است، همه چشمها به دست پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله دوخته شده كه پرچم را بدست چه شخصى به اهتزاز در مى‏آورد. در اين حال پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: على كجاست؟

يكى از حاضران پاسخ داد: على عليه السّلام به درد چشم گرفتار است. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حضرت على عليه السّلام را پيش خود طلبيد و آب دهان مبارك را در ميان ديدگان على عليه السّلام ريخت. و دعا كرد و بلافاصله درد چشم برطرف شد، آنچنان كه از آغاز دردى نداشته است! پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله پرچم پر افتخار اسلام را به حضرت على عليه السّلام داد و فرمود: با اين مردم نبرد مى‏كنم تا مانند خودمان از نعمت اسلام برخوردار شوند. سپس خطاب به على عليه السّلام، فرمود: اينك با كمال قدرت و توانائى و با آرامش خاطر به مسير خود ادامه بده همين كه به خيبر رسيدى، نخست آنان را به آئين اسلام دعوت كن و آنچه بر آنها واجب مى‏گردد به اطلاعشان برسان. به خدا سوگند ! اگر خدا بوسيله تو مردى را به اسلام هدايت كند، بهتر است از اينكه شترهاى سرخ مو براى تو ارزانى دارد.

و البته فقط همين يک بار نيست که رسول خدا اين جملۀ زيبا را در حق امير المؤمنين عليه السلام مي فرمايد ؛ بلکه بار ها و بارها و در موارد متعدد آن را تکرار کرده است ؛ از جمله در زماني که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم، امام علي عليه السلام را به جنگ با کفار يمن فرستاده بود و آن حضرت بعد از فتح يمن، قبل از تقسيم غنائم کنيزي را براي خودش انتخاب کرد و اين بر ديگران و از جمله خالد بن وليد بسيار گران آمد.

آن حسودان و بدخواهان فکر کردند که اگر بدگويي امام را به رسول خدا بکنند، شايد از چشم حضرت بيفتد ؛ اما نبي مکرم با ديدن نامۀ خالد بن وليد از عصبانيت رنگش سرخ شد و فرمود :

مَا تَرَى فِى رَجُلٍ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ؟

چه مي گوييد در بارۀ کسي که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند ؟

سنن الترمذي، ج 3، ص 123 – 124 و ج 5، ص 3 2 – 3 3 و. ...

اين جواب محكم باعث شد که آن‌ها نسبت امير المؤمنين ساکت شده و ديگر جرأت چنين کاري را نداشته باشند.

و اين جمله « فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ » که در آيۀ قرآن آمده است، دقيقاً همان جمله اي است که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حق حيدر کرار فرموده بودند ؛ در حالي که تمامي صحابه و از جمله ابوبکر و عمر نيز در مجلس حاضر بودند و آرزو داشتند که اين جمله در حق آن‌ها گفته مي شد.

و جالب اين است كه بسياري از علماي اهل سنت از زبان عمر بن الخطاب نوشته‌اند كه او گفته بود :

هيچ گاه امارت را به اندازه آن روز دوست نداشته ام ؛ اما رسول خدا آن روز امارت را به امام علي عليه السلام داد.

مسلم نيشابوري در صحيحش مي نويسد :

عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ يَوْمَ خَيْبَرَ لَأُعْطِيَنَّ هَذِهِ الرَّايَةَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ قَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ مَا أَحْبَبْتُ الْإِمَارَةَ إِلَّا يَوْمَئِذٍ قَالَ فَتَسَاوَرْتُ لَهَا رَجَاءَ أَنْ أُدْعَى لَهَا قَالَ فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ فَأَعْطَاهُ إِيَّاهَا.

صحيح مسلم، ج 7، ص 121 و مسند احمد، ج 2، ص 384.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در روز خيبر فرمود : البتّه پرچم اسلام را در اختيار مردى قرار مى‏دهم كه خدا و رسول را دوست مى‏دارد و خداوند خيبر را به دست او فتح مى‏كند. عمر بن خطّاب گفت : آن روز بود كه خواهان امارت بودم و در اين رابطه با همدستانم، آهسته سخن گفتم و آرزو مى‏كردم (كه اى كاش) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا پرچمدار اسلام معرفى كند.

(ولى بر خلاف انتظار) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، على عليه السّلام را به حضور طلبيد و پرچم اسلام را به دست او داد

با اين وصف، آيا درست است که اين افتخار را از کسي که پيامبر به او داده بگيريم و به کسي بدهيم که رسول خدا از دادن به او امتناع کرده است ؟
ب : أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ

موارد متعددي را از تاريخ زندگي خليفه اول مي توان يافت که او در هيچ يک از دوران زندگيش ؛ چه در زمان حضور رسول خدا و چه در دروان خلافت داراي اين ويژگي نبوده و بلکه بر عکس « با کافرين خاضع و مهربان و در برابر مؤمنان سرسخت و خشن » بوده است. ما به جهت اختصار فقط به چند نمونه اشاره خواهيم کرد :
1. کشتن مالک بن نويره :

يک از جناياتي که در زمان ابوبکر اتفاق افتاد و در حال حاضر اهل سنت به آن مباهات مي کنند، کشتن مالک بن نويره به دست خالد بن وليد و به دستور مستقيم ابوبکر بود.

مالك بن نويره، فردي شجاع، شاعر و رئيس بخشي از قبيله بني تميم ؛ صحابي پيامبر و عامل و کارگزار آن حضرت بود که در اظهار عواطف نسبت به يتيمان و زنان بي سر پرست مشهور بود و زکات جمع آوري شده را به توجه به اختياري که از جانب پيامبر داشت، ميان فقراء تقسيم مي کرد.

خالد بن وليد به دستور ابوبکر به سوي قبيله مالک رفت و وقتي به سر زمين بطاح رسيد، به ضرار بن ازْوَر و چند تن از سپاهيانش دستور داد تا به قبيله مالک رفته و آن‌ها را بياورند. ابو قتاده به محض رسيدن به قبيله مالک شبيخون زد. بعد ها وقتي از او در اين باره سؤال کردند، گفت : ما گفتيم که اگر راست مي گوييد که مسلمانيد، اسلحه‌تان را بر زمين بگذاريد، آن ها اين پشنهاد را پذيرفتند و اسلحه خود را بر زمين گذاشته و به نماز پرداختند.

طبري، تاريخ نويس معروف اهل سنت در اين باره مي نويسد :



وكان ممن شهد لمالك بالاسلام أبو قتادة الحارث بن ربعي أخو بنى سلمة وقد كان عاهد الله أن لا يشهد مع خالد بن الوليد حربا أبدا بعدها وكان يحدث أنهم لما غشوا القوم راعوهم تحت الليل فأخذ القوم السلاح قال فقلنا إنا المسلمون فقالوا ونحن المسلمون قلنا فما بال السلاح معكم قالوا لنا فما بال السلاح معكم قلنا فان كنتم كما تقولون فضعوا السلاح قال فوضعوها ثم صلينا وصلوا.

تاريخ الطبري، الطبري، ج 2، ص 5 3.

از كساني كه به اسلام مالك بن نويره شهادت داده بود، ابو قتاده بن ربعي، برادر بني سلمه بود. او با خداوند عهد كرده بود كه بعد از اين ماجرا در هيچ جنگي با خالد بن وليد شركت نكند ؛ و چنين مي گفت که وقتي به نزديکي ايشان رسيده بودند، همان شب به سمت ايشان رفتيم ؛ ايشان سلاح به دست گرفته و گفتند ما مسلمانيم ؛ ما نيز گفتيم : ما هم مسلمان هستيم ؛ گفتيم : پس براي چه سلاح به دست گرفته ايد ؟ پاسخ دادند، به خاطر ما ( از ترس شما ) و گفتند : شما چرا سلاح به دست گرفته ايد ؟ گفتيم : اگر آنچنان است که مي گوييد پس سلاح را بر زمين بگذاريد ؛ ايشان سلاح را بر زمين گذاشته هم ما و هم ايشان نماز خوانديم.

و ابن حجر عسقلاني مي نويسد :

فكان أبو قتادة ممن شهد انهم أذنوا وأقاموا الصلاة وصلوا فحبس بهم خالد في ليلة باردة ثم أمر مناديا فنادى أدفئوا أساركم وهي في لغة كناية عن القتل فقتلوهم وتزوج خالد بعد ذلك امرأة مالك.

الإصابة، ابن حجر، ج 5، ص 56 – 561.

ابوقتاده از کساني است که شهادت داده است که ايشان اذان گفته و نماز خواندند ؛ اما خالد ايشان را در شبي سرد به اسارت گرفته و دستور داد که شخصي ندا بدهد ( ادفئوا ) گرم کنيد زندانيانتان را ؛ اما اين کلمه در اصطلاح بعضي به معني کشتن است ؛ پس ايشان را کشتند و بعد از آن خالد با همسر مالک ازدواج کرد !!!

متقي هندي مي نويسد :

عن أبي عون وغيره أن خالد بن الوليد ادعى أن مالك بن نويرة ارتد بكلام بلغه عنه، فأنكر مالك ذلك، وقال : أنا على الاسلام ما غيرت ولا بدلت وشهد له بذلك أبو قتادة وعبد الله بن عمر فقدمه خالد وأمر ضرار بن الأزور الأسدي فضرب عنقه، وقبض خالد امرأته، فقال لأبي بكر : إنه قد زنى فارجمه، فقال أبو بكر : ما كنت لأرجمه تأول فأخطأ، قال : فإنه قد قتل مسلما فاقتله قال : ما كنت لأقتله تأول فأخطأ، قال : فاعزله، قال : ما كنت لاشيم سيفا سله الله عليهم أبدا. ( ابن سعد ).

كنز العمال، المتقي الهندي، ج 5، ص 619.

از ابي عون و غير او نقل شده است که خالد بن وليد ادعا کرد که مالک به او سخني گفته و مردتد شده است ؛ ولي وي گفته بود : من بر اسلام هستم و نه آن را تغيير داده و نه عوض کرده ام ؛ و ابو قتاده و عبد الله بن عمر نيز بر اين مطلب شهادت دادند ؛ اما خالد او را جلو انداخته و به ضرار بن ازور اسدي گفت گردن او را بزن ؛ و خالد همسر او را نيز گرفت ؛ پس (عمر) به ابو بکر گفت : او زنا کرده است ؛ او را سنگسار بنما ؛ ابو بکر پاسخ داد : من او را سنگسار نمي کنم ؛ او اجتهاد کرده و اشتباه نموده است ؛ گفت : او را قصاص بنما ؛ زيرا او مسلماني را کشته است ؛ پاسخ داد : او را نمي کشم ؛ زيرا او اجتهاد نموده و خطا کرده است !!!

گفت : پس او را بر کنار بنما ؛ پاسخ داد : من شمشيري را که خداوند بر ايشان کشيده است در غلاف نمي گذارم.

و از طرف ديگر بخاري در صحيحش نقل مي کند :

فَقَامَ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَيْنَيْنِ مُشْرِفُ الْوَجْنَتَيْنِ نَاشِزُ الْجَبْهَةِ كَثُّ اللِّحْيَةِ مَحْلُوقُ الرَّأْسِ مُشَمَّرُ الْإِزَارِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ اتَّقِ اللَّهَ قَالَ وَيْلَكَ أَوَلَسْتُ أَحَقَّ أَهْلِ الْأَرْضِ أَنْ يَتَّقِيَ اللَّهَ قَالَ ثُمَّ وَلَّى الرَّجُلُ قَالَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَلَا أَضْرِبُ عُنُقَهُ قَالَ لَا لَعَلَّهُ أَنْ يَكُونَ يُصَلِّي فَقَالَ خَالِدٌ وَكَمْ مِنْ مُصَلٍّ يَقُولُ بِلِسَانِهِ مَا لَيْسَ فِي قَلْبِهِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِنِّي لَمْ أُومَرْ أَنْ أَنْقُبَ عَنْ قُلُوبِ النَّاسِ وَلَا أَشُقَّ بُطُونَهُمْ

صحيح البخاري، البخاري، ج 5، ص 11 – 111

مردي با چشمان گرد کرده، گونه هاي بلند، چهره درهم کشيده بود پر ريش و با سر تراشيده و در حاليکه لباس خود را بر دور خويش پيچيده بود ايستاده و گفت : اي محمد از خدا بترس!!! رسول خدا فرمودند : واي برتو آيا من سزاوار ترين مردم براي خداترسي نيستم ؟ پس مرد بازگشت ؛ خالد بن وليد گفت : اي رسول خدا اجازه بده گردن او را بزنم ؛ حضرت فرمودند : خير، زيرا شايد او نماز مي خواند ؛ خالد پاسخ داد : چه بسيار نماز خواني که با زبان خويش چيزي را مي گويد که در قلبش نيست ؛ رسول خدا فرمودند : من مامور نيستم که دل هاي مردمان را بشکافم و شکم هاي ايشان را بدرم.

با اين حال خالد در ماجراي مالک، دستور رسول خدا را دراين زمينه مراعات ننمود.

در اين كه مالك بن نويره مرتد نشده بود، شكي نيست ؛ چرا كه خود فرياد مي زند كه من مسلمانم و حكمي از احكام خدا را تغيير نداده‌ام. ابوقتاده و عبد الله بن عمر نيز بر مسلمان بودن او شهادت داده بودند ؛ اما حقيقت ماجرا اين است که مالک بن نويره، به خاطر ارتداد و يا ندادن زکات کشته نشد ؛ بلکه چشم ناپاک خالد بن وليد به همسر بسيار زيياي مالک افتاد و زيبايي همسر مالک باعث شد که خالد تصميم به قتل مالک و تمامي مردان قبيله اش بگيرد.

ابن حجر عسقلاني در اين باره مي‌نويسد :

أن خالدا رأى امرأة مالك وكانت فائقة في الجمال، فقال مالك بعد ذلك لامرأته : قتلتيني يعني سأقتل من أجلك.

الإصابة، ابن حجر، ج 5، ص 561.

خالد همسر مالک را ديد در حاليکه او در نهايت جمال بود ؛ پس مالک بعد از آن به همسر خويش گفت : تومن را کشتي، يعني من به خاطر تو کشته خواهم شد.

و نيز ابو الفداء و ابن خلکان در تاريخشان مي نويسند :

وكان عبد الله بن عمر وأبو قتادة الانصاري حاضرين فكلما خالدا في أمره فكره كلامهما. فقال مالك : يا خالد : ابعثنا إلى أبي بكر فيكون هو الذي يحكم فينا فإنك بعثت إليه غيرنا ممن جرمه أكبر من جرمنا. فقال خالد : لا أقالني الله إن أقلتك. وتقدم إلى ضرار بن الازور بضرب عنقه.

فالتفت مالك إلى زوجته وقال لخالد : هذه التي قتلتني. وكانت في غاية الجمال. فقال خالد : بل الله قتلك برجوعك عن الاسلام. فقال مالك : أنا على الاسلام. فقال خالد : يا ضرار اضرب عنقه، فضرب عنقه.

تاريخ أبي الفداء ص 158، وفيات الاعيان 5 / 66 بترجمة وثيمة وقد ذكر ذلك ابن شحنة في تاريخه ص 114 من هامش الكامل ج 11 وفي فوات الوفيات 2 / 627، عن ردة ابن وثيمة وردة الواقدي.

عبد الله بن عمر و ابو قتاده انصاري در آنجا حاضر بودند ؛ و با خالد در مورد مالک سخن گفتند ؛ اما خالد کلام ايشان را نپسنديد ؛ پس مالک گفت : اي خالد ما را به نزد ابو بکر بفرست تا اودر مورد ما حکم بنمايد ؛ زيرا تو کساني را که جرم ايشان از ما بيشتر بوده است را نيز به نزد او فرستاده اي ؛ خالد گفت : خدا من را نبخشد اگر تو را ببخشم ؛ و او را به نزد ضرار بن الازور فرستاد تا گردنش را بزند.

همچنين يعقوبي در تاريخش مي نويسد :

فأتاه مالك بن نويرة يناظره واتبعته امرأته فلما رآها أعجبته فقال : والله ما نلت ما في مثابتك حتى أقتلك.

تاريخ اليعقوبي، ج2، ص11 .

مالک بن نويره به نزد وي آمد تا با او گفتگو نمايد ؛ همسرش نيز به دنبال وي بود ؛ وقتي که خالد همسر او را ديد در شگفت فرو رفته و گفت : قسم به خدا به آنچه در دست توست نمي رسم مگر آنکه تو را بکشم!!!

و خالد بن وليد با کمال بي شرمي در همان شب با همسر مالک بن نويره همبستر شد. يعقوبي در تاريخش مي نويسد :

وتزوج خالد بامرأة مالك، أم تميم بنت المنهال، في تلك الليلة.

تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 11 .

و خالد با همسر مالک – ام تميم دختر منهال- در همان شب ازدواج کرد.

اما ابو بکر به جايي اين که خالد بن وليد را محاکمه کند، از او پشتيباني و تمامي کارهاي او را تأييد کرده و مي گويد :

او مجتهد بوده و در اجتهادش اشتباه كرده است !

طبري، داستان را اين گونه نقل مي كنند :

وقال عمر لأبي بكر إن في سيف خالد رهقا فإن لم يكن هذا حقا حق عليه أن تقيده وأكثر عليه في ذلك وكان أبو بكر لا يقيد من عماله ولا وزعته فقال هيه يا عمر تأول فأخطأ فارفع لسانك عن خالد.

تاريخ الطبري، ج 2، ص 5 3 و الكامل في التاريخ، ابن الأثير، ج 2، ص 358 – 359 و وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان، ابن خلكان، ج 6، ص 15 و تاريخ الإسلام، الذهبي، ج 3، ص 36 – 37 و إمتاع الأسماع، المقريزي، ج 14، ص 239 و كنز العمال، المتقي الهندي، ج 5، ص 619 و. ...

عمر به ابوبكر گفت به درستي كه در شمشير خالد خونريزي وجود دارد ؛ پس اگر اين مطلب (خونريز خالد ) سزاوار نيست، اما سزاوار اوست که او را به خاطر کشتن مالک به زنجير بکشي ( محدود گرداني ) و بر اين مطلب بسيار تاکيد کرد ؛ اما ابو بکر کارمندان و زير دستان خود را محدود نمي نمود ؛ پس گفت : نه چنين نيست اي عمر ؛ او اجتهاد نموده و اشتباه کرده است ؛ پس زبانت را از خالد بردار.

نكته جالب در اين قضيه، اختلاف نظر شديدي است كه ميان خليفه اول و خليفه دوم وجود داشته است. عمر بن الخطاب، خالد را عدو الله، مستحق رجم، زنا كار و قاتل نفس محترمه مي‌داند ؛ اما ابوبكر او را شمشير خدا و مجتهد خطاب مي كند !

فلما بلغ قتلهم عمر بن الخطاب تكلم فيه عند أبي بكر فأكثر وقال عدو الله عدا على امرئ مسلم فقتله ثم نزا على امرأته.

تاريخ الطبري، ج 2، ص 5 4

وقتي خبر کشته شدن ايشان به عمر بن خطاب رسيد، در اين زمينه با ابوبکر سخن گفته و بسيار تاکيد کرد ؛ و گفت : دشمن خدا بر مردي مسلمان تجاوز کرده و او را کشته است، سپس با همسر او نزديکي کرده است !!!

همچنين نوشته اند :

وأقبل خالد بن الوليد قافلا حتى دخل المسجد وعليه قباء له عليه صدأ الحديد معتجرا بعمامة له قد غرز في عمامته أسهما فلما أن دخل المسجد قام إليه عمر فانتزع الأسهم من رأسه فحطمها ثم قال أرئاء قتلت امرءا مسلما ثم نزوت على امرأته والله لأرجمنك بأحجارك.

تاريخ الطبري، ج 2، ص 5 3 – 5 4 و الكامل في التاريخ، ج 2، ص 359 و إمتاع الأسماع، المقريزي، ج 14، ص 239 – 24 و. ...

خالد بن وليد بدون توجه به مسجد آمد و روي دوش او قبايي بود كه جاي شمشير در آن بود و عمامه اي پوشيده بود كه در آن تيرهايي قرار داده بود پس زماني كه داخل مسجد شد عمر بلند شد و تيرها را از عمامه او در آورد و شكست سپس به او گفت آيا ريا مي كني مرد مسلماني را كشتي و با همسرش همبستر شدي به خدا قسم تو را با سنگي كه خود درست كردي سنگسار خواهم كرد.

اما ابوبكر با مهرباني و عطوفت با خالد برخورد مي كند و متأسفانه كار خالد توجيه و حتي آن را به خداوند نسبت مي دهد و مي گويد :

من هرگز شمشيري كه خداوند آن را از نيام كشيده، در نيام نخواهم كرد. !

فقال : هيه يا عمر ! تأول فأخطأ فارفع لسانك عن خالد فإني لا أشيم سيفا سله الله على الكافرين.

الكامل في التاريخ، ابن الأثير، ج 2، ص 358 – 359.

جناب آقاي ابوبكر ! آيا خداوند به شما دستور داده بود كه يك مسلمان را فقط به اين خاطر كه زكات را در ميان فقراي قومش تقسيم كرده، با اين وضع فجيع بكشيد، از سر او به عنوان هيزم استفاده كنيد و با زن او قبل از تمام شدن عده همبستر شويد ؟

و آيا نمي شد همين جمله (تأول فأخطأ ) را در باره مالک بن نويره گفت ؟ اگر قرار باشد که خالد مجتهد باشد، مالک هم مجتهد بوده است. آيا مالک بن نويره اجازه اجتهاد نداشت و خالد بن وليد داشت ؟ چه فرقي است ميان ندادن زکات به ابوبکر و قتل و زناي محصنه ؟ آيا جرم ندادن زکات بالاتر از قتل نفس محترمه و زناي محصنه است ؟!

مالک هم نمي گفت که من زکات نمي دهم و دادن زکات واجب نيست ؛ بلکه خلافت ابوبکر را قبول نداشت و نمي خواست که زکات را به او بپردازد و همان رويه‌اي را که در زمان رسول خدا داشت، ادامه دهد.

ابن حجر عسقلاني در اين باره مي نويسد :

وكان النبي صلى الله عليه وسلم استعمله على صدقات قومه فلما بلغته وفاة النبي صلى الله عليه وسلم أمسك الصدقة وفرقها في قومه وقال في ذلك.

الإصابة، ابن حجر، ج 5، ص 56 .

پيامبر او را مسئول زکات گرفتن از قومش کرده بود ؛ وقتي که خبر رحلت رسول خدا به او رسيد، زکات را نگه داشته و آن را در بين قومش تقسيم نموده و از اين کار کناره گيري کرد.

حتي اگر او از دادن زكات امتناع كرده بود، با چه مجوزي كشته شد ؟ آيا هر كس كه زكات نداد، بايد خود و تمام افراد قبيله اش كشته، زنانش اسير و فروج آن‌ها بر لشكريان مسلمان مباح شود ؟

آيا چنين كاري با اخلاق اسلامي در تضاد نيست ؟ آيا در زمان رسول خدا چنين كشتاري سابقه داشته است ؟

نهايتش اين است که او نيز همانند خالد و ديگر صحابه، اجتهاد کرده و در اجتهادش خطا کرده بود، آيا سزاوار بود که او را با آن وضع فجيع بکشند و بعد هم از سر او به عنوان هيزم استفاده کنند ؟

طبري مي نويسد :

كان مالك بن نويرة من أكثر الناس شعرا وان أهل العسكر أثفوا برؤوسهم القدور فما منهم رأس إلا وصلت النار إلى بشرته ما خلا مالكا فان القدر نضجت وما نضج رأسه من كثرة شعره

تاريخ الطبري، الطبري، ج 2، ص 5 3.

مالك بن نويره از کساني بود که موي ( در سرشان ) بسيار بود ؛ سربازان سرهاي ايشان را به جاي پايه ديگ قرار دادند ؛ پس آتش به پوست تمامي سر ها رسيد غير از سر مالک ؛ زيرا غذاي داخل ديگ قبل از قبل از سوختن پوست سر او – به خاطر زياد بودن موهاي سرش – آماده شد.

و ابو نعيم اصفهاني نيز مي نويسد :

عن ابن شهاب : أن مالك بن نويرة كان من أكثر الناس شعرا، وأن خالد لما قتله أمر برأسه فجعل أثفية يقدر فنضج فيها قبل أن تبلغ النار إلى شواته.

الأغاني، ج 15، ص 239.

از ابن شهاب نقل شده است که مالک بن نويره از کساني بود که موي ( در سرشان ) بسيار بود ؛ و خالد وقتي او را کشت، دستور داد که سر او را به جاي پايه ديگ نهادند ؛ پس غذاي داخل ديگ قبل از رسيدن آتش به پوست سر او آماده شد.

آيا کسي که يک مسلمان و صحابي بزرگ رسول خدا را به خاطر اشتباه در اجتهادش ( بنا بر اعتقاد اهل سنت در مجتهد بودن كل صحابه ) با اين وضع بسيار فجيع مي کشد، زنان مسلمان را اسير و فروج آن‌ها را بر لشكريانش مباح مي‌كند، مي تواند « أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ » باشد ؟ معاذ الله

آيا امکان دارد که خداوند عز و جل مسلمين را به آمدن چنين قومي بشارت داده باشد ؟
2. فجائة سلمي :

يکي از کارهاي که خليفه اول انجام داد و در آخرين لحظات زندگي اش از انجام آن سخت پشيمان شده بود، کشتن اياس بن عبد الله، معروف به فجائه بود که به طرز بسيار فجيعي او را زنده زنده در آتش سوزاندند.

درست است که نوشته اند فجائه به جاي جنگ با مرتدين به راهزني مشغول شده بود که اين خود جاي بحث و بررسي دارد ؛ اما کافر و مرتد نشده بود و اين که خليفه از کشتن او احساس پشيمان مي کند، نشان دهنده اين است که وي در اين حادثه عمل خلافي را انجام داده است که وجدانش را اذيت مي کرده است. خليفه وظيفه داشت به جرم هاي او رسيدگي و بر طبق دستور شرع حد را بر او جاري کند. اگر دزدي کرده بود، دستش را قطع و اگر کسي را کشته بود، قصاصش مي کرد. نه اين که بدون محاکمه و پرس و جو از خودش، او را زنده زنده در آتش بسوزاند.

حال سؤال ما از علماي اهل سنت اين است که آيا امکان دارد که خداوند به آمدن چنين فردي که به صورت کاملاً وحشيانه يک مسلمان مي کشد، در قرآنش بشارت داده باشد ؟

آيا چنين کسي مي تواند مصداق « أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ » باشد ؟
3. قصد ترور امام علي عليه السلام :

سمعاني از علماي بزرگ اهل سنت مي نويسد :

وروى عنه (يعقوب الرواجني شيخ البخاري) حديث أبي بكر رضي اللّه عنه : أنّه قال : «لا يفعل خالد ما أمر به». سألت الشريف عمر ابن إبراهيم الحسيني بالكوفة عن معنى هذا الأثر فقال : كان أمر خالد بن الوليد أن يقتل عليّاً، ثم ندم بعد ذلك، فنهى عن ذلك.

الأنساب، ج3، ص95، ط دار الجنان، بيروت و ج6، ج 17 ، نشر محمد أمين دمج، بيروت، 14 هـ.

از او ( يعقوب رواجني استاد بخاري) کلام ابو بکر روايت شده است که گفت : «خالد آنچه را به او دستور داده شده است انجام ندهد » از عمر بن ابراهيم حسيني در کوفه پرسيدم که معني اين روايت چيست ؟ او گفت : به خالد دستور داده بود که علي را بکشد ؛ اما از اين کار پشيمان شده و از آن نهي کرد.

و جالب اين است که سمعاني بعد از نقل حديث سکوت مي کند. و اين نشان مي دهد که صحت روايت در نزد او تمام بوده است و گر نه بايد روايت را نقد و رد مي کرد.

آيا کسي که قصد ترور امير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام را ؛ آن هم در خانه خدا و در حال نماز داشت، مي تواند « أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ » باشد ؟ معاذ الله.

و آيا ممکن است که خداوند بشارت آمدن چنين فردي را پيامبر و مؤمنان داده باشد ؟
4. پشيماني در آخرين روزهاي زندگي :

ما از برادران اهل سنت مي‌پرسيم که اگر واقعاً اين آيه در حق ابوبکر نازل شده بود و خود او نيز از اين قضيه با خبر بوده است، چرا در آخرين روزهاي زندگي از کرده هاي خود پشيمان شد ؟

به عبارت ديگر اگر او کسي بود که خدا و رسول را دوست داشت و خدا و رسول نيز او را دوست داشتند، چرا در آخرين روزهاي زندگي احساس ندامت مي کرد ؟

وي در آخرين روزهاي عمرش چنين آرزو مي کند :

إني لا آسى على شيء من الدنيا إلا على ثلاث فعلتهن وددت أني تركتهن، وثلاث تركتهن وددت أني فعلتهن وثلاث وددت أني سألت عنهن رسول الله صلى الله عليه وسلم.

فأما الثلاث اللاتي وددت أني تركتهن، فوددت أني لم أكشف بيت فاطمة عن شيء وإن كانوا قد غلقوه على الحرب، ووددت أني لم أكن حرقت الفجاءة السلمي وأني كنت قتلته سريحاً أو خلّيته نجيحاً. ...

تاريخ الطبري، ج2، ص 619، تاريخ الإسلام للذهبي، ج 3، ص 117، مجمع الزوائد، ج 5، ص 2 2، المعجم الكبير، ج 1، ص 62، كنز العمال، ج 6، ص 631، ح 14113، تاريخ دمشق، ج 3 ، ص 419، لسان الميزان، ج 4، ص 189 و....

من از دنيا هيچ اندوهى به دل ندارم، جز اين كه اى كاش سه كارى را كه كرده‏ام نمي‌كردم و سه كارى را كه نكرده‏ام انجام مي‌دادم و سه چيز كه اى كاش از رسول خدا پرسيده بودم.

اما آن سه كار كه اى كاش نكرده بودم : اى كاش در خانه فاطمه را نمي‌گشودم هر چند با بسته بودنش كار به جنگ مي‌كشيد و اى كاش فجأة را به آتش نمي‌سوزاندم و او را به آسانى و نرمى كشته بودم يا پيروز و كامياب رهايش كرده بودم. ...

اين آروزيي كه ابوبكر در آخرين لحظات عمرش مي‌كند، دقيقاً همان چيزي است كه خداوند در آيۀ مباركۀ 99 سورۀ مؤمنون نقل مي‌كند. خداوند در اين آيه مي‌فرمايد :

حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ. المؤمنون / 99 _ 1 .

زمـانـى كـه مرگ يـكـى از آنـان را فرارسد، گويد : پروردگارا !مرا بازگردان، تا آنچه را فروگذار كرده‌ام كار نيك انجام دهم ؛ ولى چنين نيست، اين سخنى است كه او برزبان مى راند، ( و اگـر بـازگـردد كـارش هـمـچون گذشته است ) و پشت سر آنان جهان ميانه اى است (برزخ ) تا هنگامه قيامت.

بلي، خداوند آن قدر فرصت به ابو بكر ها داد كه بتوانند در اين دنيا بتوانند اعمال نيك انجام دهند ؛ اما آن‌ها از انجام اعمال نيك صرف نظر و به اعمال زشت روي آوردند و وقتي ديدند كه وعدۀ خداوند در حال تحقق است، از خداوند درخواست مي‌كنند كه ايكاش بار ديگر به ما اجازه مي دادي تا اين كار ها را انجام نمي داديم و به كارهاي نيك روي مي‌‌آورديم ؛ اما خداوند در جواب مي گويد : « كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا ».
5. شيطاني که دائم فريبش مي داد :

يکي از اعترافات به حقي که ابوبکر بن أبي قحافه کرده، اين است که وي در جلوي جمعيت و در بالاي منبر مي گفت :

شيطاني همراه من است که همواره مرا وسوسه مي کند.

اين مطلب آن قدر معروف است که هيچ شک و شبهه اي در صحت آن نيست. بسياري از کتاب هاي اهل سنت آن را نقل کرده اند ؛ از جمله عبد الرزاق صنعاني از قول ابوبکر مي نويسد:

أما والله ما أنا بخيركم، ولقد كنت لمقامي هذا كارها، ولوددت لو أن فيكم من يكفيني، فتظنون أني أعمل فيكم سنة رسول الله صلى الله عليه وسلم إذا لا أقوم لها، إن رسول الله صلى الله عليه وسلم كان يعصم بالوحي، وكان معه ملك، وإن لي شيطانا يعتريني، فإذا غضبت فاجتنبوني، لا أوثر في أشعاركم ولا أبشاركم، ألا فراعوني ! فإن استقمت فأعينوني، . إن زغت فقوموني.

المصنف، عبد الرزاق الصنعاني، ج 11، ص 336 و الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 3، ص 212 و تاريخ الطبري، الطبري، ج 2، ص 46 و البداية والنهاية، ابن كثير، ج 6، ص 334 و تفسير أبي السعود، أبي السعود، ج 3، ص 3 8 و تفسير النسفي، النسفي، ج 2، ص 52 و تمهيد الأوائل وتلخيص الدلائل، الباقلاني، ص 492 و الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل، الزمخشري، ج 2، شرح ص 139 و كنز العمال، المتقي الهندي، ج 5، ص 59 و شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، ج 17، ص 156 و. ...

قسم به خدا كه من بهترين شما نيستم، والى شما شدم و از شماها بهتر نيستم اگر درست رفتم پيرو من باشيد و اگر كج رفتم مرا راست كنيد زيرا من شيطانى دارم كه بمن در آويزد نزد خشم كردنم و چون ديديد بخشم آمدم از من كناره كنيد مبادا دست اندازم به موهاي شما و پوست شما ؛ آگاه باشيد که بايد مراقب من باشيد ؛ و اگر راه درست را مي رفتم من را ياري کنيد ؛ و اگر به راه کج رفتم من را راست کنيد.

آيا کسي که دائم شيطاني دارد که او را فريب مي دهد، مي تواند محبوب خدا و رسول باشد ؟

آيا شايسته است که بگوييم خداوند به آمدن چنين فردي بشارت داده باشد ؟
ج : أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ

تاريخ شهادت مي دهد که ابوبکر هيچ گاه در برابر كفار « أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ = سرسخت، خشن و پرقدرت » نبوده است ؛ چرا که در هيچ جايي از تاريخ ثبت نشده است که ابوبکر حتي مگسي را از روي شانه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دور کرده باشد ؛ چه رسد به نبرد با مشرکان قريش و يهوديان معاند. و حتي در کمتر جنگي بوده است که ابوبکر به همراه دو يار ديگرش عثمان و عمر فرار نکرده باشند. جنگ خيبر، احد و حنين بهترين شاهد براي اين مطلب است.

ابن أبي الحديد در شرح نهج البلاغه، ج13، ص293 مي‌نويسد :

قال شيخنا أبو جعفر رحمه الله اما ثباته يوم أحد فأكثر المؤرخين وأرباب السير ينكرونه، وجمهورهم يروى انه لم يبق مع النبي صلى الله عليه وآله الا على وطلحة والزبير، وأبو دجانة، وقد روى عن ابن عباس أنه قال ولهم خامس وهو عبد الله بن مسعود، ومنهم من أثبت سادسا، وهو المقداد بن عمرو، وروى يحيى بن سلمة بن كهيل قال قلت لأبي كم ثبت مع رسول الله صلى الله عليه وآله يوم أحد فقال اثنان، قلت من هما قال على وأبو دجانة.

استاد ما ابو جعفر رحمه الله مي گفت : پابرجايي او را در جنگ احد بيشتر مورخين و سيره نويسان، منکر شده اند. و بيشتر ايشان مي گويند که با رسول خدا جز علي و طلحه و زبير و ابو دجانه، کسي باقي نماند ؛ و از ابن عباس نقل شده است که شخص ديگري نيز باقي ماند و او عبد الله بن مسعود است ؛ بعضي شخصي ديگري را نيز اضافه مي کنند و او مقداد بن عمرو است ؛ و از يحيي بن سلمة بن کهيل روايت شده است که گفت : به پدرم گفتم چند نفر در روز احد همراه رسول خدا باقي ماندند ؟ پاسخ داد : دو نفر، علي و ابو دجانه

الإيجي در المواقف مي‌نويسد :

روي أنه صلى الله عليه وسلم بعث أبا بكر أولا فرجع منهزما وبعث عمر فرجع كذلك فغضب النبي صلى الله عليه وسلم لذلك فلما أصبح خرج إلى الناس ومعه راية فقال ( لأعطين.. ) إلى آخره.

المواقف - الإيجي - ج 3 - ص 634 و شرح المواقف - القاضى الجرجانى - ج 8 - ص 369.

از رسول خدا صلي الله عليه ( وآله ) وسلم روايت شده است که ايشان ابو بکر را ( براي جنگ خيبر ) فرستادند، اما شکست خورده و بازگشت ؛ عمر را نيز فرستادند او نيز چنين کرد ؛ پس رسول خدا بدين سبب غضبناک گرديدند ؛ صبح هنگام وقتي به نزد مردم آمده و پرچم در دست ايشان بود فرمودند : پرچم را. ...

و نيز ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مي‌نويسد :

لم يرم ابوبكر بسهم قط و لاسلّ سيفاً و لا اراق دماً

شرح نهج البلاغه ج 13:281 ط دار إحياء الكتب العربية بيروت – العثمانية للجاحظ ص33 ط دار الكتب العربي مصر.

ابو بكر نه هيچ گاه تيري انداخت و نه شمشيري کشيد و نه خوني ريخت!!!

لذا وقتي ابن تيميه مي بيند خلفاي سه گانه در هيچ جنگي پيروز نبوده‌اند و در تمام جنگ هاي زمان رسول خدا هيچ کافري را نكشته‌اند، براي توجيه اين مطلب مي‌گويد :

والقتال يكون بالدعاء كما يكون باليد قال النبي صلى الله عليه وسلم هل ترزقون وتنصرون إلا بضعفائكم بدعائهم وصلاتهم وإخلاصهم.

منهاج السنة، ج4، ص 482.

جنگ بايد گاهي با دعاست ؛ همانطور که گاهي با دست صورت مي گيرد ؛ رسول خدا صلي الله عليه ( وآله ) وسلم فرموده اند : آيا غير اين است که شما با دعا و نيايش واخلاص ضعيفانتان روزي داده شده و ياري مي شويد ؟

لابد ابوبکر با اين دعاهايي که در زمان جنگ مي‌کرده، چندين لشکر دشمن را شکست داده و بايد تمامي پيروزي‌هاي رسول خدا در جنگ‌هاي بدر، خيبر، خندق، حنين و. .. به نام ابوبکر نوشت ؛ چرا که او بوده است که در گوشه‌اي دور از ميدان نبرد مي نشسته و براي شکست دشمن دعا مي کرده !!!

و باز در جاي ديگر با تحريف در معناي «شجاعت » مي‌گويد :

إذا كانت الشجاعة المطلوبة من الأئمة شجاعة القلب، فلا ريب أن أبا بكر كان أشجع من عمر، وعمر أشجع من عثمان وعلي وطلحة والزبير، وكان يوم بدر مع النبي في العريش.

منهاج السنة، ج 8، ج 79.

اگر شجاعت مورد نياز رهبران، شجاعت قلبي باشد، پس شکي در اين نيست که ابو بکر از عمر شجاع تر بوده و عمر نيز از عثمان و علي و طلحه و زبير شجاع تر بود ؛ و او در روز بدر همراه با رسول خدا در خيمه نشسته بود!!!

پس در اين صورت، شجاعت بر دو قسم است : 1. شجاعت به معنايي که همه عرب ها از شجاعت مي‌فهمد ؛ 2. شجاعت به معنايي که ابن تيميه فهميده که همان قوت قلب باشد !

حال سؤال ما از ابن تيميه اين است که اگر ابوبکر شجاعت به معناي قوت قلب را بيش از همه داشته است، چرا در جنگ خيبر، احد و حنين فرار کرده است ؟ آيا قوت قلب با پشت کردن به دشمن، قابل جمع است ؟

در جنگ اُحد هنگاميكه كار بر مسلمانان سخت گرديد دو نفر از صحابه رسول خدا ـ و از سرشناسان ـ تصميم به ف

  • آيا صحيح است كه مى گويند در جنگ اُحد هنگاميكه كار بر مسلمانان سخت گرديد دو نفر از صحابه رسول خدا ـ و از سرشناسان ـ تصميم به فرار و پناهندگى به يهود و نصارى داشتند و خداوند اين آيه را نازل گردانيد: (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود والنصارى اولياء) المائدة: آيه 51 چنانچه مفسرانى همانند بغوى آن را نقل مى كنند. قال البغوى: قال السدى: لما كانت وقعة احد اشتد الإمر على طائفة من الناس وتخوفوا أن يدال عليهم
    الكفار، فقال رجل من المسلمين أنا ألحق بفلان اليهودى وأخذ منه أماناً اِنى أخاف أن يدال علينا اليهود.
    وقال رجل اخر: أنا الحق بفلان النصرانى من اهل الشام و أخذ منه أمانا. فأنزل اللّه هذه الاية وينها هم عن
    موالاة اليهود والنصارى. تفسير البغوى المسمى بمعالم التنزيل ـ بهامش تفسير الخازن وتفسير الخازن
    المسمى لباب التأويل فى معانى التنزيل ـ علاء الدين الخازن. تفسير أبى الفداء: 2: 68

    راستى اين دو نفر كه بودند؟ بعضى گويند ابوبكر و عمر بودند، آيا اين حقيقت تلخ واقعيت دارد؟

آيا صحيح است كه مى گويند، مردم از تعيين عمر به خلافت توسط ابوبكر ناراضى بودند؟

  • آيا صحيح است كه مى گويند، مردم از تعيين عمر به خلافت توسط ابوبكر ناراضى بودند و توسط طلحة بن عبيداللّه نارضايتى خود را از يك فرد تندخو و خشنى همچون عمر، اظهار داشتند. عن عثمان بن عبيدالله بن عبدالله بن عمر، قال: لما حضرت ابابكر الوفاة دعا عثمان فأملى عليه عهده، ثم
    أغمي على ابى بكر قبل ان يملى احدأ، فكتب عثمان: عمربن الخطاب. فأفاق ابوبكر فقال لعثمان كتبت
    احدأ فقال: ظننت لما بك و خشييت الفرقة فكتبتُ عمر بن الخطاب. فقال: يرحمك الله اما لو كتبت نفسك
    لكنت لها اهلا. فدخل عليه طلحة بن عبيدالله. فقال: انا رسول من ورائى اليك، يقولون: قد علمت غلظة
    عمر علينا فى حياتك فكيف بعد وفاتك اذا اُفضِيَتْ اليه اُمورنا والله سأئلك، فانظر ما أنت قائل؟... كنز العمّال
    5: 678.

آيا عزاداري براي امام حسين عليه السلام‌ بدعت است؟

  • در طول تاريخ توسط وهابيت همواره نسبت به قيام حضرت امام حسين عليه السلام‌ و عزاداري آن بزرگوار شبهاتي مطرح بوده و يكي از آن‌ها بدعت شمردن عزاداري سرور آزادگان مي باشد در اين زمينه ابن تيميه نظريه پرداز وهابيت اين چنين مي گويد:

    1 ـ ومن حماقتهم إقامه المأتم والنياحه على من قد قتل من سنين عديده

    از حماقت‌هاي شيعيان برپايي مجلس ماتم و نوحه است بر كسي است كه سال‌ها پيش كشته شده.

    منهاج السنه النبويه، ابن تيميه، ج 1، ص 52.

    2 ـ وصار الشيطان بسبب قتل الحسين رضي الله عنه يحدث للناس بدعتين، بدعه الحزن والبكاء والنوح يوم عاشوراء... وبدعه السرور والفرح.

    شيطان به واسطه كشته شدن حسين عليه السلام براي مردم دو بدعت ايجاد كرده است: 1. بدعت گريه و ناله و حزن در روز عاشوراء... 2. بدعت شادي و سرور.

    منهاج السنه، ابن تيميه، ج 4، ص 334 تا 553.

    و نيز شبيه به آن‌چه كه ابن تيميه گفته است را در متن زير مي‌يابيد:

    3 ـ الروافض لما ابتدعوا إقامه المأتم وإظهار الحزن يوم عاشوراء لكون الحسين قتل فيه...

    و چون روافض (شيعيان) برگزاري ماتم و اظهار حزن و اندوه در روز عاشوراء را به خاطر كشته شدن حسين در اين روز بدعت نهادند...

    حاشيه رد المحتار ابن عابدين، ج 2، ص 599.
    پاسخ:

    در پاسخ به شبهات فوق كه از اساسي‌ترين شبهات وهابيت پيرامون عزاداري امام حسين عليه السلام‌ است در بخش‌هاي زير به پاسخ مي‌نشينيم:

    بخش اول: معاني بدعت و اركان آن.

    بخش دوم: جايگاه گريه و اشك نزد قرآن و انبياء.

    بخش سوم: جايگاه گريه و اشك در سيره نبوي.

    بخش چهارم: عزاداري امام حسين عليه السلام در سنت نبوي.

    بخش پنجم: عزاداري امام حسين عليه السلام در سيره معصومان.

    بخش ششم: سيره صحابه در عزاداري.

    بخش هفتم: عزاداري در اهل سنت.
    مقدّمه

    شكي نيست كه بر پائي عزاداري و شادي، امري است فطري كه از ابتدا ميان تمام ملّت‌ها و اقوام رواج داشته و اديان الهي نيز بر اصل آن صحه گذارده‌اند.

    حال بايد ديد آنان كه عزاداري براي سيد‌الشهداء عليه السلام‌ را بدعت مي‌دانند بر چه اساسي اين ادّعا را مطرح مي‌كنند؟ و آيا اين ادّعا قابل اثبات است؟ ويا بالعكس، عزاداري خصوصاً براي اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام‌ و بالاخص براي سرور و سالار شهداي كربلا حضرت ابا عبد الله الحسين عليه السلام‌ از مطلوبيت ذاتي برخوردار بوده، بلكه افضل قربات عند الله محسوب مي‌گردد؟
    بخش اول: معاني بدعت و اركان آن
    1 ـ برداشت غلط از معناي «بدعت»

    خوش‏ بينانه‏ترين نگاه در باره اين گونه تعبيرات و قضاوت‌ها از سوي وهابيت پيرامون اقامه عزاداري براي امام حسين عليه السلام‌ اين است كه بگوييم: وهّابيّت درك صحيحى از معنا و واژه «بدعت» نداشته و دچار توهّم گرديده و هر آن‌چه مخالف تفكّرات خود باشد را بدعت شمرده و با اين برچسب ديگران را محكوم مي‌نمايند.

    از اين رو لازم است نخست معناى بدعت را از ديدگاه لغت و اصطلاح تبيين نموده و آن‌گاه بدعت را از منظر كتاب و سنّت بررسى ‏كنيم.
    2 ـ معناي لغوي «بدعت»

    لغت شناسان، بدعت را وجود و اختراع چيزي مي‌‏دانند كه قبلاً وجود نداشته و از آن اثري نبوده است.

    جوهرى مى‏نويسد:

    البدعه: إنشاء الشيء لا على مثال سابق، واختراعه وابتكاره بعد أن لم يكن.

    بدعت به معناى پديد آوردن چيز بى‏سابقه و عمل نو و جديدى است كه نمونه نداشته باشد.

    صحاح اللغه، جوهري، ج3، ص113

    قطعا بدعت به اين معنا مورد تحريم در آيات و روايات نيست؛ زيرا اسلام مخالف با نوآورى و نوپردازى در زندگى بشرى نيست، بلكه موافق با فطرت بشرى است كه همواره او را به نوآورى در زندگى فردى و اجتماعى سوق مى‏دهد.

    از همين‌رو آن‌چه مخترعان و مبتكران در نوآوري‌هاي خويش به وجود مي‌‏آورند شامل اين تعريف مي‌‏شود كه نه تنها مذموم نيست بلكه پسنديده و قابل ستايش است.
    3 ـ معناي اصطلاحي «بدعت» نزد علماي شيعه و سني

    امّا از نظر شرع و در اصطلاح علماء، بدعت معناي ديگري دارد كه متفاوت با معناي لغوي آن است، زيرا بدعت نسبت دادن و داخل نمودن مسائلي در دين است كه شارع و آورنده دين آن را ابداع و ايجاد نكرده و رضايت به آن نداشته باشد.

    معناى بدعت كه در دين مورد بحث قرار مى‏گيرد، عبارت از هرگونه افزودن و يا كاستن در دين به نام دين مى‏باشد و اين غير از معنايى است كه در معناى لغوى آن گذشت.

    راغب اصفهانى مى‏گويد:

    والبدعه في المذهب: إيراد قول لم يستنَّ قائلها وفاعلها فيه بصاحب الشريعه وأماثلها المتقدّمه وأصولها المتقنه.

    بدعت در دين، گفتار و كردارى است كه به صاحب شريعت مستند نباشد و از موارد مشابه و اصول محكم شريعت استفاده نشده باشد.

    مفردات ألفاظ القرآن، راغب أصفهانى، ص 39.

    ابن حجر عسقلانى مى‏گويد:

    والمُحْدَثات بفتح الدال جمع مُحْدَثَه، والمراد بها: ما أحدث وليس له أصل في الشرع ويسمّى في عرف الشرع بدعه، وما كان له أصل يدلّ عليه الشرع فليس ببدعه.

    هر چيز جديدى كه ريشه شرعى نداشته باشد، در عرف شرع، بدعت ناميده مى‏شود و هر چه كه ريشه و دليل شرعى داشته باشد بدعت نيست.

    فتح البارى، ج 13، ص 212.

    همين تعريف را عينى در شرح خود بر صحيح بخارى(1) و مباركفورى در شرح خود بر صحيح ترمذى آورده(2) و عظيم آبادى در شرح خود بر سنن ابوداود(3) و ابن رجب حنبلى در جامع العلوم(4) ذكر كرده‏اند.

    1 ) عمده القارى، ج 25، ص 27.

    2) تحفه الأحوذى، ج 7، ص 366.

    3 ) عون المعبود، ج 12، ص 235.

    4 ) جامع العلوم والحكم، ص 16 ، چاپ هند.

    سيّد مرتضى از متكلّمان و فقهاي نامدار شيعه در تعريف بدعت مى‏گويد:

    البدعه زياده في الدين أو نقصان منه، من إسناد إلى الدين.

    بدعت افزودن چيزى به دين و يا كاستن از آن با انتساب به دين مى‏باشد.

    رسائل شريف مرتضى، ج 2، ص 264، نشر دار القرآن الكريم ـ قم.

    طريحى مى‏گويد:

    البدعه: الحدث في الدين، وما ليس له أصل في كتابٍ ولا سنّه، وإنّما سُمّيَتْ بدعه؛ لأنّ قائلَها ابتدعها هو نفسه

    بدعت، كار تازه‏اى در دين است كه ريشه در قرآن و شريعت ندارد و به ‏خاطر اين بدعت ناميده شده كه گوينده بدعت آن را ابداع كرده و به ‏وجود آورده است.

    مجمع البحرين، ج 1، ص 163، مادّه «بدع»

    بنابر اين، بدعت با توجّه به معناي لغوي آن اعمّ از معناي شرعي خواهد بود.
    4 ـ اركان بدعت

    با توجه به مطالب ياد شده بدعت داراى دو ركن است:

    1 ـ تصرّف در دين

    هرگونه تصرّفى كه دين را نشانه گيرد و چيزى بر آن بيافزايد و يا بكاهد به شرطى كه عامل اين تصرف، عمل خود را به خدا و پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله نسبت دهد. ولى آن نوآورى‌هايي كه حالت پاسخ‌گويى به روح تنوّع خواهى و نوآورى انسان باشد، مانند فوتبال، بسكتبال، واليبال و امثال آن‏ها، بدعت نخواهد بود.

    2 ـ ريشه نداشتن در كتاب و سنت

    با توجه به تعريف اصطلاحى بدعت، مشخص شد كه امري بدعت محسوب مي‌شود كه دليلى براى آن‏ها در منابع اسلامى به صورت خاص و يا به صورت عام وجود نداشته باشد.

    ولى امري كه نه تنها مشروعيّتش در كتاب و سنّت به نحو خاص و يا كلّى قابل استنباط است بلكه؛ همان‌طور كه اكنون بيان مي‌شود در دين اسلام و اديان آسماني ديگر نيز وجود داشته و مطابق با فطرت سليم بشري بوده است را بدعت نمى‏نامند.
    5 ـ ريشه انحراف وهابيت در معناي «بدعت»

    با توجه به آن‌چه از معناي لغوي و اصطلاحي بدعت و اركان آن گذشت مشخص گرديد: انتساب بدعت به شخص و يا گروهي به اين سادگي كه وهابيت به محض ديدن هر پديده نو و جديدي بر آن برچسب بدعت مي‌زنند نيست؛ بلكه داراي شرايط و ويژگي‌هاي خاصي است كه تا محقق نشود به آن بدعت نمي‌توان گفت.

    اما آن‌چه كه باعث گرديده تا بعضي در اين مورد مرتكب اشتباه گرديده و به آساني ديگران را متهم به بدعت نمايند اين است كه در حديثي از رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم نقل كرده‌اند:

    كلّ بدعه ضلاله.

    هر بدعتي گمراهي‏ است.

    صحيح مسلم، ج 3، ص11 ـ مسندأحمد، ج 3، ص31 .

    امّا آيا بر اساس اين روايت مي‌‏توان هر پديده‏اي نو كه در جامعه موقعيت و جايگاه ويژه‏اي پيدا كرد، را از مصاديق بدعت دانسته و معتقدان به آن را خارج از دين شمرد؟

    پاسخ سؤال منفي است، زيرا همان‌گونه كه قبلاً متذكّر شديم وظيفه شارع، بيان حكم است نه تعيين مصداق، چه بسا از منظر شخص و يا گروه فكري خاص، يك پديده در جامعه‏اي خاص، از مصاديق بدعت شمرده شود، ولي از نظر پيروان مكتب فكري ديگر از شعائر دين و از سنّت‌هاي حسنه محسوب شود.
    6 ـ وجود دليل شرعي براي خروج از عنوان بدعت

    از مطالب قبل مشخص گرديد: حقيقت بدعت آن است كه كسي به قصد افتراء به خدا و دين، چيزي را به دين اضافه و يا از آن نقص نمايد و آن را به خدا و دين نسبت دهد. و زماني كه ملاك براي تشخيص بدعت معلوم شد در مواردي كه دليل شرعي براي آن وجود دارد از تحت عنوان بدعت خارج مي‌گردد. حال اين دليل شرعي مي‌تواند به دو قسم تقسيم گردد:

    1 ـ دليل خاص قرآني و يا سنت نبوي در خصوص مورد و حد و حدود و تفاصيل و جزئيات آن، مانند: جشن براي عيد فطر و أضحى و اجتماع در عرفه و منى، كه در اين صورت اين‌گونه جشن‌ها و اجتماعات بدعت محسوب نخواهد گرديد، بلكه سنتي خواهد بود كه شارع مقدس به خصوص آن امر فرموده و انجام آن امتثال امر الهي محسوب خواهد گرديد.

    2 ـ دليل عام قرآني و يا سنت نبوي، كه با عموم خود شامل آن مصداق حادث و جديد گردد، البته به شرط آن‌كه مورد جديد و حادث با آن‌چه كه در عهد رسالت وجود داشته از حيث حقيقت و ماهيت اتحاد داشته باشد، ولو اين‌كه از نظر شكل و صورت واجد اختلاف و تفاوت باشد، ولي دليل عام با عمومش شامل هر دو مصداق و مورد گرديده و حجت شرعي در آن محسوب گردد.

    به عنوان مثال: خداوند سبحان در قرآن كريم مي فرمايد:

    وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّه وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُم‏ الأنفال(8): 6

    هر نيرويى در قدرت داريد، براى مقابله با آنها دشمنان‏، آماده سازيد! و (هم‌چنين) اسب‌هاى ورزيده (براى ميدان نبرد)، تا به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد!

    از امور واجب براي مسلمانان استعداد و آمادگي كامل در برابر هجوم و حمله كفار است، و ديگر اين‌كه از هر جايي كه احتمال خطر مي‌دهند آن نقطه را مسدود و آماده دفاع باشند.

    در آيه فوق دو دليل فوق موجود است:

    دليل خاص كه لازم است بر اساس آن حكومت اسلامي براي امتثال امر الهي خود را به تهيه نيروهاي اسب سوار كه اختصاص به زمان‌هاي صدر اسلام بوده مجهز كند.

    و اما با دليل عام، لازم است خود را به توپ و تانك و موشك و ديگر تجهيزات هوايي و زميني و دريايي پيشرفته روز مجهز كنند تا بتوانند آن‌چه را كه در آيه شريفه به آن دستور داده شده است و در عصر نبي اكرم صلي الله عليه وآله وسلم وجود نداشته است را نيز فراهم سازند.

    پس اين موارد أمور شرعي غير عادي هستند كه نمي‌توان با اين توجيه كه دليل خاص براي آن وجود ندارد از آن‌ چشم پوشي كرد.

    به عبارت ديگر و به عنوان مثال در آيه شريفه زير خداوند مي‌فرمايد:

    وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون‏. الأعراف (5): 2 4

    و چون قرآن خوانده شود بدان گوش دهيد و ساكت باشيد تا مورد رحمت قرار گيريد

    اين آيه مسلمانان را به استماع قرآن به هنگام قرائت فرا مي‌خواند؛ ولي مصداق موجود در زمان رسالت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم استماع قرآن به صورت مباشر و مستقيم از دهان قاري قرآن كه در مسجد النبي و يا در منزل به تلاوت مشغول بود مي‌گرديد. ولي در زمان حاضر و عصر جديد و با پيشرفت تكنولوژي مصداق ديگري براي آن پيدا شده كه در آن زمان وجود نداشت، مانند: قرائت قرآن از طريق راديو و تلويزيون و فرستنده‌هاي ديگر، پس همان آيه براي هر دو مورد حجت شرعي محسوب خواهد گرديد و ما نمي‌توانيم استماع به قرآن و گوش فرا دادن به آن را ترك كنيم به اين بهانه كه در مورد دوم بدعت محسوب گرديده و حجيت شرعي ندارد؛ چرا كه در عصر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم وجود نداشته است.

    و هزاران مثال و مصداق ديگر كه در اين بحث در صدد بيان آن نيستيم.

    پس وجود دليل عام در همه زمان‌ها و براي همه انسان‌ها مي‌تواند حجت شرعي محسوب گردد.

    بنابراين، قاعده كلّي در اين گونه موارد نگاه منصفانه و مستند به دليل معتبر شرعي است، نه نگاه آلوده به بغض و تعصّب. زيرا پديده اجتماعي جديد اگر سبب رشد و كمال جامعه و آشنايي بيشتر با خدا و دين و عاملي در جلوگيري از گسترش فساد باشد، از مصاديق سنّت حسنه‏اي است كه شارع بدان رضايت داده است.
    7 ـ اصل در اشياء اباحه است

    از مطالب ديگري كه در بحث بدعت لازم است به آن توجه ويژه مبذول گردد اصاله الاباحه است؛ يعني: مادامي كه از سوي شارع مقدس نهي و منعي در خصوص موردي خاص وارد نشده باشد، أصل در أشياء مباح بودن آن و جواز انجام آن است.

    اين قاعده شرعي بر تمام احكام شريعت حاكم است. تا آن‌جا كه قرآن كريم تصريح مي‌فرمايد كه وظيفه نبي أكرم صلي الله عليه وآله وسلم بيان محرمات است و نه ذكر حلال‌ها، و أصل در اشياء و افعال، حليّت هر عمل و جواز انجام آن فعل است، مگر آن‌كه از سوي نبي اكرم صلي الله عليه وآله وسلم در حرمت آن نصي وارد شده باشد، و وظيفه علماي أمت به كار گرفتن تمام وسع و توان خود در استنباط حكم الهي از أدله خاص شرعي است و تا زماني كه دليلي بر حرمت يافت نشود حكم به جواز مي‌شود.

    در اين‌جا به عنوان نمونه به يكي از آياتي كه از آن حكم به جواز و اصاله الاباحه مي‌شود اشاره مي‌گردد:

    وَ ما لَكُمْ أَلاَّ تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ إِلاَّ مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ وَ إِنَّ كَثيراً لَيُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدين الانعام(6):119



    چرا از چيزها گوشت‌ها يى كه نام خدا بر آنها برده شده نمى‏خوريد؟! در حالى كه (خداوند) آن‌چه را بر شما حرام بوده، بيان كرده است! مگر اين‌كه ناچار باشيد (كه در اين صورت، خوردن از گوشت آن حيوانات جايز است.) و بسيارى از مردم، به خاطر هوى و هوس و بى‏دانشى، (ديگران را) گمراه مى‏سازند و پروردگارت، تجاوزكاران را بهتر مى‏شناسد.‏

    اين آيه بيان مي‌كند كه آن‌چيزي كه نياز به بيان دارد محرمات است نه مباحات و امور مجاز، و از اين رو لازم نيست كه به هنگام شك در مورد خاص تا مادامي كه در جدول محرمات اسمي از آن نيامده باشد، توقف نموده و از عمل، خودداري شود.
    بخش دوم: جايگاه گريه و اشك نزد قرآن و انبياء
    1 ـ گريه و اشك مورد تأييد قرآن

    با توجه به مطالبي كه در معناي بدعت تقديم گرديد؛ به مستندات قرآني گريه و اشك اشاره مي‌كنيم؛ تا مشخص گردد آيا به طور كلي اشك در قرآن جايگاهي ممدوح دارد يا مذموم؟

    آيات بسياري از كلام الله مجيد در مدح گريه و بكاء صادر شده و از اين موضوع مي‌توان به عنوان تأييد قرآن بر اشك و گريه و اندوه نام برد كه به چند نمونه از آن به عنوان شاهد اشاره مي‌كنيم:

    آياتي كه به چشمان گريان اشاره مي‌كند:

    فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلا وَلْيَبْكُوا كَثِيراً جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ التوبه (9): 82

    پس كم بخندند و بسيار گريه كنند.

    در آيه فوق خداوند به عملي امر مي‌فرمايد كه اگر خداوند به آن رضايت نمي‌داشت آن را مورد امر قرار نمي‌داد.

    خداوند متعال در مدح أنبياء خود اين‌گونه مي‌فرمايد:

    إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً مريم (19): 58

    چون آيات خدا بر آنها خوانده مى‏شد سجده‏كنان و گريه‏كنان مى‏افتادند.

    خداوند تعالى در صفات كساني كه موهبت علم به آن‌ها عنايت شده است اين‌گونه مي‌فرمايد:

    وَيَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعاً الإسراء (17): 1 9

    مى‏افتند بر چانه‏ها، مى‏گريند و بر خشوع آنها مى‏افزايد.

    و يا خداوند سبحان در توصيف مؤمنان به هنگام نزول آيات قرآن اين‌گونه مي‌فرمايد:

    تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنْ الدَّمْعِ المائده (5): 83

    مى‏بينى كه چشمشان پر از اشك مى‏گردد.

    پس آن‌گونه كه ملاحظه شد در قرآن كريم گريه و ريزش اشك كه نتيجه انعطاف و تأثّرات روحي است نه تنها مذموم شمرده نشده است، بلكه مورد مدح و ستايش پروردگار قرار گرفته است، زيرا از فطريّات بشر و جزئي از شخصيّت مثبت انسان محسوب مي‌‏شود.
    2 ـ گريه و اشك در سيره انبياء

    اقتدا و تأسّي به سيره عملي پيامبران بزرگ الهي بدون شك يكي از عناصر مهمّ در موضوع بحث ما (عزاداري و گريه بر امام حسين‏ عليه السلام‌) و مشروعيّت آن از منظر عقل و نقل است، زيرا سيره عملي پيامبران قوي‌‏ترين شاهد بر مشروعيّت ديني اعمال ما مي‌‏باشد، چرا كه خداوند متعال تأسّي به آنان و پيروي از روش آنان را بر همگان واجب فرموده است:

    قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ فِي إِبْرَهِيمَ. الممتحنه (6 ): 4

    قطعاً براي شما در پيروي از إبراهيم سرمشقي نيكوست.

    لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ. ألاحزاب (33): 21

    قطعاً براي شما در اقتدا به رسول خدا سرمشقي نيكوست.

    بنابراين، نقل وگزارش بخشي از زندگي پيامبران كه مربوط به تأثّرات روحي آنان هنگام روبرو شدن با حوادث تأثّر برانگيز مي‌‏شود، مي‌‏تواند ما را در رسيدن به پاسخي قانع ‏كننده كمك كند.

    حال به مواردي از اين قبيل اشاره مي‌كنيم:
    الف ـ گريه يعقوب پيامبر در فراق فرزند

    سرگذشت حضرت يوسف از ابتدا تا پايان ماجرا همانند يك تراژدي خوفناك و تأثر برانگيز نقل شده است.

    آن هنگام كه آتش حسد در دل برادران يوسف زبانه مي‌‏كشد و طرح نا پديد ساختن او را مي‌‏كشند تا زماني كه در دل چاه قرار مي‌‏گيرد و با پيراهن پاره پاره و آغشته به خون برادر، پدر را از دريده شدن به وسيله‏ گرگ با خبر مي‌‏كنند و به دنبال آن تأثّر و اندوه بي‌ ‏حدّ و اندازه‌ يعقوب در غم از دست رفتن فرزند و گريه هر صبح و شام تا آنجا كه خداوند از زبان حضرت يعقوب اين چنين مي‌‏فرمايد:

    وَقَالَ يَأَسَفَي‏ عَلَي‏ يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ يوسف(6): 84

    گفت اي دريغ بر يوسف، و در حالي كه اندوه خود را فرو مي‌‏خورد، چشمانش از اندوه سپيد شد.

    يعقوب از فراق فرزندش با اين كه مي‌‏دانست او زنده است و به آغوشش باز مي‌‏گردد، ولي با اين حال تأثرات روحي او را رها نمي‌‏كند، و براي تسكين رنج‌هاي روحي و رواني پناهگاهي جستجو مي‌‏كند و عرض مي‌‏كند:

    قَالَ إِنَّمَآ أَشْكُواْ بَثِّي وَحُزْنِي إِلَي اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ.يوسف(6): 86.

    شكايت و اندوه خود را پيش خدا مي‌‏برم، و از عنايت خدا چيزي مي‌‏دانم كه شما نمي‌‏دانيد.

    آيا پرداختن به داستان زندگي دو تن از پيامبران الهي با كلمات و جمله ‏بندي‌هاي متأثّر كننده با هدفي جز تحريك عواطف و نشان دادن زشتي كار حسدورزان چيز ديگري مي‌‏تواند باشد؟

    از اين دليل قرآني، جواز گريه و زاري بر اولياء الهي و شكوه و شكايت از اعمال سردمداران ظلم به پيش‌گاه خداوند استفاده مي‌‏شود و به عنوان سيره يكي از پيامبران الهي دليلي محكم و قرآني بر اصل مشروعيّت عزاداري و گريه بر مصيبت‌ها مورد بهره‏برداري قرار مي‌‏گيرد.

    و از طرفي وجود احاديث فراوان در كتاب‌هاي تفسير كه هر كدام به ‏گونه‏اي دامنه قصّه و جزئيّات اندوه حضرت يعقوب عليه السلام‌ را تشريح كرده‏اند خود دليلي ديگر بر استفاده دانشمندان از سرگذشت زندگي دردناك انبياء واولياء الهي مي‌‏باشد.

    به عنوان نمونه به حديثي از منابع روائي و تفسيري اهل سنت اشاره مي‌‏كنيم:

    در تفسير اين آيه شريفه در كشاف زمخشري آمده:

    ما جفت عيناه من وقت فراق يوسف إلى حين لقائه ثمانين عاما، وما على وجه الأرض أكرم على الله منه.

    چشمان حضرت يعقوب از فراق يوسف تا زمان ملاقات يوسف از اشك خشك نگرديد و اين مدت هشتاد سال به طول انجاميد. و در روي زمين چيزي از اين كار براي خداوند ارزشمند‌تر نبود.

    الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل، زمخشري، ج 2، ص 339.

    و نيز در اين تفسير از رسول الله صلى الله عليه وآله آمده:

    أنه سئل جبرئيل عليه السلام: ما بلغ من وجد يعقوب على يوسف؟ قال: وجد سبعين ثكلى. قال: فما كان له من الأجر؟ قال: أجر مائه شهيد، وما ساء ظنه بالله ساعه قط.

    رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم از جبرئيل سؤال نمود: به خاطر غياب يوسف چه بر سر يعقوب آمد؟ عرض كرد: به اندازه آن‌چه كه بر سر هفتاد مادر فرزند مرده مي‌آيد. و سؤال نمود: أجر حضرت يعقوب به خاطر اين صبر چه‌قدر است؟ عر‌ض كرد: أجر صد شهيد، و اين در حالي بود كه هرگز حضرت يعقوب به خداوند سوء ظن پيدا نكرد.

    الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل، زمخشري، ج 2، ص 339.

    عبد الرحمان سيوطي به نقل از ابن جرير و او از عكرمه، مي‌‏گويد:

    أتي جبرئيل ‏عليه السلام‌ يوسف‏ عليه السلام‌ وهو في السجن، فسلّم عليه، فقال له يوسف: أيّها الملك الكريم علي ربّه، الطيّب ريحه، الطاهر ثيابه، هل لك علمٌ بيعقوب؟ قال: نعم، ما أشدّ حزنه؟ قال: ما ذا له من الأجر؟ قال: أجر سبعين ثكلي، قال: أفتراني لاقيه؟ قال: نعم، فطابت نفس يوسف.

    جبرئيل در زندان بر يوسف وارد شد، پرسيد: اي فرشته‏اي كه نزد پروردگارت گرامي، بويت خوش، لباست پاكيزه است، آيا از يعقوب خبر داري؟ گفت: آري، او سخت اندوهگين مي‌‏باشد، پرسيد: چه قدر پاداش اوست؟ گفت: پاداش هفتاد مادر فرزند مرده. پرسيد: آيا او را ديدار خواهم نمود؟ گفت: آري. يوسف پس از شنيدن اين گفتار جانش آرام گرفت.

    الدرّ المنثور، جلال الدين عبد الرحمان سيوطي، ج 4، ص 31.

    نويسنده تفسير الدرّ المنثور در نقلي اين چنين آورده است:

    بكي يعقوب علي يوسف ثمانين عاماً، حتّي ابيضّت عينا من الحزن...

    يعقوب مدّت هشتاد سال براي يوسف گريه كرد، تا اين‌كه دو چشمش از شدّت اندوه و گريه سفيد گشت.

    الدر المنثور، ج4، ص 31، و تفسير طبري، ج 1، ص 25 .
    ب ـ گريه يوسف‏ عليه السلام‌

    نه تنها اين يعقوب پدر بود كه بر فراق فرزند اشك مي‌‏ريخت، بلكه متقابلاً يوسف نيز در رنج فراق پدر مي‌سوخت.

    از ابن عباس نقل شده است:

    عند ما دخل السجن، يبكي حتّي تبكي معه جدر البيوت وسقفها والأبواب.

    يوسف‏ عليه السلام‌ وقتي كه به زندان افتاد با گريه‏ او در و ديوار و حتي سقف زندان هم با او گريه مي‌‏كرد.

    تفسير قرطبي، ج 9، ص 88.

    و در حديثي ديگر از امام صادق عليه السلام‌ آمده است:

    البكّائون خمسه، آدم، و يعقوب و... و أمّا يوسف فبكي علي يعقوب حتّي تأذّي به أهل السجن، وقالوا: إمّا أن تبكي نهاراً وتسكت الليل، وإمّا أن تبكي الليل وتسكت النهار، فصالحهم علي واحد منهما.

    كساني كه زياد گريه مي‌‏كردند پنج نفر بودند، آدم عليه السلام‌ كه در فراق بهشت و دوري از آن مدام گريه مي‌‏كرد، و يعقوب،... و يوسف بر فراق پدر و جدائي از آغوش پر مهر پدر شب و روز اشك مي‌ريخت تا آنجا كه بقيّه افراد زندان از گريه‏ او به ستوه آمدند، و مجبور شدند تا به وي پيشنهاد كنند كه قسمتي از شب و روز را بدون گريه سپري كند، يوسف ناچار شد پيشنهادشان را بپذيرد.

    كشف الغمه، ابن أبي الفتح الإربلي، ج 2، ص 12 ـ الخصال، صدوق، ص 272 ـ الأمالي، صدوق، ص 2 4 ـ روضه الواعظين، نيشابوري، ص 451 ـ المناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 1 4.
    ج ـ گريه و اشك در سنت رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم
    آرزوي داشتن چشماني اشك‌بار

    در كتاب تفسير قرطبي به گوشه‏اي از درخواست پيامبر اكرم هنگام مناجات با خداوند اشاره شده است كه آن حضرت عرض مي‌‏كند:

    اللّهمّ اجعلني من الباكين إليك، والخاشعين لك.

    خداوندا مرا از گريه كنندگان و از خشوع گنندگان براي خود قرار ده.

    تفسير قرطبي، ج11، ص 215.

    و در دعاي ديگري از آن حضرت نقل شده است كه عرض مي‌‏كرد:

    اللّهمّ ارزقني عينين هطالتين.

    خداوندا چشماني اشك ريز به من عنايت كن.

    فيض القدير، ج 2، ص 181.

    در حقيقت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در اين فقرات از دعا و مناجات آرزوي باطني خود را در كاري كه مورد رضايت الهي است طلب مي‌كند و اگر اين عمل مورد تأييد خداوند نبود هرگز آن را در مناجات خود با خداي خويش مطرح نمي‌نمود.
    چشماني كه هرگز به آتش نمي‌سوزد

    از رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم نقل است كه در ستايش از دو گروه فرمودند:

    عينان لا تمسّهما النار؛ عين بكت من خشيه اللّه، وعين باتت تحرس في سبيل اللّه.

    دو چشم از آتش جهنّم محفوظ مي‌‏ماند، چشمي كه از خشيت خداوند گريه كند، و چشمي كه شب‌ها براي خدا بيدار بماند تا از جان و ناموس و امنيت مردم محافظت نمايد.

    سنن ترمذي، ج 3، ص96.
    گريه به خاطر ياد خدا

    بخاري در صحيح خود از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم روايت مي‌كند:

    سبعه يظلّهم اللّه... رجل ذكر اللّه ففاضت عيناه.

    هفت گروهند كه در قيامت سايه ابر رحمت الهي آنان را در بر مي‌‏گيرد،... كسي كه با ياد خدا اشك از چشمش جاري شود.

    صحيح بخاري، ج7، ص 185.
    گريه از خشيت خدا

    ترمذي در سنن خود اين‌گونه آورده است:

    عن رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم: لا يلج النار رجل بكي من خشيه اللّه.

    كسي كه از خشيت خدا گريه كند داخل جهنّم نمي‌‏شود.

    سنن ترمذي، ج 3، ص 38 .
    گريه در دنيا مانع از گريه در آخرت

    حافظ اصفهاني در كتاب خود از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم روايت كرده است:

    من بكي علي ذنبه في الدنيا حرّم اللّه ديباجه وجهه علي جهنّم.

    كسي كه در دنيا برگناهانش گريه كند، خداوند صورتش را بر جهنّم حرام كند.

    حافظ اصبهاني، ذكر أخبار اصبهان، ج2، ص171.
    بخش سوم: جايگاه گريه و اشك درسيره نبوي
    گريه در سيره نبي اكرم صلي الله عليه وآله وسلم
    1 ـ گريه پيامبر در شهادت حضرت حمزه‏

    حمزه فرزند عبدالمطلب، از چهره‏هاى برجسته و قهرمان اسلام بود كه در نبرد اُحد به شهادت رسيد. رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم در شهادت عموى خويش بسيار غمگين شد و او را سيدالشهداء ناميد و در فراقش گريست.

    در جنگ اُحد خبر شهادت حمزه عموي رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم تأثيري شگرف بر قلب و روح آن حضرت گذاشت، زيرا يكي از بزرگ‌ترين مدافعان مكتب توحيد و حاميان راستين خويش را از دست داده بود.

    بنابراين، عكس العمل فرستاده‏ حق و پيامبر بزرگ الهي در مقابل اين حادثه‏ دردناك سرمشقي جاودانه براي پيروان او خواهد شد.

    حلبي در سيره خود مي‌نويسد:

    لما رأى النبى حمزه قتيلا، بكى فلما راى ما مثّل به شهق

    پيامبر چون پيكر خونين حمزه را يافت گريست و چون از مثله كردن او آگاهى يافت با صداى بلند گريه سر داد.

    السيره الحلبيه، ج 2، ص 247.

    اين گريه و ناله از سوي آن حضرت براي عزاي عمويش حمزه آن‌قدر شديد بوده است كه ابن مسعود مي‌‏گويد:

    ما رأينا رسول اللّه‏ صلّي الله عليه و آله وسلّم باكياً أشدّ من بكائه علي حمزه، وضعه في القبله، ثمّ وقف علي جنازته، وانتحب حتّي بلغ به الغشي، يقول: يا عمّ رسول اللّه! يا حمزه! يا أسد اللّه! وأسد رسوله! يا حمزه! يا فاعل الخيرات! يا حمزه! يا كاشف الكربات! يا حمزه! يا ذابّ عن وجه رسول اللّه!.

    نديديم پيامبر بر كسي گريه كند، آن‌گونه كه با شدّت در شهادت عمويش حمزه اشك مي‏ريخت، بدن حمزه را به طرف قبله قرار داد، سپس كنار آن قرار گرفته و با صداي بلند گريه كرد تا حال غش به آن حضرت دست داد، و خطاب به جسد عمويش مي‌‏فرمود: اي عموي پيامبر خدا، اي حمزه! اي شير خدا و شير پيامبر خدا، اي حمزه! اي كسي كه كارهاي نيكو انجام مي‌‏دادي، اي حمزه! اي كسي كه سختي‌ها و مشكلات را برطرف مي‌‏كردي، اي حمزه! اي كسي كه سختي‌ها را از رسول خدا دور مي‌‏كردي.

    ذخائر العقبي، ص 181.

    اما اصل جريان گريه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم بر حمزه از اين‌جا آغاز شد كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در بازگشت از اُحد صداي گريه را از خانه‏هاي مردم مدينه بر شهدا شنيد:

    ومر رسول الله صلى الله عليه وسلم بدار من دور الأنصار من بنى عبد الأشهل وبنى ظفر فسمع البكاء والنوائح على قتلاهم فذرفت عينا رسول الله صلى الله عليه وسلم فبكى ثم قال لكن حمزه لا بواكي له فلما رجع سعد بن معاذ وأسيد بن حضير إلى دار بنى عبد الأشهل أمرا نساءهم أن يتحزمن ثم يذهبن فيبكين على عم رسول الله صلى الله عليه وسلم

    رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از كنار خانه‌هايي از أنصار (بنى عبد الأشهل وبنى ظفر) عبور مي‌كردند كه صداي بكاء و نوحه بر كشته‌گان خودشان را شنيدند. چشمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پر از اشك شد و فرمود: عمويم حمزه گريه كن ندارد. و چون سعد بن معاذ و أسيد بن حضير به خانه‌هاي بنى عبد الأشهل بازگشتند زنانشان را أمر كردند تا غم و اندوه‌ خود را در سينه‌ها حبس كنند و ابتدا براي عموي رسول خدا صلى الله عليه وسلم عزاداري كنند.

    تاريخ طبري، ج 2، ص 21 ـ السيره النبويه لابن هشام، ج 3، ص 613 ـ الثقات، ج 1، ص 234 ـ البدايه والنهايه، ج 4، ص 54 و 55.

    از آن به بعد كساني كه سخن پيامبر را شنيده بودند قبل از گريه بر هر شهيدي اوّل براي حمزه عزاداري مي‌كردند:

    فلم تبك امرأه من الأنصار علي ميّت بعد قول رسول اللّه صلّي الله عليه و آله وسلّم لكنّ حمزه لابواكي له إلي اليوم إلّا بدأت البكاء علي حمزه.

    هيچ زني از انصار بعد از شنيدن فرمايش رسول خدا كه عمويم حمزه گريه‏كن ندارد، بر مرده‏اي گريه نمي‌‏كرد، مگر اين‌كه اوّل براي حمزه عزاداري مي‌‏كرد.

    مجمع الزوائد، ج 6، ص 126.
    استمرار گريه براى حمزه در تمام عزاها:

    ابن كثير مى‏گويد: تا به امروز زنان انصار پيش از گريه بر مردگان خويش، نخست بر حمزه مى‏گريند.

    أحمد بن حنبل عن ابن عمر أن رسول الله صلى الله عليه وسلم لما رجع من اُحد فجعلت نساء الأنصار يبكين على من قتل من أزواجهن قال فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم ولكن حمزه لا بواكي له قال ثم نام فاستنبه وهن يبكين.

    ابن عمر روايت نموده رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم چون از اُحد بازگشت زنان أنصار را مشاهده نمود كه بر كشته‌هاي خود گريه مي‌كنند. رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: حمزه گريه كن ندارد. رسول خدا صلّي الله عليه وآله بعد از مقداري استراحت متوجه شدند كه زن‌ها براي حمزه گريه مي‌كنند.

    قال فهن اليوم إذا يبكين يندبن بحمزه.

    از آن روز تاكنون زنان ابتدا براي حمزه و سپس براي كشته‌هاي خود عزاداري مي‌كنند.

    البدايه والنهايه، ابن كثير، ج 4، ص 55.

    ابن كثير بعد از نقل اين خبر اين‌گونه نظر مي‌دهد:

    وهذا على شرط مسلم.

    اين روايت شرط صحت را بر اساس قواعد مسلم را دارد.

    البدايه والنهايه، ج 4، ص 55.

    واقدي نيز مي‌گويد تا زمان ما اين رويه ادامه دارد كه ابتدا براي حمزه و سپس براي كشته‌هاي خود عزاداري مي‌كنند:

    قال الواقدي فلم يزلن يبدأن بالندب لحمزه حتى الآن.

    از آن زمان تاكنون زنان ابتدا براي حمزه گريه و عزاداري مي‌كنند.

    أسد الغابه، ج 2، ص 48.

    ابن سعد هم همين مطلب را گفته است:

    فهن إلى اليوم إذا مات الميت من الأنصار بدأ النساء فبكين على حمزه ثم بكين على ميتهن.

    از آن روز به بعد است كه انصار ابتدا براي حمزه وسپس براي كشته خود گريه مي‌كنند.

    الطبقات الكبرى، ج 2، ص 44.

    آيا اين عمل رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم دليل بر مشروعيّت ندبه و گريه و عزاداري نيست؟

    اهل ايمان و پيروان راستين پيامبر اكرم‏ صلّي الله عليه و آله وسلّم سنّت عملي آن حضرت را ملاك اعمال دين مي‌‏دانند، بنابراين، سيره عملي آن حضرت در اقامه‏ عزاداري و گريه در شهادت عمويش حمزه مي‌‏تواند ملاك مشروعيّت عزاداري در مرگ و شهادت بزرگان دين و اولياء الهي باشد.
    2 ـ گريه پيامبر در شهادت جعفر بن أبي طالب

    جعفر بن أبي طالب نيز از فرماندهان جنگ موته بود، كه رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم با شنيدن خبر شهادتش به ديدن فرزندانش رفت، وقتي كه وارد خانه شد فرزندان جعفر را صدا زد، آنان را مي‌‏بوئيد در حالي‌كه اشك از چشمان مباركش جاري بود.

    أسماء همسر جعفر احساس كرد كه براي همسرش اتفاقي افتاده است، لذا سؤال كرد:

    بأبي وأمّي ما يبكيك؟ أبلغك عن جعفر وأصحابه شي‏ء؟.

    پدر و مادرم فدايت شوند، آيا از جعفر و يارانش خبري شنيده‌ا‏ي؟

    قال: نعم، أصيبوا هذا اليوم.

    فرمود: بلي، امروز به شهادت رسيده‏اند.

    أسماء فريادش بلند شد، زن‌ها دورش حلقه زدند، فاطمه زهراء سلام الله عليها وارد منزل شد و گريه مي‌‏كرد، و مي‌‏فرمود: «وا عمّاه».(واي عمويم!).

    فقال رسول اللّه صلّي الله عليه و آله وسلّم: علي مثل جعفر فلتبك البواكي.

    پيامبر فرمود: گريه كنندگان بايد بر همانند جعفر گريه كنند.

    الاستيعاب، ج 1، ص 313 ـ أسد الغابه، ج 1، ص 241 ـ الاصابه، ج2، ص 238 ـ الكامل في التاريخ، ج2، ص 42 .

    نمونه‏هاي ذكر شده علاوه بر سنّت و روش عملي رسول خدا، تأييد مراسم عزاداري و گريه بر مردگان، تقرير و امضاء آن حضرت نيز به حساب مي‌آيد؛ زيرا از ندبه و گريه‏ صاحبان مصيبت نهي نفرمود، بلكه فراتر از آن دستور به گريه و عزاداري را هم صادر فرمود.
    3 ـ گريه پيامبر در شهادت زيد بن حارثه

    زيد بن حارثه نيز از فرماندهان جنگ موته بود كه به دستور رسول خدا و به همراهي جعفر بن أبي طالب، و عبد اللّه بن رواحه، رهبري جنگ را به‌ عهده گرفت، زماني كه خبر شهادت او اعلام شد رسول ‏خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم به منزل وي تشريف برد، دختر زيد با ديدن پيامبر اكرم بغض، گلويش را گرفت و بلند بلند گريه كرد، پيامبر هم گريه كرد، سؤال كردند، چرا گريه مي‌‏كنيد؟ فرمود:

    شوق الحبيب إلي حبيبه.

    علاقه و محبّت دوست است به دوست.

    فيض القدير، ج3، ص 695.
    4 ـ گريه پيامبر در مرگ فرزند خويش ابراهيم

    ابراهيم تنها پسرى بود كه در مدينه نصيب رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم شد، اما در يك سالگى درگذشت و پدر را در غم فقدان خويش به سوگ نشاند.

    ابراهيم از مادري به نام «ماريه» به دنيا آمد، بيش از 18 ماه از عمرش نگذشته بود كه دست قضا او را از پدر گرفت، آن حضرت در مرگ فرزند خردسالش گريان بود كه عبد الرحمان بن عوف از گريه حضرت تعجّب كرد، عرض كرد: «وأنت يا رسول اللّه؟». (آيا شما هم در مرگ فرزند گريه مي‌‏كنيد؟) حضرت فرمود: «يا ابن عوف، إنّها رحمه». (اي پسر عوف، اشك ريختن در مرگ فرزند لطف و رحمت خداوند است) سپس فرمود:

    إنّ العين تدمع، والقلب يحزن، ولانقول إلّا ما يرضي ربّنا، وإنّا بفراقك يا إبراهيم لمحزونون.

    چشم گريه مي‌‏كند، و دل غمگين و محزون مي‌‏شود، ولي‌ سخني نمي‌‏گوييم مگر آن‌چه كه خدا را راضي كند، اي ابراهيم ما در فراق تو محزون و غمگين هستيم.

    صحيح بخاري، ج 2، ص 85، صحيح مسلم، ج 4، ص 18 8، كتاب الفضائل، باب رحمته بالصبيان ـ العقد الفريد، ج 3، ص 19، كتاب التعزيه ـ سنن ابن ماجه، ج 1، ص5 6، ش 1589، باب ما جاء في البكاء علي الميت ـ مصنف عبد الرزاق، ج 3، ص552، ش 6672، باب الصبر والبكاء والنياحه
    5 ـ گريه پيامبر بر عبدالمطلب

    پس از درگذشت حضرت عبدالمطلب، رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم بر جد عزيزش گريست؛ ام ايمن مى‏گويد:

    انا رايت رسول اللَّه يمشى تحت سريره و هو يبكى

    من پيامبر را ديدم كه در زير جنازه عبدالمطلب راه مى‏رفت و مى‏گريست.

    تذكره الخواص، ص 7.
    6 ـ گريه پيامبر بر ابوطالب

    درگذشت ابوطالب، عموى با ايمان و حامى عزيز پيامبر، نيز بر آن حضرت بسيار گران آمد، امير المؤمنين عليه السّلام مى‏فرمايد:

    چون خبر رحلت پدرم ابوطالب را به پيامبر دادم، ايشان گريست و فرمود:

    اذهب فاغسله و كفّنه و واره غفراللَّه له و رحمه

    او را غسل دهيد و كفن كنيد و به خاك بسپاريد، خداوند او را بيامرزد و مورد رحمت خويش قرار دهد.

    الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج 1، ص 1 5.
    7 ـ گريه پيامبر بر مادرش آمنه‏

    روزى رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم قبر مادر عزيز خود آمنه را در ابواء زيارت كرد. به گفته مورخان، آن حضرت در كنار قبر مادر گريست و همراهان خود را نيز به گريستن انداخت.

    المستدرك، ج 1،ص 357 ـ تاريخ المدينه، ابن شبّه، ج 1، ص 118.
    8 ـ گريه پيامبر بر فاطمه بنت اسد

    فاطمه بنت اسد، همسر ابوطالب و مادر امير المؤمنين عليه السّلام، نزد پيامبر بسيار محبوب بود، همو در سرپرستى رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم بسيار اهتمام ورزيد. چون فاطمه در سال سوم هجرى درگذشت، پيامبر كه او را هم‌چون مادر خويش مى‏دانست از رحلتش بسيار اندوهناك شد و گريست، مورخان مى‏گويند:

    صلّى عليها و تمرغ فى قبرها و بكى

    پيامبر بر او نماز خواند و در قبرش خوابيد و بر او گريست.

    ذخائر العقبى، ص 56.
    9 ـ گريه پيامبر بر عثمان بن مظعون

    حاكم در مستدرك مي‌گويد:

    إن النبي قبّل عثمان بن مظعون وهو ميت وهو يبكي...

    رسول خدا صلي الله عليه وآله بعد از مرگ عثمان بن مظعون او را بوسيد و براي او گريست.

    المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 514، ش 1334ـ سنن ترمذي، ج 3، ص 314، ش 989، کتاب الجنائز باب ما جاء في تقبيل الميت ـ المعجم الكبير، ج24، ص 343، ش 855، باب عائشه بنت قدامه بن مظعون الجمحيه ـ سنن البيهقي الكبرى، ج 3، ص 4 7، ش 65 3 ـ ربيع الأبرار، ج 4، ص 187ـ جامع الأصول، ج 11، ص 1 5.
    11 ـ گريه پيامبر بر سعد بن ربيع شهيد اُحد

    حاكم در مستدرك به نقل از جابر بن عبد الله انصاري مي‌نويسد:

    لما قتل سعد بن ربيع بأحد، رجع رسول الله صلي الله عليه وآله إلي المدينه... فدخل رسول الله صلي الله عليه وآله ودخلنا معه، قال جابر: والله ما ثمّ وساده ولا بساط. فجلسنا ورسول الله يحدثنا عن سعد بن ربيع، يترحم عليه... فلما سمع ذلك النسوه، بكين فدمعت عينا رسول الله وما نهاهن عن شيء.

    هنگامي‌كه سعد بن ربيع در جنگ اُحد به شهادت رسيد، رسول الله صلي الله عليه وآله به مدينه مراجعت نمود... آن حضرت به خانه او وارد شد ما هم به همراه او وارد خانه شديم. جابر مي‌گويد: به خدا سوگند در آن‌جا نه زير اندازي و اثاثيه‌اي وحود داشت. ما در كنار حضرت نشستيم و آن حضرت در باره شخصيت سعد بن ربيع سخن مي‌گفت و براي او طلب رحمت مي‌كرد،... هنگامي كه زنان اين جملات را از حضرت شنيدند، شروع كردند به گريه نمودن و در اين حال چشمان حضرت نيز پر از اشك شد. و حضرت از گريه نمودن زنان نيز ممانعت ننمودند.

    امتاع الاسماع، مقريزي، ج 13، ص 269.
    1 ـ پيامبر، عمر را به خاطر جلوگيري از گريه زنان نهي مي‌فرمايد

    در متن زير شاهديم كه عمر در محضر رسول خدا صلي الله عليه وآله از گريه جمعي از زنان كه در تشيع جنازه‌اي شركت نموده‌اند جلوگيري مي‌كند اما رسول خدا صلي الله عليه وآله عمر را از اين كار نهي مي‌فرمايد.

    خرج النبي علي جنازه ومعه عمر بن الخطاب، فسمع نساء يبكين، فزبرهن عمر فقال رسول الله (ص) يا عمر، دعهن، فإن العين دامعه والنفس مصابه والعهد قريب.

    رسول خدا صلي الله عليه وآله براي تشيع جنازه‌اي خارج شدند و به همراه او عمر هم حاضر بود. در اين حال صداي زنان به گوش رسيد كه گريه مي‌كردند عمر با شدت با آن‌ها برخورد نمود. رسول خدا صلي الله عليه وآله به عمر فرمود: آن‌ها را رها كن كه چشم اشك‌بار است و جان‌ها مصيبت زده و تازه از دست داده‌اند.

    المستدرك علي الصحيحين، ج 1، ص 381،ش 14 6،كتاب الجنائز ـ سنن النسائي (المجتبى)، ج4، ص19، ش 185 ، كتاب الجنائز باب الرخصه في البكاء على الميت ـ مسند أحمد بن حنبل، ج2، ص444، ش 9729، باب مسند أبي هريره ـ سنن ابن ماجه، ج1،ص5 5، ش 1587، كتاب الجنائز باب ما جاء في البكاء على الميت.

    از عبارت فوق استفاده مي‌شود كه قول به حرمت بكاء بر ميت كه از سوي بعضي مطرح مي‌شود چه بسا برگرفته از اين عمل عمر باشد، اما با وجود نهي رسول خدا از اين عمل عمر، هم‌چنان ديده مي‌شود كه بعضي با استناد به فعل او از گريه براي ميت ممانعت مي‌ورزند.
    11 ـ پيامبر اشك را رحمت الهي مي‌داند

    عن أسامه بن زيد قال:أرسلت بنت النبي (ص) أن ابنا لي قبض، فأتنا، فأرسل يقرأ السلام ويقول: إن الله له ما أخذه وله ما أعطي وكل شيء عنده بأجل مسمي، فلتصبر ولتحتسب. فأرسلت إليه تقسم عليه ليأتينها، فقام ومعه سعد بن عباده ومعاذ بن جبل وأبي بن كعب وزيد بن ثابت ورجال، فرفع رسول الله (ص) الصبي ونفسه تقعقع، ففاضت عيناه، فقال سعد: يا رسول الله، ما هذا؟ قال: رحمه يجعلها في قلوب عباده، إنما يرحم الله من عباده الرحماء

    دختر رسول خدا صلي الله عليه وآله پيغام براي آن حضرت فرستاد كه فرزندم را مي‌خواهند دستگير كنند به سراغ ما بيا و كمكمان كن رسول خدا صلي الله عليه وآله در پاسخ، كسي را فرستاد تا به او سلام برساند و به او بگويد: همه چيز از خداست هر چه را بخواهد مي‌گيرد و هر چه را بخواهد عطا مي‌كند و براي هر چيزي وقت و زمان مشخصي است، پس بهتر است كه صبر پيشه كني.

    دوباره دختر رسول خدا صلي الله عليه وآله به دنبال آن حضرت فرستاد و او را قسم داد كه بيايد، از اين رو حضرت برخاست و در حالي كه سعد بن عباده و معاذ بن جبل و أبي بن كعب و زيد بن ثابت و چند شخص ديگر به همراه او بودند به سوي خانه او رفتند، رسول الله صلي الله عليه وآله آن كودك را به مادرش برگرداند و اين در حالي بود كه حضرت نفس نفس مي‌زد و اشك نيز از چشمانش جاري گرديد، سعد عرض كرد: يا رسول الله! اين اشك و گريه براي چيست؟ حضرت فرمود: اين رحمتي است كه خداوند در قلوب بندگانش قرار مي‌دهد، و خداوند به آن بندگاني رحم مي‌كند كه آنها به ديگران رحم كنند.

    صحيح بخاري، ج 1، ص 431، ش 1224، كتاب الجنائز باب قول النبي يعذب الميت ببعض بكاء أهله و ج 5، ص 2141، ش 5331، كتاب المرضي باب عياده الصبيان و ج 6، ص 2452، ش 6279، كتاب الأيمان والنذور باب قول الله تعالي «وأقسموا بالله» ـ صحيح مسلم، ج 2، ص635، ش 923، کتاب الجنائز باب البكاء على الميت ـ سنن النسائي (المجتبي)، ج 4، ص 22، ش 1868، كتاب الجنائز باب الأمر بالاحتساب والصبر عند نزول المصيبه ـ سنن النسائي الكبرى، ج 1، ص 612، ش 1995، كتاب الجنائز باب الأمر بالاحتساب والصبر عند نزول المصيبه ـ سنن أبي داود، ج 3، ص193، ش 3125، کتاب الجنائز باب في البكاء على الميت ـ مصنف عبد الرزاق، ج 3، ص551، ش667 ، باب الصبر والبكاء والنياحه.
    بخش چهارم: عزاداري امام حسين عليه السلام در سنت نبوي
    گريه پيامبر صلّي الله عليه وآله براي امام حسين‏ عليه‌السلام‌

    احترام فوق العادّه و محبّت بيش از حدّ پيامبر به امام حسين‏ عليه السلام‌ سبب تعجّب و حيرت افراد زيادي بوده و هست، و اين سؤال را دائماً از خود مي‌‏پرسند كه: چرا پيامبر خدا در برابر نگاه ديگران فرزند دخترش را بيش از حدّ انتظار مي‌‏بوسيد، او را در آغوش مي‌‏كشيد و يا نوازش مي‌‏كرد؟ آيا اين حركات صرفاً جنبه عاطفي داشت، و مثلاً به‌ عنوان پدربزرگ احساساتش را اظهار مي‌‏كرد؟ و يا راز يگري در پس اين قضايا قرار دارد؟

    جواب اين پرسش را مي‌توان از اعمال و رفتار رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم كه همان سنت نبي اكرم را تشكيل مي‌دهد جويا گرديد.
    1 ـ گريه رسول خدا صلي الله عليه وآله در روز‌هاي اول تولد تولد فرزندش حسين ‏

    در مستدرك الصحيحين و تأريخ ابن عساكر و مقتل الخوارزمي و غير آن از أم الفضل بنت الحارث اين گونه نقل شده است:

    انها دخلت على رسول الله(ص) فقالت: يا رسول الله اني رأيت حلما منكرا الليله، قال: وما هو؟ قالت: انه شديد قال: وما هو؟ قالت: رأيت كأن قطعه من جسدك قطعت ووضعت في حجري، فقال رسول الله (ص): رأيت خيرا، تلد فاطمه - إن شاء الله - غلاما فيكون في حجرك، فولدت فاطمه الحسين فكان في حجري - كما قال رسول الله (ص) - فدخلت يوما إلى رسول الله (ص) فوضعته في حجره، ثم حانت مني التفاته فإذا عينا رسول الله (ص) تهريقان من الدموع قالت: فقلت: يا نبي الله بأبي أنت وأمي مالك؟ قال: أتاني جبرئيل عليه الصلاه والسلام فأخبرني ان امتي ستقتل ابني هذا، فقلت: هذا؟ فقال: نعم، وأتاني بتربه من تربته

بررسي حديث ثقلين در خطبه غدير و نقش آن در اثبات امامت

طرح شبهه :

ابن تيميه حراني در منهاج السنة مي‌نويسد :


والذي رواه مسلم انه بغدير خم قال إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله فذكر كتاب الله وحض عليه ثم قال وعثرتي أهل بيتي أذكركم الله في

أهل بيتي ثلاثا وهذا مما انفرد به مسلم ولم يروه البخاري وقد رواه الترمذي وزاد فيه وانهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض وقد طعن غير

واحد من الحفاظ في هذه الزيادة وقال إنها ليست من الحديث والذين اعتقدوا صحتها قالوا: إنما يدل على أن مجموع العترة الذين هم بنو

هاشم لا يتفقون على ضلالة وهذا قاله طائفة من أهل السنة وهو من أجوبة القاضي أبي يعلى وغيره والحديث الذي في مسلم إذا كان

النبي * قد قاله فليس فيه إلا الوصية باتباع كتاب الله وهذا أمر قد تقدمت الوصية به في حجة الوداع قبل ذلك وهو لم يأمر باتباع العترة لكن

قال أذكركم الله في أهل بيتي وتذكير الأمة بهم يقتضي أن يذكروا ما تقدم الأمر به قبل ذلك من إعطائهم حقوقهم والامتناع من ظلمهم

وهذا أمر قد تقدم بيانه قبل غدير خم فعلم انه لم يكن في غدير خم أمر يشرع نزل إذ ذاك لا في حق علي ولا غيره لا إمامته ولا غيرها


آنچه که مسلم در صحيحش در باره غدير خم نقل کرده است اين جمله است که رسول خدا فرمود:

من در ميان شما دو يادگار گرانبها مي گذارم يکي کتاب خدا است که در باره آن سفارش نموده است سپس فرمود:


عترت و خاندانم را فراموش نکنيد ....

ادامه نوشته